استاد وجودي خودکفا

 

به تمام آن‌هايي که براي بزرگ‌شدن خودشان  سعي دارند اهل آسمان را به زمين آورند غافل از اين که خوشه‌ها هرچه قد بلندي کنند دست‌شان به ماه نمي‌رسد!

سال گذشته در روز تولد هشتاد ساله‌گي استاد «حيدري وجودي» يکي از جوانان خواست به استاد که پير بود و تمام تنش مي‌لرزيد محبتي کند: به سوي چوکي رفت، تا آن را براي نشستن استاد از جاي بردارد،اما استاد با نگاهي آرام مانع آن جوان شد و خودش چوکي‌ را برداشت و روي آن نشست،

چند بار هم که به دفتر استاد رفتم خواستم به نيت احترام براي استاد چاي بريزم، اما مانع من شد وقتي گيلاس چاي را به دست گرفت دستانش چنان مي‌لرزيد که ترسيدم گيلاس بيفتد و استاد بسوزد چنان با لرزه مقاومت مي‌کرد که گويا با کوه نبرد مي‌کند. اما نگذاشت کسي براي او لطف کند. او به شدت خودکفا بود و اگر تکيه مي‌کرد به معشوق آسماني‌اش بود و به خودش، مردي بي‌نياز و توانا بود. چنين انساني که اجازه نمي‌داد کسي برايش چاي بريزد چگونه دست نياز به سوي اهل نام و اهل نان دراز مي‌کرد؟ ورنه براي او کم نبود،

کافي بود بخواهد يا يکي از آن همه پيشنهادات براي زنده‌گي مرفه را بپذيرد و اگر هيچ‌کس نبود مي‌توانست مثل خيلي‌هاي ديگر اتکاي قومي و سمتي داشته باشد که اگر چنين مي‌کرد وجودي ديگر وجودي نبود.

همان گونه که حتا يک وجب از قامت بلند استاد خم نشد، قامت شخصيت و جايگاه با عظمتش نيز هيچ‌گاه بر درگه نياز خم نشد. من سال‌ها در وزارت‌خانه‌يي کار کردم که استاد نيز در آنجا مشغول به کار بود استاد نيز چون سايرين مامور دولت بود، تمام زنده‌گي يک مامور در ميان مکتوب‌ها مي‌گذرد يا مکتوبي را مي‌برد يا مي‌آورد، مامور دولت بايد براي گرفتن حتا حق مسلمش بدود چرا که در ادارات دولتي حق خوري فراوان است.

استاد حيدري وجودي نيز از سر خودکفايي و اتکاي شخصي مکاتيب رسمي‌اش را خودش مي‌برد و مي‌آورد چرا که او از بازوي خود نان مي‌خورد و حتا نمي‌خواست مکتوبش را کسي ببرد. اين نهايت بي‌نيازي استاد بود نه مفلسي وي، او کار کرده بود و حق قانوني‌اش را مي‌گرفت. چه جاي گلايه از دولتي که گورستان فرهنگ و معنويات بوده است و جفاي او در حق همه‌ي سرمايه‌هاي ملي است از اين رو جفاکاري دولت دال بر نيازمندي استاد حيدري وجودي نيست. ما متوجه نيستيم با محکوم کردن دولت و ديگران جايگاه عظيم انسان‌هايي چون حيدري وجودي را زير سوال برده او را تا مرتبه‌ي نيازمندي و مفلسي به زير مي‌آوريم.

همان گونه که سرمايه‌ي يک عمر عقل را دل به آني به باد مي‌دهد، ما مردم علاقه‌ي بسياري داريم تا براي دل‌مان سرمايه‌ي عقلاني ديگران را به باد فنا دهيم، تجربه‌ي اول‌مان هم نيست ما همين جفا را در حق استاد «عفيف باختري» نيز روا داشتيم. استاد وجودي اهل دل بود، اما به شدت عقلاني زنده‌گي مي‌کرد.

اهل دل بود، اما دلي که از اين رفتار تهي، تهي بود! آنجا که پاي نياز و احتياج به ميان مي‌آمد به خواهش دل توجه نمي‌کرد او هزاران بار دلش را سرکوب کرد تا با رفتار عقلاني زنده‌گي با عزت و شرافت‌مندانه را اختيار کند اکنون عده‌يي سرمايه‌ي يک عمر زنده‌گاني عقلاني و رياضت‌ يک عمر استاد را براي ساختن زنده‌گي معنوي و شرافت‌مندانه را با قضاوت‌هاي پوچ و واهي به باد فنا مي‌دهند، تا مثلاً ثابت کنند که در ميان تسليت‌ها و رنج‌نامه‌هاي فيسبوکي آن‌ها يک حرف تازه زده‌اند و با بقيه فرق دارند! غافل از اين که اين رفتار دل‌خواسته‌ي آن‌ها حقيقت را تغيير نمي‌دهد!

تمناتوانگر/ شاعر و نويسنده

اشتراک گذاری:

نظر بدهید