دانش و معرفت

 

سيد يعقوب نويد

دانش و معرفت دو واژه تنيده با هم اند، هيچ اندوخته  فکري بشري از دايره تصرف اين دو واژه بيرون نيست. دانش فهم مسأله و اما معرفت بيان مسأله است، دانش آموختني ها و معرفت انعکاس آموخته ها است، دانش علم است، معرفت درک بشري از علم است، دانش کسبي، معرفت ارتقاييست، دانش انتقاليست، اما معرفت منحصر به فرد است، دانش آموختن است، معرفت رسيدن، يعني آنچه مي‌آموزيم دانش است، اما با دانش بدانجا يکه مي‌رسيم، قله معرفت است، دريک دسته بندي کلي دونوع معرفت وجود دارد، يکي علمي وديگر عرفاني که معرفت عرفاني  غير علمي و اعتقاديست، معرفت علمي ما همان تعقل از طريق تجربه است، که شناخت علمي را به دنبال دارد، اما معرفت عرفاني يک نوع شناخت‌ شهودي‌ اعتقادي و وجداني‌ است که درجات مختلف دارد، ولي اينجا مورد بحث ما نيست.

در ارتباط موضوع بحث ديگري مي‌رسيم که آنرا جامعه شناسي معرفت نام نهاده اند که براساس اين علم ميتوان گفت معرفت بي طرف نيست چون رابطه بين انديشه انسان و زنده‌گي و اجتماعي اقتصادي شرايط سياسي و محيطي  وي وجود دارد با وجودي که علم و دانش زيرساخت، رويکرد هاي معرفتي است، اما چون معرفت هميشه در تعادل و تعامل با پيشفهم هاي ما شکل مي‌گيرد، از اين نگاه معرفت ما  از شرايط اجتماعي،  سياسي و حتا شرايط اقتصادي  و فرهنگي ما  متأثر مي‌گردد، ايدئولوژي فلسفه انديشه هاي سياسي مکاتب مختلف فکري همه و همه در تعامل متقابل با معرفت انسان شکل مي‌گيرند واما فلسفه معرفت ٬ عبارت از دانش ديگر است که ازبيرون به  چيستي و هستي  معرفت  نگاه مي‌کند. معرفت شناسي يا Epistemology  بخشي از دانش فلسفه است که اطراف معرفت ومعيار هاي صحت و خطاي آن بحث مي‌کند، اما درمورد معرفت شناسي و فلسفه ان در جهان اسلام  به صورت مستقيم پرداخته نشده خاستگاه آن غرب است معرفت شناسي در غرب و فلسفه هاي جديد  جايگاه خاصي دارد که به شناخت و شرايط آن مي‌پردازد وقتي به بحث معرفت شناسي و انواع آن نگاه کنيم  دامنه بسيار وسيع دارد که اينجا به معرفت هرمنوتيکي که بدان معرفت فهم و تفسير متون‌گويند، اکتفا نموده و اطراف آن به‌گونه بسيار خلاصه روشني مي اندازيم .

معرفت هرمنوتيکي هميشه بر روش شناسي و نوع از هستي شناسي متکيست، روش شناسي وعلوم انساني با روش علوم طبيعي فرق مي‌کند.

علوم طبيعي تبييني و تجربيست که بايد شناخت و اما علوم انساني را بايد فهميد، براي شناخت طبيعت بايد قوانين آنرا کشف کرد، به گونه مثال کامپيتر با هوش سريعي تر ودقيق تراز انسان‌ها حوادث و تغييرات طبيعي اطلاع رساني مي‌کنند اما فهم از هستي ندارند، عالم طبيعت در پي کشف و بکار گيري قوانين طبيعت است، اما عالم علوم انساني در پي فهم معناي و معنا بخشيدن به  زنده‌گيست هرمنوتيک هم در پي فهم معناي زنده‌گيست چون از ديد هرمنوتيک  فهم زنده‌گي در خود زندگي نهفته است، انسان  با فهمِ  معنايي  زنده‌گي، در حقيقت خود را  فهم مي‌کند،  در علوم انساني انسان جدا از موضوع  زنده‌گي نمي‌کند، بيننده نيست بلکه خود گرداننده موضوعات و تحقيقات علوم انساني در موجوديت انسان قابل درک است، چنانچه بخش مختلف زنده‌گي و معرفت‌هاي مختلف با هم پيوند اورگانيک دارند.

اشتراک گذاری:

نظر بدهید