بغضِ سنگینِ تاریخ و تراژدی ناتمامِ کودکانِ خیابانی

معین اسلام‌پور

تازمانی‌که جنگ لعنتی در این سرزمین تداوم یابد، ما هم‌چنان شاهد چنین رویدادهای تکراری و تلخ خواهیم بود، سروین‌ها و هوشنگ‌های زیادی دیگر خیابان‌های حقارت‌آورِ شهر کابل را پرسه خواهد زد. از این طیف فرشته‌های معصوم دیگر این تراژدی را روایت خواهند نمود. این بغضِ سنگینِ تاریخ و روایتِ ناتمام کودکان خیابانی را روزگار در آیینه تاریخ به‌رخ همه‌گان خواهد‌کشید، آری! کودکان مرده دیگر قد نمی‌‌کشند. راستی، حالا چه‌کسی می‌تواند از “گونه‌هایت اشک بچید و چه‌کسی از دریای چشم‌هایت، اشک بنوشد”.

*******************

روز گذشته، سقفِ زنده‌گی بادیدنِ منظره دل‌خراشِ کنارِ جاده نادرپشتون، برسرم فرو ریخت؛ مرگِ انسانیت را باچشمِ سر دیدم که شهرِ ما، آبستنِ هزار تراژدی و فاجعۀ پیدا و پنهان است؛ به‌رسمِ مفهومِ گزین‌گویه مشهور که شنیده بودم” حتا اگر محتاج نیستی از نیازمندان بخرید” با این پندار خردپسند، از دخترِ قلم‌فروش که التماسانه در گوشۀ جادۀ سرنوشت دردِ فقر را فریاد می‌کرد آه، چه تلخ فریاد می‌کرد” کاکا جان یک قلم بخر که امشب گریسنه می‌مانم” باشنیدن صدای درد آلودش سخت اندوه‌گین شدم، یک درجن قلم خریدم؛ باکمی مکث، با او گرم گرفتم و پرسیدم دختر نازنین، نامت چیست؟ او کمی باخود فکر کرد و گفت: سروین، باتبسم گفتم، آه نام خدا نامِ دخترِ من‌هم، سروین است؛ اما سیما و صورتش مملو از بغضِ پنهان بود که نه‌تنها کوچک‌ترین تبسمِ نسبت با حرفِ من نکرد، بل سکوت‌اش سیلی محکمی بر صورتم بود؛

دانستم که این فرشته نازنینِ رنج‌دیده، دردِ نامری و حقیقتِ تلخ را در خودش پنهان کرده است. زیرا سیمای درد آلودش روایت‌گر هزار حادثه روزگار کودکانه‌اش است، تلاش نمودم تا این راز را کشف کنم؛ باکنج‌کاوی دوباره دو درجن قلم دیگر از نزدش خریدم، وقتی هزینه این قلم‌ها را پرداختم، متوجه شدم کمی تبسم زهرآلود و کوتاه مدت روی لبانش نقش بست، دو درجن قلمی دیگر نزدش ماند. من همانند یک صیاد در کمین فرصت بودم. گفتم، سروین عزیز! پدرت چه کار می‌کند، این پرسش تیر بود که  به‌سمتِ سروین کوچک پرتاب شد؛ دوباره سیمای بغض آلودش به‌سانِ ابرِ سیاه تیره گشت.

راستی از سوالی‌که نمودم  به‌شدت پوشیمان شدم، ناگهان چند قطره اشک روی گونه‌هایش لغزید، بعد با صدای ترکیده و گریه آلودش گفت: کاکا، پدرم پارسال در کندهار شهید شد، این پاسخ، آب یخِ بود که بر فرقم فرو ریخت و سکوت سنگین میانِ من و سروین‌کوچک، سایه افگن. اما هر لحظه جمع و جوشِ مردم، سکوتم را می‌شکستند، ناگزیر شدم دوباره سوالش کنم، عزیزدل! با مادر جانت زنده‌گی می‌کنید؛ این دیگه، شلاقِ محکمی بود بر صورتش خورد؛ بغض‌اش یک‌باره ترکید و بی‌پروا با صدای بلند، بلند گریست؛ راستی در خود ذوب شدم، از خجالتی مُردم، هزار جور نفرین بر خود کردم و بر جنگ لعنتی‌که این فرشتۀ معصوم را چه‌گونه از سایۀ مهر پدر و مادرش محروم کرده است؛ و در کویر مخوفِ زنده‌گی تک و تنها گذاشته است؛

مدتِ طولانی او در گوشه هق هق گریست، حتا عابران متوجه گریستن‌اش شدند، اما کجاست عاطفه و جدان، باپشتِ دستش، صورتش را پاک کرد و گفت، مادرم، چند ماه بعد از پدرم خودکشی کرد، با شنیدن این حرف در خود کلافه شدم. مثلِ این‌که انگشت‌های نامری خفه‌ام می‌کند و پیوسته تلنگر می‌زند که خاموش باش. در واقع این دردناک‌ترین پیامِ بود از سروین گرفتم، انگار سناریوی سرنوشتِ هزاران طفلِ معصومِ این سرزمین از دهلیز ذهنم رژه رفتند. اما پیش از همه به‌یاد و سرنوشتی کودکانِ خود افتادم و به‌تکرار کودکانِ خودم را در جای سروینِ کوچک قرار دادم که اگر من کشته شوم؛ سر انجام و سرنوشتی کودکانم چه خواهد شد؟!

دیگر باره، همه کودکان خیابانی به‌ویژه کودکانی‌که در جنگ پدرشان را در دو دهه پسین از دست داده‌اند از دهلیز ذهنم رژه رفتند، هنوز سریال این سناریو در سینمای ذهنم تمام نشده بود که هیاهوی مردمِ شهر دوباره متوجه‌ام ساخت، سروین را کمی نوازش دادم، چند افغانی ناچیز کف دستش گذاشتم، او فکر کرد که برایش پول مفت می‌دهم، پول را نگرفت تازه متوجه شدم غرور تنها متعلق به‌آدم‌های بزرگ نبوده است، حتا یک کودک خرد سال هم می‌تواند احساس غرور کند. در نهایت هزینه قلم‌های دیگر را بهش پرداختم، انگار توگویی همه دنیا را برایش هدیه کرده باشید، او بغض‌اش را فرو خورد صدایش را صاف کرد و با لب‌خند گفت، کاکا جان، تمام قلم‌ها را خودت خریدی، گفتم جانِ کاکا، بلی من همانند تو دختر و پسر دارم، مکتب می‌خوانند، برای آن‌ها قلم‌ها را می‌برم، سروین گفت، بسیار خوب. اما او شلاق دیگر به‌روانم زد؛ گفت، کاکا جان، من مکتب رفته نمی‌توانم، مامایم اجازه نمی‌دهد، دوباره، کلافه شدم، سروین کوچک، پیوسته ماهرانه و باقوت تمام شلاقم می‌زد. راستی در برابرِ منطق و مهارت کودکانه‌یی او گیرمانده بودم و آن روز درب استدلال برخم مسدود شده بود.

هنگامی‌که سروین کوچک حقایق تلخ و رویداد زنده‌گی خودش را برایم بازگو کرد، خواستم برای آخرین را بدانم که سرپرستِ این فرشتۀ بیگناه کیست؛ گفتم، سروین عزیز! چند برادر و خواهر دارید؟ گفت، یک برادر دارم چرخید و با دستش نشان داد که اونجا پلاستیک فروشی می‌کند. کمی به برادرش خیره شدم و گفتم، شب در خانۀ کی می‌باشید، گفت، در خانه مامایم با هوشنگ می‌باشیم، او گفت، روزانه در شهر کار می‌کنیم، پول را برای مامایم می‌دهیم، با این روایت، سروین دوان دوان شادمانه از نزدم مرخص شد کمی جلوتر رفتم از هوشنگ چند دانه پلاستیک گرفتم، او متوجه شد که قلم زیاد خریدم گفت، کاکا ایقه”این‌قدر” قلمی زیاد را از کی خریدی؟! گفتم، از یک دخترک، بعد به این‌سو و آن‌سو نگاه کرد و چشمش به سروین نخورد و گفت، شاید خواهرک مه باشد، گفتم، خواهرت چه‌نام دارد گفت، سروین، دوباره سناریو را از هوشنگ از سر گرفتم او، نیز بی‌پروا همه رویداد و منحنی زنده‌گی خودشان را آن‌گونۀ که سروین گفته بود، برایم مو به‌مو تعریف کرد: آن‌گاه دانستم که این تراژدی تکرار شدنی‌ست، بعد باتأملِ عمیق به‌یاد پاره شعر”مک نیس” [شاعر و نمایش‌نامه‌نویس ایرلندی] افتادم که او چه زیبا روزگار سیاه کودکان خیابانی مارا در شعرش چه زیبا، به‌تصویر کشیده است. آری! بگذار اکنونیان هزاره هزارم نیز/ اورا/ کودک سراهی گم شده‌یی بپندارند/ و ولگردی‌های او را/ درکوچه‌های خلسه‌آمیز رویاهاشان/ هیچ دریچه‌یی پلک به‌تماشا نگشاید/ مردم گفتند و شاعران گفتند؛/ کودکان مرده دیگر قد نمی‌کشند/ اما او که کسوف هزاران آفتاب کاذب دیده است/ قامت می‌افرازد.

در ازدحام شهر این کلمه را پیوسته زمزمه  می‌کردم، آری! ” کودکان مرده دیگر قد نمی‌کشند” در فرجام به این نتیجه رسیده‌ام تازمانی‌که جنگ لعنتی در این سرزمین تداوم یابد، ما هم‌چنان شاهد چنین رویدادهای تکراری و تلخ خواهیم بود، سروین‌ها و هوشنگ‌های زیادی دیگر خیابان‌های حقارت‌آورِ شهر کابل را پرسه خواهد زد. از این طیف فرشته‌های معصوم دیگر این تراژدی را روایت خواهند نمود. این بغضِ سنگینِ تاریخ و روایتِ ناتمام کودکان خیابانی را روزگار در آیینه تاریخ به‌رخ همه‌گان خواهد‌کشید، آری! کودکان مرده دیگر قد نمی‌‌کشند. راستی، حالا چه‌کسی می‌تواند از “گونه‌هایت اشک بچید و چه‌کسی از دریای چشم‌هایت، اشک بنوشد”.

اشتراک گذاری:

نظر بدهید