«دری» را نه ایرانی ها از ما دزیده اند و نه ما از آن‌ها

پرتونادری/بخش دوم

نخستین بار در افغانستان، واژه« دری » به حیث یک زبان در قانون اساسی 1343 خورشیدی جاگزین واژه « فارسی » شد. به‌این‌گونه مضمون قرائت فارسی در  برنامه‌های آموزشی مکتب‌ها به مضمون دری بدل شد، اما زبان در میان مردم همان بود که بود. گویی بر یک مفهوم جامه دیگری پوشاندند. با این حال از همان زمان بدین‌سو دو گونه گرایش در جامعه فرهنگی – سیاسی افغانستان شکل گرفت و روز تا روز شدت بیش‌تری پیداکرد.

*************

از دانش‌مندان دیگر ایران که باورمند است: دری، پارسی و پارسی دری یک زبان اند و فارسی زبانی نیست که به فارس ایران و قبایل آن تعلق داشته باشد، داکتر ذبیج الله صفا است. او در کتاب تاریخ ادبیات در ایران، چنین می نویسد: « از قرن سوم و چهارم به بعد این لهجه را که پس از تشکیل دربارهای مشرق در عهد اسلامی به صورت زبان رسمی در آمد با اسامی مختلفی مانند: دری، پارسی دری، پارسی، فارسی خوانده و آن را در برابر عربی ( = تازی) و پهلوی ( – پهلوانی) قرار داده اند.
این پارسی که در تسمیه فوق به کار رفته است غیر از پارسیک به معنی پهلوی عهد ساسانی و پارسی یا فارسی به معنی لهجه متداول در فارس است. ( که از قدیم الایام بدان نام خوانده می‌شد).

در این جا پارسی بیشتر برای مقابله عربی (= تازی) و ترکی به کار رفته و به معنی اعم ” ایرانی” است نه برای انتساب به قبیله و قبایل معینی از ایرانیان. مثلاً در ترجمه تفسیر طبری که به امر منصور بن نوح سامانی از تازی به پارسی گردانده شده است، می بینیم که :” این کتاب تفسیر بزرگ است از روایت محمد بن جریر الطبری رحمة الله علیه، ترجمه کرده به زبان پارسی دری …” و چند سطر بعد چنین آمده است: ” پس دشخوار آمذ بروی خواندن این کتب و عبارت کردن به زبان تازی و چنان خواست کی مر این را ترجمه کنند به زبان پارسی” و صاحب تاریخ سیستان شعر محمد بن وصیف و معاصران او را که در باره یعقوب گفته اند”پارسی” نامیده است. فردوسی زبانی را که کلیله و دمنه عبدالله بن المقفع به امر نصر بن احمد بدان در آمد « پارسی دری» خوانده:
به تازی همی بود تا گاه نصر
بدان گه که شد در جهان شاه نصر
بفرمود تا پارسی دری
نبشتند و کوتاه شد داوری

و زبان همین ترجمه را ابومنصور المعمری در مقدمه شاهنامه خود ” پارسی” گفته است در مقابل پهلوی و تازی: ” مامون آن نامه بخواست و آن نامه بدیذ؛ فرموذ دبیر خویش را تا از زبان پهلوی به زبان تازی گردانیذ، پس امیر سعید نصر بن احمد این سخن بشنید، خوش آمذش، دستور خویش را، خواجه بلعمی، بر آن داشت تا از زبان تازی به زبان پارسی گردانیذ” و باز فردوسی زبان خود را در شاهنامه پارسی گفته است:

بسی رنج بردم در این سال سی

عجم زنده کردم بدین پارسی

در مواردی ” پارسی” یا ” دری” را  در برابر ” پهلوی” ( = پهلوانی) آورده است:

همان بیور سپش همی خواندند

چنین نام  بر پهلوی راندند

کجا بیور از پهلوانی شمار

بود در زبان دری ده هزار

نگر آن که گفتار او بشنوی

اگر پارسی گوید ار پهلوی

(تاریخ ادبیات در ایران، ج اول، ص 161- 162)

البته در متون نظم پارسی دری نمونه های فراوانی وجود دارد که شاعران گاهی شعر خود را دری و گاهی هم پارسی گفته اند.
این جا صفا دری را زبانی می‌داند که آن را فارسی و پارسی دری نیز گفته اند. بحث او استوار بر یک زبان است به نام‌های دری، پارسی دری  و پارسی.

دو نکته بسیار مهم در گفته‌های صفا دیده می‌شود : نخست این که او به این با ور است که زبان دری یا پارسی از آمیزش زبان پهلوی ساسانی و عربی پدید آمده است. البته همان گونه که کدکنی گفته است، روزگاری چنین باوری وجود داشته؛ اما به گفته کدکنی  پس از پیدایی نمونه خسروانی دوران ساسانیان و پژوهش‌های تازه، دیگر تردیدی برجای نمی ماند که سروده های این زبان به پیش از اسلام می رسد. بدون تردید در زبانی که شعر پدید می آید به این مفهوم است که آن زبان باید به مرحله افرینش ادبی رسیده باشد و این ممکن نیست تا زبان تاریحی از تحول و توسعه را پشت سر نگذاشته باشد. برای آن که یکی و یک بار نمی شود در زبانی شعر پدید آید.

نکته دوم این که صفا باور مند است که زبان پارسی یا دری به حوزه فارس ایران و قبایل آن مربوط نیست؛ بلکه این جا پارسی به مفهوم یک حوزه بزرگ است و پارسی در برابر عربی قرار می‌گیرد.

در افغانستان شماری از متعصبان که گستره زبان را از پنجره‌های تنگ سیاست‌های سیاه برتری خواهانه نگاه می‌کنند، پیوسته همین سخن نادرست را تکرار می‌نمایند که گویا پارسی زبان بیگانه است و حتا طرفدار حذف این زبان از زنده‌گی فرهنگی جامعه اند. در حالی که این پارسی همان دری است و دری همان پارسی. این شمار گویا دایه های مهربان‌تر به دری بی آن که از سرگذشت آن چیزی بدانند چسپیده اند و در تلاش آنند تا در میان دری و پارسی مرز اهنیی پدید آورند و بعد زبان پارسی دری را آن گونه نقشه کسی کنند که خود می‌خواهند.

در جهت دیگر در تقابل با چنین اندیشه های و سیاست های نادرست فرهنگی شماری از بخشنده گان گشاده دست پارسی زبان،  دری را تنها صفت پارسی می ‌داننند و به آن حیثیت زبان را نمی‌دهند و بدین‌گونه فریاد می زنند ما پارسی زبانیم نه دری زبان. بی خبر از این که تا گفتی فارسی زبانی، دری زبان نیز شده ای و گفتی که دری زبانم فارسی زبان نیز شده ای.

شماری هم  با این استدلال نادرست به میدان می‌آیند که در ایران کتاب بیش‌تر چاپ می‌شود و بیش‌تر پژوهش‌ها صورت گرفته و گویا اگر ایران نمی‌بود دیگر پارسی دری در افغانستان مرده بود. چنین است که می‌خواهند همه داشته فرهنگی و تاریحی کشور را به ایران امروین ببخشند.

شماری از گماشته‌گان ایران به گونه منطم و برنامه ریزی شده سرگرم این پرو پاگند اند که افغانستان نه ادبیات دارد، نه هنر و نه هم دانش و فرهنگ. چقدر باید نادان و فروخته شده بود که چنین چیزی را بتوان گفت که باریغ شماری می‌گویند.

از همه بحث‌های دیگر که بگذریم تا پایان سده چهام هجری چیزی به نام شعر در ایران امروزی ، وجود نداشته است. شعر و ادبیات که شماری از  دانش‌مندان ایرانی خود معترف اند از این جا به ایران رفته است، نه برعکس.

نخستین بار در افغانستان، واژه« دری » به حیث یک زبان در قانون اساسی 1343 خورشیدی جاگزین واژه « فارسی » شد. به‌این‌گونه مضمون قرائت فارسی در  برنامه‌های آموزشی مکتب‌ها به مضمون دری بدل شد، اما زبان در میان مردم همان بود که بود. گویی بر یک مفهوم جامه دیگری پوشاندند. با این حال از همان زمان بدین‌سو دو گونه گرایش در جامعه فرهنگی – سیاسی افغانستان شکل گرفت و روز تا روز شدت بیش‌تری پیداکرد.

نخست، آنانی که هرگونه کاربرد ( پارسی یا پارسی دری ) را به مفهوم جاسوسی و خوش خدمتی به ایران تلقی کردند و گفتند: زبان ما مطابق به قانون اساسی « دری » است، نه پارسی یا پارسی دری. کار به جایی کشیده شد که کسانی به خود حق دادند و هنوز هم حق می‌دهند تا چنان ترافیکی در چهار راه زبان با چراغ سرخ خطر قامت بلند کنند و بگویند زین‌هار این یا آن واژه را به کار مگیر که وحدت ملی را تخریب می کند! واژه بی‌گانه است. فارسی است! یک چنین طرز تفکر بر بنیاد گزارش های رسانه‌یی سبب شد تا حتا در قانون اساسی کنونی افغانستان نیز دست برد زده شود. چنین است که هم اکنون شماری گسترده‌یی از واژه‌گان پاکیزه پارسی دری به پشت سیم‌های خاردار تعصب زبانی، تبعید شده اند.
در واکنش به این امر کسانی هم از اهل پارسی دری چنان در برابر « دری» ایستادند که حتا به تحقیر آن پرداختند.کسانی را هم که تا از دری و پارسی دری سخن گفتند، حکم دادند که اینان کاسه لیسان فاشیزم اند و چاپلوسان قبیله. اتفاقاً چنین یاوه‌ هایی را کسان می‌گویند که در تمامی زنده‌گی خود یک صفحه متن درست، علمی یا هنری – ابی در این زبان نیافریده اند. این هر دو گروه در دو خط افراط گرایی خطرناکی گام بر می دارند.
به کسی گفتند که به لب بام نزدیک مشو  که می‌افتی! او آن قدر عقب عقب رفت که از سوی دیگر بام بر زمین افتاد. این گروه چنین اند، از آن سوی بام بر زمین خورده اند.

ادامه دارد. . .

اشتراک گذاری:

نظر بدهید