برگرفته از صفحه فيسبوک من هم حق دارم که نامه‌يي به رييس جمهور بنويسم!

جناب متفکر! اگر تفکرهمين است که تو داري کاش ملخ‌هاي دوران سنگ، تخم همه تفکر روي زمين را مي خوردند.
به ياد داري وقتي که در مکتب ابتدايي لوگر درس مي خواندي و خدا مي داند چه نقل‌هايي هم مي زدي، تا سال آموزشي به پايان نزديک مي شد، از ولايت مفتشان مي آمدند، از شاگردان امتحان مي گرفتند، در حقيقت اين امتحان، امتحان آموزگاران بود. شاگرداني که به پرسش‌هاي مفتشان پاسخ‌هاي قناعت‌بخش و درست نمي دادند، آموزگاران اخطار مي ديدند، کسر معاش مي‌شدند، حتا به گونة جزايي تبديل مي شدند به جاهاي دور که چرا به شاگردان درس درستي نداده اند. ال 18 وزير تو که شاگردان نالايق تو اند، ناکام مانده اند. بودجة انکشافي سالانة خود را به گونة قناعت بخش نتوانسته اند به مصرف برسانند، بدون ترديد بيکاره اند!
من از آن هاپاسداري نمي کنم، ناکاره‌ها بايد به خانه‌ها و آشپزخانه‌هاي خود برگردند! بايد استيضاح شوند، اما پرسش اين است که جناب عالي و همزاد سياسي تان عبدالله را چه کسي مي‌تواند استيضاح کند! اوباما و جان کري که رفتند پشت کلاه پدر کلان خود، مردم هم که رمة تو اند و تو هم يک شبان هردم خيال، بي خبر از رمه. تولة تفکر مي نوازي هيچ نمي‌داني که رمة ترا گرگان وحشي دشت‌ها و کوهستان ها چگونه مي درند، يا هم کفتارهاي دور و پيش ات.
نمي دانم کلاه يا پکول داري؟ اگر نداري همين لنگي قميتي ات را که در روز جهاني لنگي!!! به سر کرده بودي پيش رويت بگذار، به گفتة مردم، آن را قاضي بساز و از لنگي خود بپرس! اي لنگي من ! اي لنگي با شکوه من که تاج همه سلطانان جهان به يک تار ابريشمين تو نمي رسد، آيا من سزاوار استيضاح هستم!
بعد صداي گرفته و پيچ در پيچ لنگي خود را مي شنوي که مي گويد: نه، نه، تو سزاوار چيز ديگري!
تو با پريشاني مي پرسي سزاوار چي؟
لنگي مي‌گويد: بگذار که دور گردنت حلقه شوم و خودم را از ميخ ستاره‌گان بند کنم!
تو مي گويي چرا، چرا چنين حلق آويزم مي کني!
لنگي مي گويد: وقتي 18 وزير تو چنان تخم‌هاي لقه حتا به تخم جنگي هم نمي ارزند، مگر تو خود ناکام نيستي؟ به ياد نداري که در دهکده‌ها تخم‌هاي لقه را حتا در زيرپاي مرغان کُرک هم نمي گذاشتند، اما تو آن ها آورده اي و بر سرگنج نشانده اي!
ببين رفيق متفکر من! اگر بيماري الزايمر نداري به خاطر بياور گزافه‌هاي را که مي بافتي و چه لاف هاي متفکرانه که نمي زدي!
يک سال گذشته بود از آن انتخابات گوسفندي، تو کشور را به سرپرست خانه بدل کرده بودي و هي در چشم ما خاک مي زدي رفيق! و پيوسته چيغ مي‌زدي که هاي مردم، صبر داشته باشيد، من وزيراني مي آورم که دهان کرزي و کرزييان واز بماند! وزيراني مي آورم که يک کاروان شتر را در يک دقيقه از سوراخ سوزن مي گذرانند و از افغانستان نقبي مي زنند به بهشت. ما پيش از ديگران بايد باغ هاي بهشت و کاخ هاي آن را در اختيار گيرم و بهشت را افغاني سازيم و آنگاه فريا د زنيم که: هيچ افغانان بهشتي از هيچ افغان بهشتي کم نيست! گفتي آدم هاي مي آورم که ريزترين ذره‌هاي اتوم را سوراخ مي کنند، روي درياها راه مي روند، آسمان را شاخ مي زنند. بجل شان هميشه اسب مي نشيند، بقه‌هاي شان مانند بلبلان مي خوانند، الاغ ‌هاي شان تند تر از رخش رستم مي دوند. هر کدام هزار لقمان حکيم در جيب دارد. سنگ ها را به سخن مي آورند، کوه‌ها را به دشت‌ها بدل مي کنند. درياها را در يک نفس مي نوشند، آسمان را در قفس مي کنند ، تمام روشنايي خورشيد را در گدام خانه ها مي اندازند تا در زمستان مردم خنک نخورند!
بعد از جابلقا تا جابلسا سرگردان شدي، تا ديديم هرچه بيکاره و روزگار زده‌يي بود گرد آوردي و هر کدام را خلعت سلطاني دادي و رداي وزارت پوشاندي و آنان را چنان مارهاي سياه برسر گنج و خزانه ملت نشاندي!
حال اين ماران سلطاني را در سبد استيضاح انداخته مي خواهي به دست مارگيران جادوگر که پاي شان به لب گور رسيده است، ادب کني! شايد مي خواهي دندان زهري شان را
بيرون کني!
خيلي کار خوب مي کني رفيق متفکر من ! اگر من جاي تو بودم اين وزيران بيکاره، اين ماران سينه زده برگنجورخانه‌ها را در چهار راهي هاي شهرفلقه بر مي داشتم! باور کن بعضي از اين ها وقتي گپ مي زنند من مي شرمم، خدا مي داند خودت در هرجملة آنان چندهزار بار در عرق تر مي شوي، اما گپ زدن هاي خودت هم چندان مزه دار نيست! گاه گاهي چنان خطاهاي مي کني که زمين و آسمان را به شگفتي اندر مي سازي و ما را در بارة متفکر بودنت مشکوک مي سازي!
خوب حالا بگو! با اين وزيراني که آورده اي با خودت چه کاري بايد شود؟ اين وزيران تو که وطن را خراب کردند. فکر مي کنم بايد جزاي اين هجده وزير را از خودت گرفت! همين‌ها را تو و همزاد سياسي ات، عبدالله آورده ايد.
راستي رفيق بزرگوار، در آخر مي پرسم که مي گويند تمام آناني که از ظرفيت دروني کمتري بر خوردار هستند و خود متملق اند، هميشه در دور و پيش خويش، انسان هاي کم ظرفيت، نا توان، متملق و استفاده جو را گرد مي آورند. زبانم بسته باد! مگر تو و عبدالله هر دوي تان چنين ايد، تا که مي بينم هرچه دزد، فاشيست، مافيايي، استخباراتي و از زير دار گريختگي که هست در دور و پيش شما گرد آمده اند، نه، گرد نيامده اند، گرد آورده شده اند!
چيزي به فکر من نمي رسد، مي دانم تمام فکرهاي جهان را چنان کرکي در خريطه کرده اي و ما هم نمي دانيم که آن کرک چه مي خواند!
زنده باد علي بابا و چهل دزد اش!
دوست شما پرتو نادري

اشتراک گذاری:

نظر بدهید