اندیشه و معرفت

در بارة فلسفة علوم اجتماعی 

پیشینه و زمینة فلسفة علوم اجتماعی

   والتر لیپمن :  وقتی ما همه یک نوع می اندیشیم، هیچ یک از ما نمی اندیشد.

سید حسین اشراق

بخش دوم

افلاتون از نخستین متفکرانی به شمار می رود که نظریۀ کمابیش منظمی در بارۀ جامعه در کتابِ “جمهوریت ” ارائه کرده است، او مبنای علوم انسانی را علم اخلاق فرض می کند و برای اولین بار به موضوع “نظمِ اجتماعی” توجه کرده و به ویژه‌گی های جهان شمول و طبیعی آن اشاره نموده است، همچنان به تحلیل کارکردی تقسیم کار و ضرورتِ آن برای دوامِ نظامِ اجتماعی پرداخته است .

افلاتون در رابطه با نقشِ انسان در پیشرفتِ جامعه باور دارد که انسان بواسطۀ استعدادِ دیالکتیکی (شیوۀ صحیح فکر کردن و عمل نمودن ) می تواند موقعیتِ موجود و طبیعی را به موقعیتِ مطلوب و ایده آل تبدیل کند.

شاگردانِ افلاتون در اکادمی، فیزیک را به عنوانِ  فلسفۀ طبیعی و اخلاق (اتیک) را به عنوانِ فلسفۀ انسانی و رفتاری در مقابل منطق، صورت بندی کردند، آنان از “دانستن”، سه وجه را در نظر داشتند: “دانستن از طبیعت”، “دانستن از انسان” و “دانستن از اندیشیدن”. در آثارِ ارسطو نیز در کنارِ مباحثِ مابعدالطبیعه و طبیعیات، منطق و فلسفه هنر، بخشی هم به نامِ “دانش شهر‌نشینی ” وجود دارد که در دو قسمتِ اخلاق و سیاست به مطالعۀ رفتارِ انسانی در زمینه ‌های حقوق، اقتصاد، مبانی حکومت، رفتارِ اجتماعی و عواطفِ اخلاقی انسانی می‌پردازد، همچنان اخلاق (اتیک) به واسطۀ ارسطو به فلسفۀ عملی ارتقا نموده و علوم اجتماعی در قلمرو این گفتمان به مثابۀ هستی درونی روح انسان معنا یافته است.

اومانیست ها نیز با استفاده از تقسیم بندی در یونان این بحث را پی گرفته و در دورانِ رنسانس بارور ساخته اند، در یونانِ قدیم علوم به دستورِ زبان، خطابه و دیالکتیک از یک جهت و از سوی دیگر به حساب، هندسه و ستاره شناسی تقسیم می شد و  ریشۀ  آن نیز به انسکلوپیدیا  می رسد. آنان در مقابل تقسیم بندی، تئولوژی، پزشکی و حقوق، آموزش انسانی را در شعر، تاریخ و اخلاق بنا نهادند، همچنان کوشیدند که “طبیعت” را از ساختارِ کیهان شناسی سنتی بیرون بکشند و به آن خودبسنده‌گی ببخشند و نیروی “علّیت ” را موضوع پژوهش قرار دهند تا بتوانند “قانونمندی” آن را پیدا کنند و بدین شکل تاریخ را از “متافیزیک” و “تئولوژی” به گونۀ کامل جدا و رها نمایند.

سنتِ اومانیستی بر این موضوع تاکید می کند که فلسفه می باید به مثابۀ آموزۀ نظمِ اجتماع انسانی فهمیده شود، همچنان اصلِ زنده‌گی پویای سیاسی را نیز موردِ عنایت جدی قرار دهد، اومانیست ها بیشترین توجه را به دانشِ “خطابه” نشان داده و آن را به عنوانِ عنصرِ اصلی “حکمت”، و فلسفه را به عنوانِ خطابه به مثابۀ حکمتِ ایده آل انگاشته اند. سیسرو ،  سقراط   را از این جهت که خطابه را از فلسفه جدا نموده بود نکوهش می کرد و اصلِ پرسشِ اخلاقی او را  ضربۀ سهمگین بر ظرفیتِ خطابه دانسته است، ایشان قدرت و اهمیتِ خطابه را در زنده‌گی عمومی مهم تلقی می کرد و در مقابل با فلسفۀ انتزاعی مجادله می نمود و آن را در زنده‌گی انسان ها غیرِ مؤثر می دانست.

مهمترین ویژه‌گی اومانیزم برخلافِ رویکردِ تحلیلی که جهانشمول و غیرِتاریخی است، را تاکید بر عواملِ تاریخی و معناداری جهانِ بشری تشکیل می دهد، به همین جهت جامعه را با لذات هدفمند و پدیدۀ دارای ارزش اخلاقی، زیبایی شناختی و معنوی تلقی می کند. همچنان پیش فرض های هستی شناختی اومانیزم در بارۀ ماهیتِ معنا، از خلقِ معنا به دست آدمی حکایت می کند، از این منظر “جامعه تنها پدیدۀ معنادار نیست بلکه پدیدۀ است که معنایش محصولِ خلاقیتِ نسلِ بشری است”(شِرَت، 1390: 25)، در این رویکرد باوجودِ این‌که پیوسته متن و مراجع دنبال می شوند، نسبتِ زبان و نحوۀ بیان نیز از اهمیتِ فراوان برخوردار است، همچنان علایقِ بسیار به مسألۀ تأویل و فهم به مشاهده می رسد، سنتِ سر زندۀ که فلسفۀ علوم اجتماعی قاره یی و سبک های گوناگونِ آن را تحتِ تأثیر قرار داده و تحولاتِ مهم فکری را در محورِ این میراثِ پرسابقه رقم زده است.

ابن خلدون  در المقدمه  با طرحِ “اندیشه های جامعه شناسانه (1988:12,Balli “)، نظام معرفتی جدیدی را تحتِ عنوانِ “علمِ عمران” پایه‌گذاری نموده و با گذر از موانع سنت های زمانه اش پا را فراتر گذاشته و بحث های جدیدی را در قالبِ “فلسفۀ اجتماعی ” و تحلیلِ دگردیسی های تاریخی مطرح کرده است. از نظرِ ایشان هدفِ “علم عمران”، تحقیق در بارۀ ماهیت، اسباب و عللِ اجتماع انسانی و آشکار کنندۀ جنبه های باطنیِ رویداد های ظاهری تاریخ است. به باور او، “تاریخ” و “عمران”، دو جنبه از یک واقعیت را موردِ بررسی قرار می دهند، “تاریخ”، رویداد های ظاهری را بیان می کند و “عمران” نیز، سرشت، اسباب و عللِ همان حوادث را باز می نماید.

مباحثِ معطوف به علوم اجتماعی در قرون وسطی در غرب با الهیات در آمیخته شد و به صورتِ مجموعۀ از احکام فقهی کلیسا در‌آمد، اما با تحولاتِ دورانِ رنسانس و سرانجام در قرنِ نوزدهم شلایرماخر در چارچوبِ ترسیمِ ساختارِ علوم، دیالکتیک، فیزیک و اتیک را به عنوانِ سه شاخۀ اصلی علم صورت بندی نمود، همچنان ادامه دهنده‌گانِ او نیز از اخلاقِ علمی یا اخلاق علمی- تاریخی در جهتِ بسط و گسترش علوم سخن به میان آوردند.

تحلیلگران پرداختن به چیستی علوم انسانی/ اجتماعی بر مبنای علوم تاریخی در دورانِ جدید را به قرنِ 18 باز می گردانند، این بحث به هگل ریشه می دواند، او می خواست در برابرِ علوم طبیعی به علوم انسانی هویت بخشد و هر دو را در قالبِ یک سیستم قرار دهد، تا شکافِ روح اروپایی را التیام بخشد، او کوشید فلسفۀ کلاسیکِ یونان و جوهرِ فکر مسیحی را در یک ساختارِ فلسفی جدید ترکیب کند و علوم انسانی/ اجتماعی را با هستۀ تاریخی در ساختارِ اکادمیک سامان بخشد و مبنای فلسفی برای آن پیدا کند. در همین دوران بود که تاریخ حقوق، تئولوژی تاریخی، تئولوژی وحیانی، زبان‌شناسی تاریخی و تاریخ هنر به عنوانِ بن مایه های اساسی علوم انسانی/ اجتماعی مطرح شدند، همچنان ایده های فلسفۀ تاریخ هردر و ویکو  شکل عالی خود را در ایده‌آلیزم آلمانی تجلی داده و از خلالِ تفسیرِ ایده آلیستی تاریخ، موضوعِ روح تاریخی دوران در علوم انسانی/ اجتماعی بیش از پیش واجد جایگاه گردید.

با وجودِ این‌که در قرونِ هفدهم و هجدهمِ (حدِ فاصلِ دکارت تا کانت) اقدامِ مشخص در رابطه با پایه گذاری علوم اجتماعی/ انسانی به چشم نمی‌خورد، اما فیلسوفانی چون دکارت، هابز ، اسپینوزا ، لایب نیتز ، ویکو، لاک ، منتسکیو ، ولتر  و هیوم  مفاهیم پیوسته به آن را پیش برده اند. در قرن نوزدهم جان استوارت میل ، اگوست کنت  و سرانجام دیلتای  صورت‌بندی تاریخی این علوم را واردِ مرحلۀ تازۀ نموده و هر کدام در این راه گام‌ های مؤثری برداشتند.

برای نخستین بار جان استوارت میل از “منطقِ علوم اخلاقى ” نامى که بر علوم اجتماعى نهاده بود سخن به میان آورد، او این نام را در کتابِ معروف اش “نظام منطق: استدلالی و استقرائی” برای دانش های متفاوت از علوم طبیعی به کار برد، وی میانِ علوم طبیعی و علوم اخلاقی، تفکیک قایل گردیده و تمایز ِ”امرِ فیزیكی” از “امرِ ذهنی” را بدیهی انگاشته است.

اگوست کنت نیز واژة “جامعه شناسی” را برای دلالت بر این جستار با رویکردِ جدید وضع کرد، او علمِ جدیدِ خود را در نخست “فیزیک اجتماعی ” نامیده بود، اما از آن جا که این اصطلاح از سوی آدولف کتله   پایه گذارِ دانشِ آمار به کارگرفته شده بود، اصطلاح “جامعه ‌شناسی” را ابداع نمود، اصطلاحی که از عناصرِ یونانی و لاتینی ساخته شده است. علمِ موردِ نظرِ کنت هم در روش های تجربی و مبانی معرفت شناسی و نیز در کارکردهایش برای نوع بشر  پیروی از الگوی علوم طبیعی را قابل توجیه می دانست. ایشان به این باور بود که انسان برای دگرگون ساختنِ محیطِ پیرامون اش به نفع خود می باید قوانینِ مسلط بر جهانِ طبیعی را بشناسد و کنشِ اجتماعی مفید برای بشر را از رهگذرِ استقرارِ قوانینِ حاکم بر تکاملِ بشری امکان پذیر نماید. کنت امیدوار بود که جامعه شناسی بتواند به انسان ها بیاموزاند که قوانینِ تحول و نظم در امورِ بشری را بازشناسند، همچنان ظرفیت آنها را بالا ببرد که چگونه قوانینِ یاد شده را در جهتِ مقاصدِ همه‌گانی شان به کار بگیرند.

در نیمۀ دوم قرن نوزدهم متفکرانِ نوکانتی در آلمان واژه “علوم انسانی” را برای این مباحث برگزیدند، این متفکران به ویژه ویلیام دیلتای افزون بر عنوانِ جدید، منطق و روش‌ خاصی نیز برای علوم انسانی وضع کرد و تمایزِ دو حوزۀ علوم انسانی و علوم طبیعی  را به گونۀ بنیادی صورت بندی نمود.

دیلتای نیز با توجه به سرآغازِ یونانی اخلاق سیاسی علوم انسانی/ اجتماعی، از توجیه و تقویتِ این علوم به مثابۀ بنیادی برای زنده‌گی عملی سخن به میان آورد و پایان بخشیدن به تصورِ پیروی از روش‏های علوم طبیعی را موردِ تأکید قرار داد، او در برخی از آثارِ متأخرِ خود، قلمرو علوم انسانی را این گونه توضیح داده است:

حوزۀ علوم انسانی، همان حوزۀ فهم است، روح انسان فقط می تواند چیزی را بفهمد که خود آفریده است، هر چیزی که انسان مُهرِ تولید خود را بر آن زده است، موضوعِ علوم انسانی است و هر آنچه که روح انسان خود را در آن متعین کرده، در قلمرو علوم انسانی قرار می گیرد(دیلتای، 1389: 255).

منابع:

دیلتای ویلهلم ( 1389).  تشکل جهان تاریخی در علوم انسانی، ترجمۀ  صانعی دره بیدی، تهران: نشر ققنوس.

شِرَت ایون ( 1390).  فلسفۀ علوم اجتماعی قاره ای : هرمنوتیک، تبار شناسی و نظریۀ انتقادی از یونان باستان تا قرنِ بیستم، ترجمۀ هادی جلیلی، چاپ دوم، تهران: نشر نی.

Baali Fuad (1988). Society, State, and Urbanism: Ibn Khaldun’s Sociological Thought, New York: SUNY Press

ادامه دارد…

اشتراک گذاری:

نظر بدهید