به غارت رفتن بیداری ملی و میهنی

مهرالدین مشید/ بخش دوم و پایانی

داوی از همان آوان نوجوانی گرایش‌هایی به سوی سیاست و ادبیات داشت.  در دوران لیسه حبیبیه از استادانی چون، مولوی عبدالرب و مولوی سرور واصف آموزش و پرورش سیاسی یافت و به همین گونه ذوق ادبی او را عبدالغفور ندیم و قاری عبدالله پرورش دادند. در همان سال‌ها اندیشه‌های مشروطه خواهی  به لیسه حبیبیه راه یافته بود. او بعد از پایان آموزش، در سرارج الاخباربه حیث محرر یا عضو گروه دبیران به کار آغاز کرد.

*********************

. . . او در ضمن دوری بلبل از وطن را به ماهی تشبیه می کند که از آب بیرون کشیده شده و برای بازگشت به آب قلبش بی‌صبرانه می‌تپد. وی خطاب به شاه  نگون بخت گفت، هرچند با تبعیدهایی خواسته تا آزادی خواهان و هرگونه جنبش استقلال طلبانه و مشروطه خواهانه را بیرحمانه سرکوب کند. هرچند شاه دامنه آزادی را تنگتر نموده و بلبلان را در قفس افگنده و شماری را هم از وطن رانده است. اما بلبل گرفتار هیچ گاهی مسوولیت بزرگ خود را در برابر وطن و مردم فراموش ننمود  و هرگز خاموش نخواهد شد و فریادهای آزادی خواهانه و اسارت زدایانه خویش را هر از گاهی بر فرق مستبدان کوبید و به این ترتیب بر صیاد حاکم نفرین و خشم خود را ابراز کرد که هرگز توانایی آن را نداشت که برای رهایی کشور از اسارت دست دوستی به سوی آزادی خواهان دراز کند. او برای شاه ستم‌گر را فهماند که بلبلان آزادی حاضر اند تا در قفس های آهنین جان بدهند  و اما تسلیم جور نشوند.

این هم بخشی از شعر بلبل گرفتار:

سحرگهی بشنیدم زبلبلی به قفس =   که مردم ازغم و درد الم نپرسد کس

که از چه می کشم این ناله‌ها نفس به نفس=چرا گذشت مرا عمر در فغان چو جرس

چرا به غیر فغان نیست کار وبار مرا =چرا حیات به  گردن شده  است بارمرا

داوی از همان آوان نوجوانی گرایش‌هایی به سوی سیاست و ادبیات داشت.  در دوران لیسه حبیبیه از استادانی چون، مولوی عبدالرب و مولوی سرور واصف آموزش و پرورش سیاسی یافت و به همین گونه ذوق ادبی او را عبدالغفور ندیم و قاری عبدالله پرورش دادند. در همان سال‌ها اندیشه‌های مشروطه خواهی  به لیسه حبیبیه راه یافته بود. او بعد از پایان آموزش، در سرارج الاخباربه حیث محرر یا عضو گروه دبیران به کار آغاز کرد.

او بعد از پایان آموزش، در سرارج الاخباربه حیث محرر یا عضو گروه دبیران به کار آغاز کرد. سراج الاخبار به گونه یک کانون ادبی – فرهنگی که عمدتاً هم آهنگ باخط جنبش مشروطیت نشرات داشت، زمینه‌یی آن را فراهم ساخت تا توانایی‌هایی داوی در زمینه آموزش سیاسی، نویسند‌ه‌گی و شاعری بیشتر شگوفا گردد. درهمین سال‌ها‌ زبان ترکی را نیز به آن پیمانه فراگرفت که می‌توانست نوشته‌‌‌هایی را از منابع ترکی ‌به زبان‌های پارسی دری و پشتو ترجمه کند.

داوی از مردان سخن فروش نبود، بلکه او از مردان سخن سنج و سخنوری شجاع و رسالت‌مند بود که هرگز هوس سخن فروشی نداشت و هر از گاهی هوای گفتن سخن نغز و شور انگیز و حماسه آفرین و آزادی خواهانه پارسی دراو زبانه می کشید. حقا که داوی سخنوری شجاع و سنخن سنجی آگاه بود و هرگز هوای سخن فروشی در سر او خطور نمی کرد. او سخنوری بی باک و شجاع بود که به راز خموشی‌ها هم آگاهی داشت و درست برمصداق این شعر مولانای بزرگ:  “هرکس هوس سخن فروشی داند —  من بنده‌ی آنم که  خموشی   داند” مولانای بزرگ در این شعر آنانی را مخاطب قرار داده است که سخنور و سخن سنج نیستند، بل سخن فروش اند و هوس به حراج نهادن سخن را دارند و چه بجا است که پذیرفت، تفاوت‌های فاحشی میان سخنور و ( سخن سنح) و سخن فروش وجود دارد و فرسنگ‌ها میان این دو فاصله است. مولانای روم برای سخن فروشان یعنی آنانی که سخن را نه برای ارجگذاری به آزادی، آگاهی و عدالت ، بل برای مداحی ستم‌گران و زورگویان به بهای ریختن سخن در پای خوکان تاریخ، سخن فروشی می‌کنند، توصیه می‌کند که بهتر است تا خموشی اختیار کنند. مولانای روم با صراحت سیمای سخن فروشان را افشا کرده ومی‌گوید که هر کس نیت آنانی را می داند که هوس سخن فروشی دارند، یعنی سخن را قربانی اهداف هوس آلود خود می‌نمایند. مولانا با تاکید و اعتراض بر سخن فروشان هوس باز می گوید، من بنده آن کسی هستم که راز خموشی‌ها را می‌داند. خاموش اختیار کردن به مراتب سودمند از گفتن سخن هرزه و هوس است و حکم سخن فروشی را دارد. پس چه برحق و سزاوار است که دکان سخن فروشی را بست و برج و باروی آن را با سکوت مرگ‌بار آذین بست و بر دروازه آن قفل های فولدین آویخت. در غیر این صورت ستم‎گر زمان را معبود خواند، معبودای جور را به تحسین و تقدیس گرفت، در پای معبد استبداد سرسجود نهاد و با آزادی، آگاهی و عدالت برای همیش بدرود گفت و منادیان را فرمان داد تا ناقوس های شرم آلود سکوت را به صدا درآورند و جنازه آزادی بیان و سایر آزادی‌های بشری را نه با هتک حرمت، بل محترمانه به خاک بسپارند، اما به رسم وفاداری و ارج گذاری به آزادی به خاک بگویند تا نعش آزادی را به امانت قبول کند.

مرحوم داوی از محدودشاعرانی بود که عمر خود را صرف و ایحاد اصلاحات در کشور نمود. او از استثنایی ترین شخصیت‌هایی بود که در شرایط خیلی خطرناک با سرودن اشعاری چون ” بدنبود” و ” بلیل پریشان” در واقع حکم به زندان رفتن خود را صادر کرد. در حالی که این اشعار بیان‌گر نجوای شاعران با احساس است که آرزوی اعتلا و ترقی کشوردر سرشان موج می زد و کم ترین خشونت در مقابل زمامدار را در قبال نداشت. هرچند داوی به جرم سرودن شعر ” بد نبود” مورد خشم شاه قرار گرفت و از عضویت هیآت تحریر سراج الاخبار محروم شد، اما چراغی را که او درکاخ فرهنگ کشور روشن کرد، به خاموشی نگرایید و یکی پی دیگر تازه نفسانی وارد میدان شدند و به این چراغ روغن ریختند و به آن روح تازه دادند.

داوی از جمله مشروطه خواهانی بود که تهور فکری او چراغی بر فراز راهء آن عده افرادی شد که سخن برای گفتن داشتند، اما جرات اظهارش را نداشتند. صدای بلند داوی الهام بخش شاعران و نویسنده‌گانی شد که درمناطق دور دست کشور زنده‌گی می‌کردند و اما صدای آزادی خواهانهء آنان به گوش کسی نرسیده بود.

سراج الاخبار در واقع پاتوغ مشروطه خواهان بود ک به صدای رسای تمامی شاعران ک نویسنده‌گانی بدل شده بود که تا آن زمان خود را در آیینهء جامعهء خود نمی‌دیدند. سراج الاخبار باطوق صمیمانه و پرحلاوتی بودکه زبان‌های محلی چاشنی نازه ای بود، بر سر خوان ادبیات و فرهنگ کشور که با حضور شاعرانی از هر دیار، این سفره رنگین و رنگین تر می‌شد، اما این ماهء عسل ادیبان و فرهنگیان و روزنامه نگاران کشور چندان دیرپا نماند ک با خاموش شدن چراغ مشروطه و به زندان رفتن مشروطه خواهان خاموش گردید، تا آن که پس ازکشته شدن امیر مستبد به وسیلهء شاخهء دربار مشروطه خواهان حامی امان الله خان در شکارگاهء کله گوش، مشروطه خواهان از زندان آزاد شدند و فصل  تازهء جنب و جوش مشروطه خواهان آغاز شد.

در زمان امیر حبیب الله شاخه ای از مشروطه خواهان به دور سردار عنایت الله برادر شاه امان الله حلقه زده بودند. با حلقه زدن نویسنده‌گان و شاعران به دور محمود طرزی خسر شاه امان الله، مطبوعات کشور جان تازه گرفت و تشرات زیادی چون امان افغان و ستاره .. با مدیر مسوولی مرحوم غبار و نشریه‌های دیگری مجال نشر یافتند. با تاسف که با سقوط جکومت امانی و پادشاه شدن نادر پس از یک سال دوران فتور امیر حبیب الله کلکانی مشروطه خواهان دور دو هم به زندان رفتند و فصل خونبار کشور تحت حاکمیت نادر جلاد آغاز شد و با کشته شدن نادر به وسیلهء عبدالخالق هزاره تنش‌های سیاسی درکشور بالا گرفت و ده‌ها آزادی خواه به‎شمول داوی، محمودی، غبار، شایان، خلیلی و شخصیت‌های آزادی خواه و آزادی اندیش دیگر به زندان رفتند و هاشم جلادکاکای ظاهرشاه صدها تن را کشت و به رندان‌ها کشید.

این وضعیت تا زمان شاه محمود کاکای دیگر شاه ادامه بافت و تا آن که او بر رسم پرده کشیدن بر سیاه کاری‌های هاشم خون خوار زندانیات را از زندان‌ها آزاد و بیشترشان را به فراه و بدخشان تبعید کرد و به نایب الحکومه‌های وقت وظیفه داد تا آنان را تحت نظر داشته باشند. این دوران تا آن زمان ادامه یافت که قدرت اصلی به شاه رسید و با برکناری داوود از مقام صدارت قانون اساسی جدید به تصویب رسید و فصل جدیدی پس از سال ۱۳۴۳ در کشور آغاز شد که از آن به عنوان دههء دموکراسی یادآوری می‌شود. شاه در این دوران با شماری مروطه خواهان مدارا کرد و هرچند ” افغانستان درمسیر تاریخ ” نوشتهء مرحوم غبار تا آخر در زتدان سانسور شاه قرار گرفت.

منابع :

۱ –  ( سال ششم- شماره 12 – پنجم دلو 1295.)

۲ – مقالات محمود طرزی ،ص 20

اشتراک گذاری:

نظر بدهید