نقش روانشناسی در ادبیات معاصر

باقر علوی

«. . . در روانشناسی وظیفه ادبیات عبارت است از این که درخواننده تعادلی روانی و یا در واقع عادت متعادل روانی به وجود آورد، به دین معنی که معتقد است یک اثر هنری واکنش خاص  و موزدنی در بیننده یا خواننده ایجاد  می‌کند زیرا زیبایی خود چیزی است که موجب تعادل ترکیبی می‌شود. به هر حال نویسنده می‌کوشد که شناخت ارزش ادبی آثار را بر مبنای روانشناسی استوار کند امروزه در ادبیات و روانشناسی 3 شاخه به وجود می‌آید . . .»

*********************

مقدمه : در این تحقیق رابطه بین روانشناس و ادبیات بحث شده است البته این تحقیق همه آن تحت تأثیر کتاب و منابع نیست، بلکه خود نویسنده افکار خود را بیان کرده است اگر چه افکار نویسنده کوتاه می‌باشد ولی خدشه ای به خود تحقیق وارد نکرده است. و تحقیق دارای چند بخش است که بخش اول آن در مورد تعریف روانشناسی و تاریخچه آن و تعریف ادبیات می‌باشد بخش دوم در مورد روانشناسی هنری و عرفانی و بخش دیگر آن دارای روانشناسی و رابطه آن با ادبیات می باشد و در آخر در مورد یک آثار ادبی معاصر سهراب از نظر روانشناسی صحبت شده است.

هدف از این تحقیق در مورد روانشناسی در ادبیات این است که بدانیم امروزه این عامل اصلی کی اثری در خواند مربوط به دانستن روانشناسی است، که اثر ان را در جامعه پایدار به ماند. به طور کلی امروز هر کس ناخودآگاه متن را می خواند برای فهمیدن درون خود می کوشد او با باز تولید متن در آن دخالت می کند ولی بداین مداخلات با تردیدی می نگرد و کنش خواندن را مورد تحلیل قرار می دهد نه نویسنده یا خواننده کشاکش میان خوانن و ظرفیت های نهفته‌ی متن را آشکار می کند تا خواننده حرفه ای به عنوان پرسشگر در برابر متن باقی بماد و این امر در ساختار روانکاری صورت می گیرد.

تعریف و تاریخچه روانشناسی و تاریخچه آن:

برخی روانشناسان، روانشناسی را به این صورت تعریف می کنند : مطالعه علمی رفتار و فرایندهای ذهنی اما همه روان شناسان این تعریف را قبول ندارند و روان شناسی را تنها علم مطالعه رفتارهای قابل مشاهده می دانند.

برخی روانشناسان، از جمله رفتار گرایان، معتقدند که فرایند های ذهنی قابل مطالعه نیست. روانشناسی با این که تاریخی بسیار طولانی دارد و می‌توان گفت که با خلقت خود انسان به وجود آمده است، علم تازه ای به حساب می‌آید. برخی روانشناسان، تاریخ شروع آن را به سال 1860 نسبت می‌دهند: سالی که گوستا و تئودور فیخنر آلمای کتاب اصول سایکو فیزیک را منتشر کرد. اما بیشتر روانشناسان، تولید روانشناسی را به عنوان یک عالم، به سال 1879 نسبت می‌دهند؛ یعنی سالی که ویلهلم وونت، اولین آزمایشگاه روانشناسی را در شهر دینپزیک آلمانی بنا نهاد.

روانشناسی و ادبیات:

شیوه روانشناسی در ادبیات سعی می‌کند جریان باطنی و احوال درونی شاعر و نویسنده را دراک و بیان نماید وقدرت و استعداد هنری و ذوق و قریحه او را بسنجد و نیروی عواطف و تخیلات او را تعیین نماید و از این را تأثیری را که محیط و جامعه و سنتها و مواریث در تکوین این جریان‌ها دارند مطالعه کند. از این رو منتقدان یا ادبیان توجه به روانشناسی را در فهم آثار ادبی بسیار مهم می‌شمارند و آن را مفتاح سایر شقوق و اقسام نقد می‌انگارند و در واقع شعر و ادب را عبارت می‌داند از روان شناسی شاعر یا نویسنده از مطالعه آثار ادبی می‌توان دریافت که عواطف و احساسات هنرمند چیست و متحرک او در اندیشه‌ها و الهامات خویش کدام است و همچنین صفات و احوال نفسانی غالب بر عصر و معاصرانش را نیز می‌تون شناخت. در هرصورت اثر هرشاعر یا نویسنده معروف خصال و سجایا و به عبارت دیگر روان شناسی او به شمار می‌آید.

بررسی در احوال روحی و نفسانی اشخاص خاصه در درام یا قصر چیزی است که نویسنده‌گان و شاعران از قدیم ترین ایام بدان پرداختند و آن را در نظر داشته اند و چه باس جست و جو زوایای روح انسان از کهن ترین ایام در شعر دراماتیک وجود داشته در اروپا کسانی مانند «شکسپیر» «داستایوسکی» و در ایران چون «سعدی» و معاصران چون « سهراب« «نیما» و حتی «شهریار» بدان پرداخته اند. با این همه یک جریان فرکی و فلسفی جدید باعث شد که ادبیات از دیدگاه علم روان شناسی مورد توجه قرار گیرد و آن تأثیر نظریه ها و اندیشه های کسانی مانند « فریودی» «دیونگ» « آدلی» بود.

در روانشناسی وظیفه ادبیات عبارت است از این که درخواننده تعادلی روانی و یا در واقع عادت متعادل روانی به وجود آورد، به دین معنی که معتقد است یک اثر هنری واکنش خاص  و موزدنی در بیننده یا خواننده ایجاد  می‌کند زیرا زیبایی خود چیزی است که موجب تعادل ترکیبی می‌شود. به هر حال نویسنده می‌کوشد که شناخت ارزش ادبی آثار را بر مبنای روانشناسی استوار کند امروزه در ادبیات و روانشناسی 3 شاخه به وجود می‌آید که به طور کلی این سه شاخه عبارت است از

1- روانشناسی نویسنده: خود نویسنده افکار خود را به طوری که از جامعه پیرامون خود است یا از افکار خود است به طوری جدید در نوشته یا شعر خود می‌آورد و سبب جذب خواننده می‌شود.

2- روانشناسی جامعه : امروز نویسنده برای نوشتن خود از جامعه کمک می‌گیرد در حالی که جامعه اگر روانی پاک داشته باشد تأثیر زیاید بر پیشرفت جامعه و خلق یک اثر هنری دارد.

3- روانشنای خواننده: امروز هر کسی که بخواهد چیزی بنویسد دیگر به مخاطب خود نگاه می‌کند یعنی مخاطب او از نظر روانی دارای چه شخصیت سنی و مخاطب کلیت اثری را خلق می‌کند

پس این سه عامل بر ادبیات تذثیر می گذارد.

مفهوم هنر:

هنر درمفهوم کلی خود یعنی آن چیزی که انسان خلق کند محسوب می‌شود، ولی تفاوتی که هنر ادبیات با هنرهای دیگر دارد آن است که هنر در ادبیات قلم است یعنی نوشتن مطلب که اگر خلق اثری کند آن را هنر می گوییم.

ادبیات از همان آغاز زندگی بشر بوده است به طوری که ادبیات آن زمان‌ها تصویری و حال نوشتنی است به طوری فکر می‌کنی که تمام دنیا در یک محل جمع شده و بعد پراکنده شده اند مثل شاهنامه فردوسی در ایران و اودیسه در یونان یا جنگ و صلح تلستوی و غیره بیان‌گر این صحبت است

حال فرض کنید هنر را با یک چیز دیگر جمع کنیم آن هم روانشناسی به راستی چه می‌شود؟

آیا در اثری که شاعر یا نویسنده یا هنرمند خلق می کند تأثیر می‌گذارد؟

آیا فقط روانشناسی درحال حاضر بود و در قدیم نبوده است؟!

این همه سوال مطرح می‌شود و برای پاسخ آن‌ها درست روانشناسی شاید نتواند تأثیر بر آثار هنرمند بگذارد و خلق آن آثار تأثیر داشته باشد، ولی بیان‌گر این است که مخاطب را جذب می‌کند به طوری که اگر هم با  کمی داشته باشد ولی از نظر روانشناسی در آن کار شده باشد آن جذب مخاطب می‌کند. ولی نمی‌توان گفت که روانشناسی در ادبیات در زمان حال پدید آمده است درست است علمی آن امروز درست شده است، اما در زمان قدیم هم روانشناسی بود به طوری که آن زمانبه گونه دیگر یعنی از جامعه و اخلاقیات آن برای داستان نویسی و شعر گفتن استفاده می‌شوده و حتی برای شعر درباری با خلق و خوی آن پادشاه شعر می‌گفتند.

 

اشتراک گذاری:

نظر بدهید