کابل در نهیب مرگ وضجه درد!

احمد سعیدی

زمام‌داران افغانستان باید بدانند انسان هرقدر دانش داشته باشد و هرقدر هم بتواند و بخواهد از دیگران و نزدیکان خود مشورت بگیرد، چگونه می‌تواند سیاست‌های ملی یک کشور را تعیین کند؟ دوم این که، مشورت‌ها در سیاست خودکامه‌گی، صوری است. مشاور باید امیال خودکامه را تصدیق کند. چنین نیست که چون ماکیاول در کتاب شهریار رهنمود دهند، که شهریاران باید مشاوران خود را از میان اپوزسیون خود برگزینند. با آراء ماکیاولی دشمن باشیم یا دوست، اما به همین دلایل است که او را بنیان‌گذار سیاست و فرهنگ بورژوایی در غرب می‌شناسند.

**************

در اینجا آسمانان افسرده و زمینیان پژمرده اند حدیث زنده‌گی  یاس است و درد وغم و درد نا باور کردنی ، راستی باور کردنش مشکل است. آژیر امبولانش حامل جسد پارچه شده فرزندانت را بشنوی چون دل نمی‌خواهد روح نمی‌پذیرد وچشم توان دیدن را ندارد، اما این غمنامه تلخ با خون فرزندان وتل‌هاس استخوآن‌هاس در هم شکسته جوانان سر زمین ما تکمیل وغیر قابل انکار است.

غم تنها نیست افتضاح  سیاسی واخلاقی توام با فساد مالی واخلاقی از سر چشمه رهبری موج می‌زند وگلوی زنده‌های پاک دل وپاک طینت را می‌فشارد، اما چه سود؟ که در روح جسارت نباشد ودر جسم حرکت و در وجدان بیداری همه به خواب فرور فته اند. شبه سیاه دروغ و استبداد چون سقف وحشت‌ناک بر زنده‌گی مردم سایه افگنده است. نهیب مرگ وضجه درد مادران پسر گم کرده گوش‌ها ودل‌ها را می‌خراشد و ارواح آزاده را می‌آزارد قصه زنده‌گی در این سر زمین دود وخاکستر قصه درد و رنج و داد وفریاد است و این داستان کده را کابل گویند، کابل که در هر صبح و شامش غم را روایت می‌کند.

سوگ برای خیلی‌ها فقط چند قطره اشک است که بی‌تاب روی گونه‌ها می‌لغزد، برای خیلی‌ها، اما بریدن از دنیاست. تلخی مرگ عزیز، گاهی حتا تا پایان عمر در کام آن‌ها می‌ماند و آن‌وقت می‌شوند آدم‌هایی که گرچه حیات‌شان از نظر زیست‌شناسی با بالا و پایین رفتن قفسه سینه‌شان تایید می‌شود، اما در حقیقت از همان زمان که  انسآن‌های با وجدان وبیدار در زنده‌گی‌شان را از دست داده‌اند، مرده‌اند.حالا شهروندان کابل یا همه مرده اند ویا مرگ تجربه زنده‌گی شان است، اینجا نهیب مرگ وضجه درد عصاره زنده‌گیست زنده‌گی جهنمی!

عامل این همه بدبختی‌ها چیست، به عقیده من شخص گرایی یا شخصی کردن قدرت و از طریق روابط شخصی حکومت کردن رهبران افغانستان برای تصاحب و تحفظ قدرت شخصی ضمن به کارگیری ابزارهای کارآمد همچون نیروهای امنیتی نهادهای قانون‌گذار و محاکم برای احیاء کامل قدرت شخصی و به دست آوردن نقش مسلط در دستگاه حکومت استفاده می‌شود نه برای منافع ملی و مردم نزدیک‌ترین افراد به رهبران دولت اگر با کفایت اند یا بی‌کفایت پر نفوذ ترین افراد حساب میشوند اکثر آن‌ها در حلقه درونی به شدت تنگ و انحصارطلبانه قدرت کارساز و کارآمد محسوب می‌گردند.

نتیجه و عواقب این همه خود کامه‌گی‌ها : وقتی یک رژیم، یا یک شخص یا تعدادی از زمام‌داران خودکامه و خود باور می‌شوند، جریان خودکامه‌گی و مطلق العنانی، کشور و این اشخاص خودکامه را تا سرحد ویرانی و نابودی ارزش‌ها و معیارهای انسانی سوق می‌دهد. وقتی که خلاف قانون زمام‌داران می‌‌گویند وظیفه تعیین و اجرای سیاست ملی و بین‌المللی بدون قید و شرط به عهده ماست با مشوره ضرورت نداریم و هیچ وقت لازم نمی‌دانند از خود بپرسد، آیا فهم دانش و اطلاعات ما مطلق و بی‌نهایت است، که تا این اندازه به خود جرأت می‌دهیم که سیاست‌های ملی یک کشور و مردم را بدون مشارکت آن‌ها و نهادهای قانونی تعیین کنیم، سیاست ملی یک کشور، امری تام و تمام است که تعیین و اراده آن از سوی رهبران نا عاقبت اندیش جز جنون جاه‌طلبی و خودکامه‌گی نمی‌توان نامی بر روی آن گذاشته شود. زمام‌داران افغانستان باید بدانند انسان هرقدر دانش داشته باشد و هرقدر هم بتواند و بخواهد از دیگران و نزدیکان خود مشورت بگیرد، چگونه می‌تواند سیاست‌های ملی یک کشور را تعیین کند؟ دوم این که، مشورت‌ها در سیاست خودکامه‌گی، صوری است. مشاور باید امیال خودکامه را تصدیق کند. چنین نیست که چون ماکیاول در کتاب شهریار رهنمود دهند، که شهریاران باید مشاوران خود را از میان اپوزسیون خود برگزینند. با آراء ماکیاولی دشمن باشیم یا دوست، اما به همین دلایل است که او را بنیان‌گذار سیاست و فرهنگ بورژوایی در غرب می‌شناسند. به عقیده ماکیاول، شهریار نباید گوش به حرف چاپلوسان بدهد «و اگر ببیند کسی به هر دلیلی حقیقت را از او پنهان می‌کند، خشم و غضب خود را نشان دهد و او را مجازات کند برعهده گرفتن چنین وظیفه‌یی آن هم بدون هیچ مسوولیتی، جز در ناکارآمد کردن نظام اداری کشور ممکن نیست. به همین دلیل است که وقتی نظام اداری یک کشور که ستون پایه قدرت سیاسی محسوب می‌شود، پیش از هرچیز و پیش از همه توسط خود شخص خودکامه رو به ویرانی گذاشته می‌شود.

خودکامه‌گی و ناکارآمد کردن مردم سالاری و حتا ناکارآمد کردن ستون پایه قوت های مسلح، منجر به یک فساد گسترده و در نتیجه ضعف مضاعف نظام مردم سالاری می‌شود. این یکی از نتایج روشن نظام‌هایی است که خودکامگی را پیشه خود می‌گردانند. اکنون اگر شرح و تفصیل فسادهای اداری بی عدالتی دزدی بداخلاقی قتل و قتال  که در زمان حاکمیت موجود وجود دارد در گنجایش این مقاله امکان پذیر نیست.

اما آنچه که گفتم و اشاره کردم به همین اندازه کافی است. ادامه این وضعیت آتش را که بر افروخته شعله ورتر و ویرانی‌ها را ویرانه ترخواهد ساخت.

 

اشتراک گذاری:

نظر بدهید