در بارة فلسفة علوم اجتماعي پيشينه و زمينة فلسفة علوم اجتماعي

 

سيد حسين اشراق

بخش سوم

ديلتاي در کتابِ «تشکل جهانِ تاريخي در علوم انساني»، از حوزه هاي معرفتي نه گانه: «تاريخ، اقتصادِ سياسي، حقوق، علم حکومت، پژوهش دين، ادبيات، شعر، هنر و جهان بيني هاي فلسفي» ( همان) نيز به عنوانِ مصاديق علوم انساني ياد کرده است.

تقسيم بندي ديلتاي از علوم طبيعي و علوم انساني/ اجتماعي موردِ انتقادِ اثبات گرايان قرار گرفته است، آنها مدعي بودند علم تاريخ که راهِ فهمِ عينيتِ تاريخ را مي گشايد، تقسيم بندي ديلتاي را بي اعتبار نشان خواهد داد. به نظر آنان، آنچه ديلتاي گفته است، چيزي جز بيانِ نگراني قابلِ پيش بيني يک دانشمندِ علوم اجتماعي به جهتِ پيروي از روش درستِ علوم فيزيکي و طبيعي نيست، ناقدانِ هرمنوتيکِ ديلتاي پيشنهاد مي کردند که: روش درستِ علمي را از علوم طبيعي و علوم فيزيکي بياموزيم تا ديگر نيازي به تأويل امورِ انساني نباشد.

افزون بر رويارويي اثبات گرايان و تاريخ‌گيري ديلتاي دگرديسي هاي ديگري نيز در حوزه هاي متنوع خود نمايي کرده است، که چرخش در فلسفة تحليل زباني، هرمنوتيک مفسر محور، سنتِ انتقادي، ابطال‌گرايي، رياليزم انتقادي و تأملاتِ پست مدرنيستي نمونه هاي مشخص اين تحولات به شمار مي آيند.

ويتگنشتاين سنجش استعلائي زبان را جايگزين سنجشِ خِرَد ناب کرد و موضوع آگاهي که توسطِ هوسرل به «زيست
ـ جهان» کشيده شده بود را به «شکلِ زنده‌گي» در ترکيبِ منطقي، زباني و بازي هاي زباني متحول کرد تا علوم  انساني/ اجتماعي از کيفيتِ متفاوتي برخوردار شود.

اين چرخشِ زباني، علوم انساني را به صورتِ عام و علوم اجتماعي را به گونة خاص متأثر ساخته است، در واقع با اين چرخش، قانونمندي روندِ ارتباطي و کنشِ اجتماعي در چارچوبِ بازي هاي زباني موردِ تحليل قرار مي گيرند، و کشفِ عوالم وجود به واسطة زبان نيز از طريق در هم آميزي «عمل و نسبت و ارتباط» (داوري، 1384: 24 ) زمينه سازي مي شود.

ويتگنشتاين به اين باور است که معنا در يک فعاليتِ اجتماعي قاعده‌مند به نامِ «بازي ‎هاي زباني» و از رهگذرِ«کاربرد» ساخته مي‎شود، از اين منظر زبان به واقعيت ارجاع نمي دهد بلکه به عنوانِ بخشي از «نحوة معيشت» و هم‌چون عاملِ برساختنِ واقعيت به فعاليتِ اجتماعي مي پردازد، به همين جهت است که در نظرية بازي زباني واقعيت امرِ خنثي و خارج از زبان براي سنجيدنِ گزاره ها تلقي نمي شود.

ويتگنشتاين نشان داده است که زبان قايمة عالم بشري و مصداقِ اصلي از يک پديدة اجتماعي است، در واقع زمينه هاي اجتماعي که ما در آن‌ها کلمات را به کار مي بريم با هم متفاوت هستند و هر يک از قواعدِ ويژة خود پيروي مي کنند، از همين رو مفهوم يک کلمه به شرايطِ استفاده از آن کلمه بر مي گردد و  هر مفهومي در موقعيت هاي متفاوت معاني متفاوتي به خود مي گيرد.

بحثِ جدي انگاشتنِ زبان از زاوية ديگر، خود را در هرمنوتيک نشان داده است، اين موضوع به دورانِ هومبولت  باز مي گردد که علم زبان را به عنوانِ يک ايده در رابطه با شکلِ زبان و درکِ جهان مطرح ساخته است، گادامر  در اثرِ مهم اش «حقيقت و روش» کوشيده است نقش زبان در فلسفة هرمنوتيکي را برجسته نشان دهد و تجربة هرمنوتيکي در رابطه با حوزة زباني را در کانونِ توجه قرار دهد. گادامر زبان را به عنوانِ فضاي بازِ تجربة هرمنوتيکي مي شناسد که در آن امکانِ جهان داشتنِ انسان و زمينة درهم آميزي افق ها فراهم مي شود، از نظرِ ايشان «انسان به وضوح در زبان هستي مي يابد» (پالمر، 1378: 228). از همين رهگذر است که هر موضوع شناخت نيز در بطنِ افقِ جهان محاط مي شود و تجربة زباني بودنِ انسان از جهان تجلي پيدا مي‌کند، به همين جهت گادامر تاکيد کرده است: زباني بودنِ تجربة انسان از جهان را جدي بيانگاريم، زيرا «آنچه از طريق زبان مي‌فهميم فقط تجربة جزئي نيست، بلکه جهان منکشف در بطن اين زبان است» (همان).

سنتِ انتقادي از کانت الهام گرفته و آميزة از نظريه‌هاي مارکسيستي، فرويدي  و وبري  است، تحليل‌هاي اين گرايش تحتِ تأثيرِ روش هاي تحليلي هگل و مارکس قرار دارد، اين جريان تلاش کرده است مفاهيم و نظريه‌هاي مارکسيستي را واردِ علوم اجتماعي نمايد و زمينة  آشتي و همگرايي حوزه هاي ياد شده را بوجود آورد.

سنتِ انتقادي، فهمِ علوم اجتماعي با روشِ علوم طبيعي را نمي‌پذيرد و آئين‌هاي پوزيتيويستي، پراگماتيستي، نئوکانتيستي و پديدار شناسي را براي فهمِ علوم اجتماعي موفق تلقي نمي‌کند، اين جريان ادعا دارد که مکتب‌هاي ياد شده تحتِ تأثيرِ داوري متعصبانة «رياضيات- منطق» قرار گرفته اند و فعاليت‌هاي نظريه پردازانة شان از زنده‌‌گي واقعي فاصله گرفته است.

در اين  پارادايم سه مشخصه به عنوانِ ويژه‌گي نظرية انتقادي معرفي شده است:

  1. نفي جدايي ميانِ واقعيت و ارزش
  2. نفي جدايي ميانِ عينيت و ذهنيت
  3. نفي جدايي ميانِ انديشه (نظريه) و کنش (پراکسيس)

چهرة پرآوازة معاصرِ سنتِ انتقادي يورگن هابرماس  مي باشد، او در اثرِ معروف اش «معرفت و علائق انساني»، با توجه به اين نکته که «علائق و منافع بشري به دانش ساخت مي دهند»، نظرية انتقادي را پيکربندي کرده است، از نظرِ ايشان سه گونه شناختِ متمايز از هم وجود دارند که هر يک بر نوعي علايقِ شناخت ساز بنا شده است:

الف: علاقة فني که در نياز هاي مادي و کار که قلمرو علوم تجربي- تحليلي را مي سازند، ريشه دارد.

ب: علاقة عملي که معطوفِ رابطة بين ذهني و تفاهم است و موجبِ پيدايش علوم تاريخي، هرمنوتيکي و فرهنگي مي شود، علومي که هدف هاي عمدة آن ها را روشن ساختن معناي متون، کنش ها و رويداد هاي اجتماعي در جهتِ افزايش درک متقابل و خود فهمي در روندِ زنده‌گي تشکيل مي دهد.

ج: علاقة رهايي بخش که توانايي تفکرِ انتقادي ما را به نمايش مي گذارد. اين علاقه به اين دليل رهايي بخش است که به واسطة آن ما مي توانيم خود را از محدوديت‌ها و فشارهاي ناشي از عوامل غيرِ طبيعي يعني انساني رهايي ببخشيم.

طرح تمايزِ سه نوع شناختِ هابرماس حکايت از اين دارد که در پس تمايلاتِ بي شمارِ آدميان، سه علاقة جهان‌شمول وجود دارد که موجبِ ايجادِ سه شکل کُلي معرفت مي‌شوند، چنانچه پوزيتيويزم در علاقة عمومي بشر براي کنترل ريشه دارد، علوم اجتماعي تفسيري به ارتباطِ زباني توجه نشان مي‌دهد و نظرية انتقادي نيز به علاقة عام بشري به خودآئيني متکي است. هابرماس در اين تقسم بندي دفاع از موضع اخلاقي انتقادي را به مثابة دفاع از نوعي خِرَد معطوف به رهايي از محدوديت‌ها و فشار هاي ناشي از عوامل غيرِ طبيعي يعني انساني تلقي مي‌کرد، به همين جهت بحثِ نزديک شدن به حقيقت از مسيرِ توافق بين‌الاذهاني  را مطرح ميکند و از اولويتِ «تفاهم» بر «کنترل» سخن به ميان مي‌آورد. از همين رهگذر، «حقيقتِ» برخاسته از «اجماع» را هابرماس در دلِ نظرية شناختِ خود قرار داده و با ديدمانِ «تطابق» که به گمانِ وي پشتوانة عينيت گرايي کاذبِ فلسفة پوزيتيويستي علم است، مخالفت مي کند.

در تفکرِ هابرماس همواره نوعي پيوند ميانِ تحليلِ فلسفي و نظرية اجتماعي وجود دارد، ليکن ماهيتِ آن به گونة تدريجي تغيير يافته است، در زمان نگارشِ کتابِ «معرفت و علايق انساني» چنين مي نمود که نظرية شناخت بر نظرية اجتماعي استوار باشد، يعني اَشکالِ سه گانة شناخت در سازگاري با سه ويژه‌گي اصلي حياتِ اجتماعي ( کار، کنشِ متقابل و سلطه ) هستند. با وجودِ آن به نظر مي‌رسد که در دورة بعدي براي تدوين نظرية شناخت از روزنة جديدي به سوي حقيقت نگريسته است،  به گونة که ريشة حقيقت را نه در جامعه بلکه در گسترة  بي کرانة «زبان» جست‌وجو مي کند.

منابع:

پالمر ريچارد ( 1378). علم هرمنوتيک، ترجمة محمد سعيد حنايي کاشاني، چاپ چهارم، تهران: نشر هرمس.

داوري رضا ( 1384).  ويتگنشتاين متفکرِ زبان [در: مجموعة ويتگنشتاين متفکرِ زبان و زمان،  به کوشش محمد ميلاني بناب]، تهران: مهرنيوشا.                                 ادامه دارد …

اشتراک گذاری:

نظر بدهید