مژده راکشتند، ما را نیز می‌کشند!

پرتو نادری

مژده را مظلومانه کشتند. پنجه‌های که روی ماشۀ تفنگی به هدف کشتن انسانی فشار نیاورده بوده از حرکت ماند. پنجه‌هایی که با هنر نویسنده‌گی آشنا بود. چشمانی که در شبانه روز ساعت‌ها روی سطرها کتاب‌ها و نشریه ها می‌دوید چنان چراغی خاموش شد.

**********

ترور وحید مژده، نویسنده، روزنامه نگار و کارشناس مسایل سیاسی برای من بسیار تکان دهنده بود. اندوه‌بار. پس از کشتن استاد عزیز پنجشیری و مژده حس می کنم که موج تازه‌یی از چنین ترورهایی آغاز شده است. گویی انبار باروت سپید دموکراسی نشسته ایم و سگرت مارلبرو دود می‌کنیم.

در شبکه‌های اجتماعی متوجه شدم که شماری شادمان اند که مژده ترور شده است، بلی مژده را کشتند و فردا ترا و مرا نیز می‌کشند، آن زمان کسانی دیگر بر مرگ تو و مرگ من شادمانی می کنند.

آدم‌کشان به ویروس‌هایی می‌مانند که از هرگونه مرزی می‌گذرد، چه دینی باشد چه سیاسی و چه هم ایدیولوژیک، منطقه‌یی و زبانی.

من هیچ‌گاهی هم‌باور مژده نبوده ام. در دوران مجاهدان نامش را شنیدم که می‌گفتند عضو حزب اسلامی است. بعد در دوران طالبان در روزنامۀ شریعت ارگان نشراتی اختصاصی طالبان کار می کرد.

باری شنیدم که او را طالبان به جرم نشر یک شعر عاشقانۀ پشتو آن هم از شاعران کلاسیک پشتو از کار برکنار کردند، یکی دور روزهم در توقیف‌خانه مانده بود. می‌گفتند شلاق هم زده بودندش. فکر کنم در همان زمان مدتی هم در وزارت خاجۀ طالبان کار کرده بود.

او نویسندۀ پرکاری بود و نوشته هایش در سیاست و تاریخ معاصر افغانستان از اهمیت قبل توجهی برخوردار است.

سال‌های پسین گفتند که او جاسوس طالبان است و با طالبان در تماس است. اگر جاسوسی طالبان همان پیوند داشتن با طالبان باشد، می‌شود گفت که نخستین جاسوس طالبان حامد کرزی است و پس از آن اشرف غنی. اگر هم چنان پیوند با طالبان را اساس قرار دهیم هم اکنون در هر اداره از ارگ تا اداره های پایین در ولایت‌ها دفترهای والیان و نهاد های دیگر هزارن جاسوس طالب را می‌توان دید.

اگر جاسوس طالبان بودن همان مخالفت با قراداد امنیتی با امریکا است، پس همه انانی که تا امروز با این قرارداد مخالفت می‌کنند، جاسوس طالبان اند!

امریکایی ها هم جاسوس طالبان اند چون پیوسته با طالبان در پیوند و بگو مگوهای پشت پرده اند. حتا همین روزها نیز.

مژده در تحلیل‌های سیاسی و نوشته‌هایش انسان نترسی بود در تحلیل‌ها و نوشته‌های خود با شماری از سران جهادی و روزمندان و دم و دستگاه دولت در گیر می‌شد.

سخنانی را بیان می کرد که شماری حتا با خویشتن خویش هم در میان نمی‌گذارند.

چهرهای زیادی افشا کرد و از چهره‌های زیادی پرده فرو افگند. تا جایی که من می‌اندیشم مژده به باورهای سیاسی خود همیشه وفادار باقی ماند. آن چه را که می‌اندیشید می‌گفت. در حالی که شماری از گویا تحلی‌گران آن چیزی را که می‌بگو؛ می‌گویند.

این در حالی است ما در این سال‌ها گویا روشن‌فکران و سیاست‌گرانی را دیدم که چنان بوقلمونی پیوسته رنگ بدل کرده اند. سیاست بدل شد روشن‌فکر آقا هزار بدل کرد، یا دسشت به کاسۀ چربی رسید رنگ بدل و طوطی وار سخن گفت.

این یک امر مهم است که انسانی به اندیشه‌ها و آرمانی‌های خود پا بند می‌ماند و مسوولانه آن گونه سخن می‌گوید یا می‌نویسد که می اندیشد. سخن دروغ‌پرداز و نوشتۀ دروغ‌پرداز دروغی بیش نیست.

مژده را مظلومانه کشتند. پنجه‌های که روی ماشۀ تفنگی به هدف کشتن انسانی فشار نیاورده بوده از حرکت ماند. پنجه‌هایی که با هنر نویسنده‌گی آشنا بود. چشمانی که در شبانه روز ساعت‌ها روی سطرها کتاب‌ها و نشریه ها می‌دوید چنان چراغی خاموش شد.

او را کشتند، شماری شادمانی کردند و این چقدر دردناک است که ما برای کشتن یک نویسنده که به مانند ما نمی اندیشد شادمانی می کنیم.

او سربرسر اندیشه‌هایی خود کرد. کاش ما همه‌گان همین گونه باشیم. چرا وقتی نویسنده‌یی را می کشند، چرا نمی توانیم در پیوند به چگونه‌گی کشتن او صدای یگانه‌یی داشته باشیم.

او را کشتند، تو امروز شادمانی، شاید فرا ترا بکشند و مرا بکشند. آن وقت شاید کسان دیگری شادمانی کنند.

انسان نمی‌تواند که مخالفانی نداشته ؛ اما نباید با کشتن یا مردن مخالفان خود شادمانی کنیم. آن مخالفی ندارد منافق بزرگ است.

استاد عزیز احمد پنجشیری را در شاهراه بغلان – کندز بسیار بسیار ناجوانمردانه کشتند. از سنگ صدا بر آمد واز ما نی. چند جمله‌ی فیس بوکی و دیگر هیچ.

حالا وحید مژده را کشتند فردا من و تو را می‌کشند. کجاست آن دادخواهی مدنی ما؟ ما گاهی هم بینی بر آسمان می‌کنیم و از جامعۀ فرهنگی افغانستان سخن می‌گوییم، کجاست صدای جامعۀ فرهنگی افغانستان؟

هرکس حق دارد به حزبی و جریانی بپیوندد، ما خود می‌رویم و به حزبی می‌پیوندیم چرا دیگران این حق را ندارند؟  چرا افرادی که در جریان‌های سیاسی دیگر کار می کنند، این گونه بزدلانه در آرزوی مرگ شان هستیم. گاهی می اندیشم که بیش‌تر از همه بخش‌های دیگر جامعه همین بخش فرهنگی و حوزۀ مدنی ما بیمار است.

اگر برای نویسنده‌یی که کشته شده است دادخواهی کرده نمی‌توانید یا نمی‌خواهید دادخواهی کنید، چرا این همه ناجوانمرده او را پس از مرگ هم ترور می کنید؟ شاید ما هرکدام یک تروریست هستیم، اما به شیوه‌های دیگر. این امر باید جدی گرفت ورنه این شتر سپید پشت خانۀ هرکسی می‌تواند زانو زند!

اشتراک گذاری:

نظر بدهید