دموکراسی تفنگ!

پرتونادری

خواستم پرسشی داشته باشم که متوجه شدم پیرمرد به مانند پرنده‌یی که در تاریکی پرواز کند، از کنار من رفته است. تا به خانه برگشتم نمی‌دانم چگونه یک‌بار این صدا در کاسۀ سرم پیچید: به یاد داشته باش که این تفنگ صدای بلند دارد، از دارالخلافۀ دموکراسی افغانی آورده شده است. تا این تفنگ صدایش بلند است، صدای تو نیز بلند خواهد بود. بلندی صدای هرکس به اندازۀ بلندی صدای تفنگ اوست. هم‌چنان به یاد داشته باش که دموکراسی افغانی یعنی دموکراسی تفنگ!

***************

نفرین بر تو تفنگ سالار آدم کش! قدت به قد آدم نمی‌ماند، شیطان‌قد بی‌وجدان! حال ترا چگونه بر دار کنم؟ اگر بار دیگر پروژه اعدام ترا در کمسیون تدارکات ملی به داوطلبی بگذاریم، با عدالت عمری که آن جا وجود دارد، ده سال وقت را در برمی‌گیرد تا ده متر ریسمان سیاه شفافیت خریداری شود!

************

پرده نخست : به پای دار که رسیدم و تا خواستند حلقۀ دار را برگردنم کنند، دیدم که انبوه مردمان چنان رمۀ بزرگ گوسفندان، زرد و سرخ و سیاه، نشخوارکنان خیره خیره به سوی من می‌نگرند.

میزی آورند که روی آن نوشته شده بود: هیچ افغان از هیچ افغان کم نیست؛ هر افغان حق دارد که اعدام شود!

به من دستور دادند که بر میز بالا شوم! به چهار سوی خود نگاه کردم تا شاید صدای اعتراضی بشنوم، باشد که خونم اندکی داغ شود و بعد بگویم چرا؟ من چه کرده ام؟

با دریغ همه‌جا خاموش بود. تنها صدای آرام نشخوار گوسفندان بود که به گوش می آمد و نگاه‌های خیره و بی اعتنای آنان که به سوی من دوخته شده بود و بیشتر از حلقۀ دار مرا شکنجه می‌کردند.

شما بگویید چه می‌کردم؟ بر آمدم روی میز. دیدم کسی با دستان پشم آلود که چنان دو پاچۀ شتر می‌نمود، حلقۀ دار را گرفته و به پایین کش می‌کند؛ اما حلقۀ دار پایین نمی آید.

القصه حلقۀ دار پایین نیامد. حلقۀ دار را بسیار بلند درست کرده بودند. گویی می‌خواستند عوج بن عنق را بر دار کنند.

گوسفندان هم‌چنان نشخوار می‌کردند و خیره خیره به سوی من می‌دیدند. حس کردم که هرکدام جای دو چشم دو حلقه دار دارند که از شاخ‌های شان آویخته شده است.

این بار حس کردم که گوسفندان آرام آرام به سوی من می‌خندند.

مرد با آن دستان شترپاچه‌یی اش چندبار دیگر حلقۀ دار را پایین کش کرد؛ اما حلقۀ دار یک انگشت هم پایین نیامد. مرد مانند یک شتر جنگی نفسک می‌زد. گاهی به حلقۀ دار نگاه می‌کرد و گاهی به قامت من.

صبرش سر آمد تا این که با لگد محکمی زد به میز و من افتادم رو به خاک. صدایش را شنیدم که می گفت: نفرین بر تو تفنگ سالار آدم کش! قدت به قد آدم نمی‌ماند، شیطان‌قد بی‌وجدان! حال ترا چگونه بر دار کنم؟ اگر بار دیگر پروژه اعدام ترا در کمسیون تدارکات ملی به داوطلبی بگذاریم، با عدالت عمری که آن جا وجود دارد، ده سال وقت را در برمی‌گیرد تا ده متر ریسمان سیاه شفافیت خریداری شود!

هرچه باداباد از جای برخاستم؛ اما هنوز نفسی راست نکرده بودم که لگدی چنان محکم برپشتم خورد که مرا مانند توپی در میان جماعت گوسفندان پرتاب کرد. از صدای فرو افتادن من این بار همه گوسفندان به خنده در آمدند. یک لحظه حس کردم که من خود نیز گوسفندی شده ام.

صدای خنده‌های گوسفندان، مرد شتر دست را خشمگین کرد، دست به جیب پشت سرش برد و اشپلاقی را که مانند نسوار کدوی بزرگی بود بیرون کرد و بعد صدای اشپلاق به مانند صدای مار زنگی در همه سو  می‌پیچید. چوررر چوررر چوررر چرررر …

گوسفندان از خنده ماندند و به هرسویی رم کردند؛ اما طنین اشپلاق هم‌چنان در گوش‌های من می‌پیچید. مانند کسی که گژدمی نیشش زده باشد از خواب پریدم.

پردۀ دوم

سرپایم در عرق تر شده بود. دلم مانند طبلی که از پوست بز ساخته باشند، می‌کوبید. فکر کردم که آن مرد شتر دست روی میز ایستاده است و هنوز اشپلاق می‌زند؛ اما چنین نبود، موبایل یا تلفون همراه بود که هم‌چان زنگ می‌زد.

حس کردم کسی از آن سوی جهان می‌خواهد با من سخنی گوید. صد دل را یک دل کردم و تلفون را برداشتم.

  • بلی، بفرمایید!
  • شما پرتونادری هستید؟
  • بلی،
  • خدا کند که در این نیمه شب …
  • نه، بفرمایید!
  • می‌خواستم برای تان بگویم که قرار است تا چند روز دیگر شما را به جرم تفنگ‌سالار بودن و داشتن افراد مسلح غیر مسوُول زندانی کنند!

بار دیگر حس کردم که همان مرد شتردست می‌خواهد مرا بر دار کند، با صدای لرزانی گفتم:

  • شما کی هستید؟
  • پشت نام من چه می‌گردی؟ به سخانم گوش کن!

گفتم: برادر! من کجا و تفنگ‌سالار بودن کجا؟ تنها همین زبانم است که گاهی به مانند دهشکه‌یی شلیک می‌کنند و دیگری حتا غولکی هم ندارم که گنجشکان سلطان‌خانه را شکار کنم.

گفت: خودت سال‌ها پیش سند تفنگ‌سالار بودنت را امضا کرده ای!

  • کجا و چه زمانی چنین سندی را امضا کرده‌ام؟
  • این سند را به نام « تفنگ سالار بزرگ» امضاکرده ای!

نمی‌دانستم چه بگویم، لحظه‌هایی خاموش ماندم تا این که بار دیگر صدا در گوشی بلند شد:

  • یادت می آید که این سند را دست‌کم هفده سال پیش، امضا کرده ای و به «امیر بزرگ» سپرده ای؟
  • آه خدای من یادم آمد. سال 1382 خورشیدی بود که در گفت و گویی با امیر بزرگ! چنین گفته بودم:

 

پیشوای من در گهوارۀ نظام ریاستی یونیکال،

بزرگ شده است

و نام دیگرش « وحدت ملی » ست

و می‌داند که واژه‌های« شهروند»

و                          « دانش‌گاه»

توطئۀ تفنگ‌سالار بزرگ

« پرتو نادری » است.

  • گفت آری، همین سند را می گویم.
  • گفتم:
  • این که یک شعر است!
  • هرچه که باشد، این جا ترا به دو خیانت متهم کرده اند، یکی این که با واژه های دانش‌گاه و شهروند وحدت ملی را تخریب کرده ای! دو دیگر این که با زبان خود و با افتخار گفته ای که تو یک « تفنگ‌سالار بزرگ » هستی.

سخن دیگر این که المتفکر در برابر واژه های شهروند و دانش‌گاه مشکل دارد و این واژه های سبب نفس تنگی ایشان می‌شود. از این جا اتهام دیگری بر تو وارد شده است که با تخریب صحت المتفکر، الحکیم الحکمای روزگار، شیرازۀ  دارالحکمت حکیم الحکما را فرو می ریزی!

باز با صدای آمیخته با دلهره پرسیدم: مگر شما کی هستید و چرا می‌خواهید این سخنان را به من بگویید؟

  • هرکسی که باشم، خواستم بگویم که حکومت در این روزها به دنبال تفنگ‌سالاران و تفنگ‌داران غیر مسوُول پای لُچ کرده است. تو که تفنگ‌سالار بزرگی! نامت در ردیف بالا قرار دارد.

موبایل از دستم افتاد. لحظه‌یی دست بر پیشانی گذاشتم که چه کنم ؟ نا گهان دروازۀ حویلی به شدت کوبیده شد، نفسم بند آمد. فکر کردم آمده اند تا مرا به اتهام تفنگ‌سالار بودن دستگیر کنند.

با دلهره و ترسی که مرا می‌لرزاند دروازه را گشودم، دیدم همان پیرمرد نقره‌یین گیسوی همیشه‌گی بود.

چشم در چشم من دوخت، حس کردم تمام سخنان من در موبایل را شنیده است. بی آن که لام تا کام کند یک تفنگ گریس بند را  از زیر جامه‌اش بیرون آورد و گفت:

  • این را بگیر!

گفتم: خانه ات آباد، می‌خواهند مرا به اتهام تفنگ سالار بودن زندانی کنند و تو برای من تفنگ آورده ای؟

گفت: هراسان مباش! تفنگ را بگیر و گاه‌گاهی رو به آسمان فیر کن؛ اما متوجه باش که کلکین کدام ستاره‌‌یی را نکشی یا فرشته‌یی را زخمی نسازی!

امروزه این‌جا همه حنجره‌ها همان لولۀ تفنگ است، از چیغ سالار گرفته تا لاف‌سالار . چندبار که فیر کردی، بعد می‌بینی که خود نزد تو می آیند و تو می‌شوی بخشی از گفت و گوهای صلح بین الافغانی! آن‌گاه نانت در روغن است. کاخت بلند، حساب بانکی ات پر و نامت سرخط رسانه‌ها و دیدارهای آن چنانی‌ات با المتفکر!

خواستم پرسشی داشته باشم که متوجه شدم پیرمرد به مانند پرنده‌یی که در تاریکی پرواز کند، از کنار من رفته است. تا به خانه برگشتم نمی‌دانم چگونه یک‌بار این صدا در کاسۀ سرم پیچید: به یاد داشته باش که این تفنگ صدای بلند دارد، از دارالخلافۀ دموکراسی افغانی آورده شده است. تا این تفنگ صدایش بلند است، صدای تو نیز بلند خواهد بود. بلندی صدای هرکس به اندازۀ بلندی صدای تفنگ اوست. هم‌چنان به یاد داشته باش که دموکراسی افغانی یعنی دموکراسی تفنگ!

 

 

اشتراک گذاری:

نظر بدهید