اي سرزمين «پسافو» پرور من!

پرتو نادري

باري روايتي خوانده بودم از حکيمي در کتابي. روايت اين گونه بود که در افريقا مردي مي زيست « پسافو» نام. اين پسافو را در سر هوايي خدايي افتاد. انديشة دراز کرد تا اين روزي رفت و از نظرها پنهان شد. چندي گذشت و طوطيان را همه‌جاي گرد آوري کرد. چون طوطيان زيادي را گرد آورد به خانه برگشت و به آموزش طوطيان پرداخت.
به طوطيان تنها اين جمله را ياد داد که بگويند: « پسافو خداست!».
طوطي‌ها ياد گرفتند که بگويند، پسافو خداست! با اين حال او چند روز ديگر نيز طوطيان را در خانه نگه داشت تا بيشتر و بيشتر تکرار کنند که : « پسافو خداست! » تا ديگر سخني و واژه‌يي در ذهن آنان برجاي نماند.
وقتي همه کارها به سامان شد، پسافو در يکي از شب‌هاي تاريک، همه طوطيان را آزاد کرد. طوطيان به دشت‌ها رفتند، به کوهستان‌ها رفتند به بيشه زاران رفتند، به دهکده‌هاي دور رفتند، به باغستان‌ها رفتند، به هرکوي و برزني رفتند و گفتند : پسافو خداست! در آسمان که پرواز مي کردند مي‌گفتند: پسافو خداست! روي مناره ها نشستند، فراز بام ها نشستند، بر شاخه هاي بلند درختان نشستند و روي آنتن تلويزيون‌ها نشستند، روي امواج راديوها پرواز کردند و به تکرار گفتند: پسافو خداست! پسافو خداست! پسافو خداست!……………………………………………….! بازتاب صداي شان از دامنه هاي کوهستان ها و از افق هاي، از امواج راديوها و تلويزيون‌ها بر مي گشت : پسافو خداست! پسافو خداست! پسافو خداست! …………………………….!
*
مردمان ساده دل صداي طوطيان را در آن شب تاريک از همه سو شنيدند، آن را نشانه يي از غيب دانستند و بي آن که چراغ خرد خود را روشن کنند ، همه گان روي بام هاي خود بر آمدند و صدا در صداي طوطيان تکرار کردند: پسافو خداست! پسافو خداست! پسافو خداست!
چنان بود که دسته دسته راه خانة پسافو که ديوارهاي بلندي داشت پيش گرفتند و در هر گام که بر مي داشتند ، مي گفتنند : پسافو خداست! پسافو خداست! پسافو خداست!
صداي طوطيان را از آسمان و کرانه هاي دور مي شنيدند، بيشتر هيجاني مي شدند و بلندتر فرياد مي زدند: پسافو خداست! پسافو خداست! پسافو خداست! و به اين گونه غافل از خود و خداي خود رفتند و به پسافو ايمان آوردند و به بنده‌گي شيادي در آمدند!
چنين بود که همة شهر به طوطيان پسافو بدل شدند و شهر شهر پسافو شده بود!
*
اين روايت از آن آوردم که تا در احوال اين سرزمين مي بينم ، دريغ و دردم بيشتر مي شود که اين جا نه يک پسافو، نه دو پسافو نه سه پسافو؛ بل پسافو هاي رنگارنگ، آمده از هفت اقليم نيرنگ با طوطيان دست آموز شان مردم را، خرد مردم را و زنده‌گي را گروگان گرفته اند، طوطيان پسافوهاي سرزمين ما در همه جا، همان چيزي را تکرار مي کنند که پسافوها ياد شان داده اند. همان چيزي را انجام مي دهند که پسافوها براي شان دستور مي‌دهند. پسافوها فرعوني مي‌کنند، زمين و زمان را شاخ مي زنند؛ اما انبوه طوطيان هر کجا در نيايش آنان منقار باز مي کنند و پژواک سياه صداي شان از هرکرانه‌يي به گوش مي رسد و ما بي آن که چراغ خرد خود را روشن کنيم، آرام آرام به طوطيان پسافو بدل مي شويم!
شايد شهر ما سال‌هاست که به شهر پسافوهاي روزگار بدل شده است!
‌‌چه مي دانم ، در اين روزگار پسافويي، اين سان که پسافو ها و طوطيان دست آموز شان همه جا را فرا گرفته اند ؛ ما را و اين سرزمين تيره بختان« پسافوپرور» را فردايي و خورشيدي در پيش خواهد بود!
*
باري هم اين پسافو خود را در يکي از سروده‌هاي من پنهان کرده بود!
« خداي من!
خداي من!
آخر چگونه مي توانم بيعت کنم کسي را که بامدادان
جاي کبوتران سپيد بال نيايش
کلاغاني را به پرواز مي آورد
که در آشيان « طوطيان پسافو» بزرگ شده اند

اشتراک گذاری:

نظر بدهید