پرواز را به خاطر بسپار! (هدیه‌یی برای هشتادو پنج ساله‌گی فرخزاد)

 

پرتونادری

فروغ جز به جز پیوند این پرنده با زنده‌گی و طبیعت را نشان می‌دهد و در نهایت زنده‌گی را در  چنان تصویری ارائه می‌کند که از عشق، آزادی و بومی‌گری رنگ گرفته است.

*************

شعرهای‌ کوتاه فروغ فرخ‌زاد انگشت‌شمار است. از شعر « خواب» در « اسیر» که در سیزده سطر سروده شده و شعر « پرسش» در « تولدی دیگر» که در چهارده سطر سروده شده است، بگذیم؛ می‌توان گفت که « هدیه » یکی از موفق‌ترین شعرهای کوتاه فروغ است که در گزینه شعر « تولدی دیگر» آمده است.

در پیوند به این شعر نه تنها منتقدان نگاه و نقدهای تحلیلی داشته اند؛ بلکه برای شاعرانی سرچشمۀ الهام سرایش‌های تازه‌یی نیز بوده است.

من از نهایت شب حرف می‌زنم

من از نهایت تاریکی

و از نهایت شب حرف میزنم

 

اگر به خانۀ من آمدی برای من ای مهربان چراغ بیار

و یک دریچه که از آن

به ازدحام کوچۀ خوشب‌بخت بنگرم

(دیوان اشعار، ص 368.)

این شعر ما را با جامعۀ  آشنا می‌سازد که در بدبختی و تاریکی دست و پا می‌زند و در ژرفنای تاریکی فرورفته است. تاریکی بیان‌گر بدبختی اجتماعی است. شاعر وقتی می‌گوید که او از نهایت شب و از نهایت تاریکی سخن می‌گوید؛ خواننده تمام بدختی‌های اجتماعی را با تمام  تلخی آن حس می‌کند.

این بدبختی آن قدر غلیظ و گسترده است که حتا خانه‌ها را نیز به زندان بدل می‌کند. برای آن کسی که در تاریکی به سر می‌برد؛ بزرگ‌ترین هدیه روشنایی و آزادی است. این‌جا این آزادی در نماد « دریچه» بیان شده است. این دریچه میان او و کوچۀ خوش‌بخت که همان آزادی باشد پیوند پدید می‌آورد. انسان با آزادی است که خود را در روشنایی می‌یابد و خود را خوش‌بخت احساس می‌کند. چراغ نماد مقابله با تاریکی است و پنجره نماد آزادی و پیوند. می‌شود گفت که در این شعر این فرخزاد است که چنین هدیه‌یی برای ما می‌دهد. هدیه‌یی نور و هدیۀ آزادی که با افق‌های بلند آزاده زیستن و رسیدن به خوش‌بختی پبوند دارد. او ما را به آزادی و آزادگی فرا می‌خواند.

شعر دیگری که در « تولدی دیگر» آمده است،« پرنده فقط یک پرنده بود» نام دارد.

 

پرنده گفت: « چه بویی، چه آفتابی، آه

بهار آمده است

و من به جست و جوی جفت خویش خواهم رفت.»

پرنده از لب ایوان پرید، مثل پیامی پرید و رفت

پرنده کوچک بود

پرنده فکر نمی‌کرد

پرنده روزنامه نمی‌خواند

پرنده‌ قرض نداشت

پرنده آدم‌ها را نمی‌شناخت

 

پرنده روی هوا

و برفراز چراغ‌های خطر

در ارتفاع بی‌خبری می‌پرید

و لحظه‌های آبی را

دیوانه‌وار تجربه می‌کرد

 

پرنده، آه فقط یک پرنده بود

(همان، ص 400.)

در این شعر گونه‌یی از دل‌تنگی را می‌توان حس کرد. گویی انسان از مادر خود که همان طبیعت باشد دور شده و برای باز رسیدن به دامان مادر احساس دل‌تنگی می‌کند.

این پرنده، ما هستیم دورمانده از دامان طبیت و گیرمانده در شبکه‌یی از مناسباتی که دست و پای ما را بسته است و ما از اصل زنده‌گی دور می‌سازد.

فروغ جز به جز پیوند این پرنده با زنده‌گی و طبیعت را نشان می‌دهد و در نهایت زنده‌گی را در  چنان تصویری ارائه می‌کند که از عشق، آزادی و بومی‌گری رنگ گرفته است.

آخرین شعر در دفتر شعری « ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد» نیز شعری است کوتاه، زیر نام « پرنده‌مردنی است ».

 

دلم گرفته است

دلم گرفته است

به ایوان می‌روم و انگشتانم را

بر پوست کشیدۀ شب می‌کشم

 

چراغ‌های رابطه تاریک اند

چراغ‌های رابطه تاریک اند

کسی مرا به آفتاب

معرفی نخواهد کرد

کسی مرا به میهمانی گنجشک‌ها نخواهد برد

پرواز را به خاطر بسپار

پرنده مردنی است.

(همان، 468.)

نمی‌توان به یقین گفت که این شعر کوتاه، آخرین شعر فروغ بوده باشد، اما آخرین شعر آمده در دیوان اشعار اوست. این شعر می‌تواند اندیشه‌های گوناگونی را در ذهن انسان بیدار سازد. یک شعرکوتاه؛اما بلند از نظر مفهوم در پایان دیوان فروغ می‌تواند، نماد زنده‌گی کوتاه و پرثمر خود او باشد.

این شعر گویی آخرین سخن وصیت گونه فروغ برای خواننده‌گانش است. پرنده‌ها می‌میرند؛ اما باید پرواز را از یاد نبرند، پرواز را باید به خاطر داشته باشند. پرواز نماد زنده‌گی در آزاده‌گی است.

شب گویی آماس کرده و حجم بیش‌‌تری یافته است. چراغ های رابطه خاموش اند. پس چه کسی می‌تواند در این تاریکی ما را به خورشید معرفی کند. پس چه کسی خورشید را به ما می‌شناساند و ما را به خورشید. آن‌گاه که این گونه‌ یاس بر زنده‌گی حاکم است؛ باید پرواز را به خاطر بسپاریم. این پرواز همان رسیدن به آزادی است. این آخرین پیام پرنده است. پرنده می‌میرد؛ اما پیامش این است که پرواز و آزادی را نباید فراموش کرد.

آیا این شعر کوتاه مرثیه است که فروغ برای خود سروده است و در این مرثیه بزرگ‌ترین پیام شاعرانه خود که همان رسیدن به آزادی و رهایی از شب را برای ما ارائه کرده است.

تاثیر گذاری این شعر زمانی بیش‌‌تر می‌شود که این دفتر با شعر بلند « ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد» آغاز می‌یابد و زنی را می بینم ایستاده در آستانۀ فصل سرد. این زن ایستاده در آستانۀ فصل خود فروغ است و شعر « پرنده مردنی است» نیز. در هر دو شعر  فروغ با خود سخن می‌گوید و خودش را مخاطب قرار می‌دهد.

و این منم

زنی تنها

در آستانۀ فصل سرد

در ابتدایی درک هستی آلودۀ زمین

و یاس سادۀ غم‌ناک آسمان

و ناتوانی این دست‌های سیمانی

 

زمان گذشت

زمان گذشت و ساعت چهار بار نواخت

چهار بار نواخت

امرو ز روز اول دی‌ماه است

من راز فصل‌ها را می دانم

و حرف لحظه‌ها را می فهمم

نجات دهنده در گور حفته است

و خاک، خاک پذیرندۀ

اشارتی‌ست به آرامش…

(همان، 424.)

شعر «ایمان بیاوریم به فصل سرد» در نخستین تصویرهایش از گذشت زمان سخن می‌گوید و زن تنهایی که گویی روی عقربۀ ساعت نشته تا تنهایی خود را دور بزند و برسد به آغاز فصل سرد.

زنده‌گی فروغ  به خط شکسته‌یی می‌ماند در میان دو نقطه و آن دو نقطه همان دو فصل سرد است. دو زمستان. او  روز پانزدم قوس یا دی‌ماه  1313 خورشیدی چشم به جهان گشود و  در بیست و چهار 1354بهمن یا دلو در حادثه‌یی چشم از جهان فروبست.

فروغ در شعر « ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد» که شعر بلندی است به پیشواز  فصل سرد رفته است و از آشنایی اش با راز فصل‌ها سخن می‌گوید.

گویی در این شعر زنده‌گی‌اش را و همه هستی را مرور کرده است. از همه چیز روایت می‌کند؛ مگر او می دانسته است که مرگش نیز در یک روز سرد زمستانی فراخواهد رسید!

به مسافری می‌ماند که باشتاب از راه‌های برف پوس می‌گذرد و همه چیز را برای ما نشان می‌دهد و ایشاره‌یی می‌کند و می‌گذرد و ساعت پیهم می‌نوازد.

نواختن ساعت همان گریختن زمان است و همان گونه که گفته شد این دفتر شعری در پان می‌رسد به « پرنده‌ مردنی است».

گویی این مسافر ، این زنی که به آستانۀ فصل سرد رسیده  خود را در سیمای پرنده‌یی می‌یابد. جایی خواندم که فروغ فرخزاد پرنده‌گان را دوست داشته است، خیلی.

این جا دیگر زن رسیده به آستانه فصل سرد از زبان و حنجره یک پرنده سخن می‌گوید. دل‌گیر است. هرچند پرنده مردنی است، او را کسی به آفتاب معرفی نمی‌کند و پیوسته در تلاش رسیدن به روشنایی بوده است. اخرین سطرشعرهمان است که گویی همه پیام شعر در آن تبلور یافته است: « پرواز را به خاطر بسپار!.»

اشتراک گذاری:

نظر بدهید