داوی پریشان و آن بلبل گرفتار  

پرتونادری/ بخش دوم و پایانی

در 1312 خورشیدی جوانی به نام عبدالخالق سه گلوله بر سینه نادرخان آتش کرد و دیکتاتور از پای فرو افتاد؛ جماعتی بزرگی برباد شدند. داوی را نیز بار دیگر به زندان افگندند و تا 1325 خورشیدی بیش‌تر از سیزده سال را در زندان مخوف دهمزنگ به سر برد.

************************

داکتر روان فرهادی در مقدمه دراز دامنی که بر مقالات محمود طرزی نوشته، بر این باور است که شعر« بلبل گرفتار» چنین ماجرایی را به بار آورد که امیر  چنان حکمی را بر حاشیه سراج الاخبار نوشت. روان فرهادی می‌نویسد: « نوشته‌های پر ایما و آزادی‌خواهانه این جوان [ عبدالهادی داودی] کار سراج الاخبار را به مشکلات رو به رو می‌‌کرد و از آن جمله است شعری به قلم ” پریشان” نام مستعار داوی ( سال ششم- شماره 12 – پنجم دلو 1295.)

سحرگهی بشنیدم ز بلبلی به قفس

که مُردم از غم و درد و الم، نه پرسد کس!

سراج المله در گوشه آن شماره سراج الاخبار نوشته بود” معلوم شود پریشان کی‌است” و این یک زنگ خطر، برای محمودطرزی و باقی هیاًت تحریر جریده بود!»

(مقالات محمود طرزی،ص 20.)

به هر صورت چه شعر «بلبل‌گرفتار» و چه شعر« بدنبود» هرکدام که چنین ماجرایی را به وجود آورده باشد، بازهم هر دو سروده شاعری است که با شعرش در برابر استبداد، بی‌عدالتی و دشمن بیرونی قیام کرده بود و مردم را فرا می‌خواند تا در برابر دشمن به پا برخیزند. این سروده‌های داوی در شعر مقاومت دوران مشروطیت جای‌گاه بلند و تحسین برانگیزی دارند.

شعر بلبل‌گرفتار، یک شعر نمادین است. عمدتاً چهار مفهوم  بزرگ در این شعر با هم گره خورده است. نخست بلبل، پرنده آزاد و سرود پردازی که می‌تواند نماد آزادی باشد؛ آزادی افتاده در قفس. یعنی مردم و سرزمین در قفس اند و به زبان دیگر در بند و زنجیر. دوم قفس که نماد اسارت است، نماد یک نظام استبدادی وابسته به بیگانه. می‌تواند نماد نظام امیر باشد که آن بلبل سرود پرداز یعنی آزادی را در قفس کرده و حق پرواز را از او گرفته است. تنها تا آن‌جا می‌تواند پرواز کند که حجم قفس برایش اجازه می‌دهد. در یک تعبیر یک بعدی می‌توان گفت: این بلبل گرفتار، خود داوی است که در زندان افتاده است.

مفهوم دیگر وطن است که در حقیقت بلبل را از وطن‌اش دور ساخته اند. یعنی او را از باغ بیرون کرده و در انزوای قفس انداخته اند. این دور سازی از وطن می‌تواند سیاست‌های وابسته به امیر باشد که با سرکوب آزادی‌خواهان و مشروطه‌خواهان می‌خواهد هرگونه جنبش استقلال طلبانه و وطن‌پرستانه را از ریشه برکند. شاید هم شاعر می‌خواهد بگوید که نظام وابسته به انگلیس وطن او را از او گرفته و در اختیار انگلیس گذاشته و  در حقیقت این انگلیس است که بر وطن او حکم می‌راند!

مفهوم چهارم  این است که بلبل‌گرفتار مسوولیت بزرگ خود را فراموش نمی‌‌‌‌کند، می‌‌‌‌‌خواند و فریاد می‌زند و پیام خود را به مرغان دیگر می‌فرستد. بر صیاد که می‌تواند نظام حاکم باشد نفرین می فرستد. در قفس به هوای آزادی جان می‌دهد؛ اما نمی‌خواهد از صیاد آرزوی رهایی کند.

این بلبل گرفتار می‌تواند تمثیل همان جنبش مشروطیت بوده باشد که امیر ده‌ها تن را به توپ بست، گلوله باران کرد، شمار زیادی را هم  سالیان دراز در سیه چال‌ها به زنجیر کشید؛ اما پیش گامان این جنبش این‌همه زجر و شکنجه را پذیرفتند، قربانی دادند؛ ولی نگداشتند که این مشعل مقدس خاموش شود. همان‌گونه که پیش از این گفته شد، جنبش مشروطیت افغانستان هرچند نتوانست که یک حرکت گسترده سیاسی – اجتماعی را در میان رده‌های گوناگون مردم ایجاد کند؛ اما به هیچ وجه نمی‌توان از تاثیر گذاری و نقش آن در امر استرداد استقلال کشور چشم پوشید. حتا می‌توان گفت که اگر امان‌الله خان را با این جنبش پیوندی نبود شاید هم نمی‌توانست در برابر کاکای خود نایب السطنه نصرالله خان پیروز شود و به پادشاهی برسد. این هم بخشی از شعر بلبل گرفتار:

 

سحرگهی بشنیدم ز بلبلی به قفس

که مردم ازغم و درد و الم نپرسد کس

که از چه می‌کشم این ناله‌ها نفس به نفس

چرا گذشت مرا عمر در فغان چو جرس

چرا به غیر فغان نیست کار و بار مرا

چرا حیات به گردن شده ست بار مرا

 

نه محرمی که به او یک زمان سخن گویم

نه مونسی که زدرد و غم وطن گویم

نه هم‌دمی که به او حرفی از چمن گویم

زلاله و گل و نسرین و یاسمن گویم

کنم به شکوه دل پرملال را خالی

زدرد خویش کنم جمله بلبلان حالی

 

غرض زقصه پردرد خود کمی شنواند

ز نکته‌های اسیرانه شمه‌یی برخواند

تپید و بال و برافشاند و این حدیث بخواند

که باد بوی چمن بر قفس نشین گذراند

مگر رساند نسیم صبا زخاک و طن

که برد هوش و قرارم به خاک پاک وطن

 

دمی به حیرت و بی‌خود فگنده سر ایستاد

زشکر یا زشکایت دگر لبی نکشاد

که باز باد صبا ازشگوفه دادش یاد

گشود چشم و کشید از خروش دل فریاد

که هم‌چو من شوی از خانمان جدا صیاد

چو من اسیرستم سازدت خدا صیاد

 

مرا که فخر چمن زیب گلستان بودم

گل شگفته بستان آشیان بودم

روان باغ  و چمن روح  بوستان بودم

ظریف و شوخ‌تر ازجمله بلبلان بودم

اسیر پنجه پولادی بلا کردی

به جای لطف جفا کردی و خطا کردی

(ادبیات معاصر دری ،ص ص 42-41)

آن‌گونه که پیش از این اشاره شد،در سال 1918 آن‌گاه که عبدالرحمان ‌لودین با شلیک گلوله‌ خواست امیرحبیب‌الله را بکشد، امیر، داوی را هم زندانی کرد. تلاش‌های محمود طرزی برای رهایی او نیز ره به جایی نبرد، تا این که پس از کشته شدن امیر در 1919 از زندان رها شد و در زمان امان‌الله‌خان به جای‌گاهای بلند دولتی دست یافت.

در 1312 خورشیدی جوانی به نام عبدالخالق سه گلوله بر سینه نادرخان آتش کرد و دیکتاتور از پای فرو افتاد؛ جماعتی بزرگی برباد شدند. داوی را نیز بار دیگر به زندان افگندند و تا 1325 خورشیدی بیش‌تر از سیزده سال را در زندان مخوف دهمزنگ به سر برد.

پس از آن داوی، گویی راهش را از مبارزه و پرخاش‌گری جداکرد. رفت سرمنشی دربار شد، رییس  مجلس سنا، سفیر شد و به مقام‌های دیگری گماشته شد. ظاهراً سال‌های آخر زنده‌گی را در رفاه و آرامش و تفاهم با سلطنت ظاهرشاه به سر برد. دست در دامن پیر و مراد زد. گویی دیگر از هیاهوی سیاست و مخالفت سیاسی کناره کرده بود. سرانجام به روز بیست و هشت سرطان 1361 خورشیدی قلب تپنده‌اش در شهر کابل از تپیدن بازماند و افغانستان یکی از شاعران بزرگ جنبش مشروطیت و یکی از شخصیت‌های سیاسی و مبارز خود را که در تحکیم استقلال و گسترش شعر مشروطیت سهم تحسین بر انگیزی داشت، از دست داد.

اشتراک گذاری:

نظر بدهید