در بارة فلسفة علوم اجتماعي پيشينه و زمينة فلسفة علوم اجتماعي

 

سيد حسين اشراق

بخش چهارم

نسل سوم نظریۀ انتقادی نیز حرف برای گفتن دارد، چهرۀ مطرح این عرصه اکسل هونت  است که با حرکت از ایدۀ  بنیادینِ هگلی ( مبارزه برای به رسمیت شناخته شدن ) جایگزینی را در برابر مُدلِ مسلط در فلسفۀ سیاسی( از ماکیاولی  و هابز  تا کنون) که مبارزه برای بقاء است، قرار می دهد، از نظرِ او در این بدیل، هدفِ مبارزه نه حفظِ اتوم وارِ خود بلکه استقرارِ مناسبات میان سوژه های اجتماعی بر مبنای به رسمیت شناختنِ یکدیگر است.

هونت، با اتکاء به آموخته های فلسفۀ اجتماعی، معتقد است که تحقق بخشیدن به خود چون فردیتِ خودمختار وابسته به بازشناسی متقابلِ افرادِ جامعه در سه حوزۀ هنجارین مانندِ: عشق و علاقه ( روابطِ دوستی و خانواده‌گی )، حقوق ( برابری حقوقی) و همبستگی
( کار و اشتغال در حوزۀ اجتماعی) است.

با توجه به محور های تیوری ارج شناسی هونت تمایزِ دو گانۀ نمایان می شود، از یکسو، گسست از نظریۀ انتقادی نخستین در مکتب فرانکفورت که عمل رهایی بخش را در پراکسیس مولد پرولتاریا جست‌وجو می کرد و از  جانبِ دیگر فاصله گرفتن از نظریۀ هابرماسی که نقطۀ اتکاء نقدِ هنجارین را در تفاهمِ میان ذهنیِ برخاسته از کنشِ ارتباطی می انگارد.

هونت از تحول در نظریۀ انتقادی خوشبین به نظر می رسد و از کوشش هایی سخن می گوید که هم معطوف به تحلیلی از تشخیص آسیب شناسی های اجتماعی با کمکِ مفهومِ “به رسمیت شناختن” است و نیز نشان دادنِ رابطۀ بی عدالتی با آسیب شناسی های اجتماعی را جدی تلقی می کند.

در هرمنوتیک فلسفی که چهرۀ مطرح آن پس از هایدگر ،  گادامر است، آراء شلایرماخر  و دیلتای  موردِ بازبینی و نقد قرار گرفته است، به جهتِ این‌که هردوی آنها هدفِ نهاییِ تفسیر را بازسازیِ حالتِ روانی یا جهان ‌بینیِ مؤلفِ متن (بازیگرانِ تاریخیِ درگیر در یک رویداد) تعریف می کنند. به نظرِ گادامر نتیجۀ این کار، فروکاستنِ متن به بیانِ صرفِ حیاتِ درونیِ مؤلفِ آن است و نه یک دعوای حقیقت که خود را در زمانِ حال رویاروی مفسر قرار می‌دهد. گادامر نشان می دهد که ابژۀ حقیقی تفسیر، خودِ معنای متن یا معنای رویدادِ تاریخی است، به همین جهت تفسیر، مستلزمِ بازسازیِ حالت ‌های روانی نیست بلکه نیازمندِ یکپارچه‌کردنِ ابژه در تمامیتی‌ است که مفسر و کاربستِ آن در زمان حال را نیز در بر بگیرد، در این فرایند این امکان حفظ می‌شود که متن، از حقیقتی سخن به میان آورد که تا هنوز ( زمانِ حال ) نیز معنا دارد.

هرمنوتیکِ رمانتیک ماخر و تاریخی‌‌گرایی دیلتای به‌ خاطرِ مدلِ همدلانۀ ‌‌شان از تفهم، متمایل اند تا مطالبۀ حقیقتِ متن را به کناری گذارند، اما هرمنوتیک سنتِ تاریخی گادامر در رابطه با حقیقت، بحثِ مساهمتِ بین الاذهانی و رویکردِ دیالکتیکی آن را مهم می انگارد، به همین جهت با طرح دوگانگی‌ “حقیقت و روش ” از شکستِ روشِ علمی در برابرِ مجالِ “تجربه ‌های حقیقت” سخن به میان می آورد، تجربه هایی که محتوای آنها سرشار از تفلسف است و ماجرای فهمیدن نیز در این پروسه را دست یابی به فهم نه بلکه رسیدن به معنا، تشکیل می دهد، چیزی که دستوری بودنِ هرمنوتیک  را بر نمی تابد و  بحثِ وجودِ “نامفهومیت ” در روندِ فهم هرمنوتیکی را در موقعیتِ برجستۀ قرار می دهد.

گادامر کارِ بایسته هرمنوتیک فلسفی را رهایی از تأثیرِ فراگیرِ دیلتای معرفی می کند، به همین جهت پدیده‌شناسیِ وجودیِ هایدگر به نظرِ او مرحلۀ آغازین و مهم برای این کار است. هایدگر با تحلیلِ تفهم در درونِ چارچوبِ هستی‌شناسیِ بنیادین، هرمنوتیک را به عنوانِ جریانِ فلسفی رادیکال درآورده است. از نظرِ ایشان “فهم” در این قلمروِ جدید دیگر روشی برای علومِ فرهنگی نیست که در مقابلِ تبیینِ علومِ طبیعی قرار داشته باشد، بلکه ساختارِ بنیادینِ هستیِ انسانی تلقی می شود، یعنی حالتی از بودنِ بسیار بنیادی‌تر از فعالیتِ علمی، در این معنا هرمنوتیک نه بازاندیشیِ روشِ تفسیرِ متن بلکه تفسیری از ساختارِ بنیادینِ دازاین  شمرده می‌شود، به همین جهت هایدگر کارِ خود را “هستی‌شناسیِ پدیده‌شناختیِ کُلی توصیف می‌کند که عزیمت‌گاه‌اش هرمنوتیکِ دازاین است”( Gadamer, 1994: 4).

از نظرِ گادامر آنچه بیش از همه در موردِ تحلیلِ هایدگر از”فهم”، “تاریخیت”، “طرح‌افکنی”، “تفسیر” و”دَورِ هرمنوتیکی” اهمیت دارد این است که هایدگر از آرمانِ عینیت‌گرایانۀ حذفِ خویشتنِ شناسنده در فرایندِ تفسیر، فاصله می‌گیرد، او دیگر تاریخیتِ دازاین را تهدیدی برای عینیت نمی‌ داند بلکه نگاهِ مثبتی به آن دارد. از نظرِ هایدگر افکندگیِ دازاین سرچشمۀ          خطا نیست که بخواهیم بر آن فائق آییم بلکه شرطِ امکانِ شناختِ تاریخ است، با توجه به همین انگاره است که گادامر کارِ خود را کوششی برای نشان‌ دادنِ پی‌آوردِ تحلیل ‌های هستی‌شناختیِ هایدگر برای روشِ فهمِ تاریخی معرفی می‌ کند، او می‌خواهد یک “نظریۀ تجربۀ هرمنوتیکی” را صورت‌بندی کند که “درموردِ تاریخیتِ فهم حقِ مطلب را به جا می‌آورد(Gadamer, ibid : 23).

جریانِ دیگری که از زاویۀ فلسفۀ علم به مسائلِ علوم اجتماعی می نگرد، “ابطال گرایی ” کارل پوپر  است. او برای علوم اجتماعي لحاظ کردنِ “عینیتِ علمی” را اساسی می انگارد و بحثِ اتکاء به جنبه های اجتماعی معرفت  را ذهن گرایانه و افتادن در مغاک پیشداوری عنوان می کند. ایشان برای علوم اجتماعی روش همانندِ علوم طبيعي “آزمون و خطا ” را پیشنهاد می نماید تا از یکطرف اندیشۀ سنجشگر تقویت شود و از سوی دیگر زمینه برای پیشرفت های علمی فراهم گردد، به همین جهت تاکید می نماید:

دانشمندان علوم اجتماعی جز این چاره  ندارند که زبان آوری را کنار بگذارند و برای دست و پنجه نرم کردن با مسائل عملی عصرِ ما،  به آنگونه روش های نظری متوسل شوند که در اساس در همۀ علم ها یکی است. منظور، روشِ آزمایش و خطاست؛ روشی که به موجبِ آن  باید  فرضیه های عملاً آزمون پذیر ابداع کرد و آنها را به آزمون عملی گذارد. آنچه لازم است قسمی تکنولوژی اجتماعی است که نتایج آن را بتوان به وسیلۀ مهندسی اجتماعی تدریجی یا جزء به جزء به آزمون گذارد( پوپر، 1377: 1057 ).

ویژه‌گی های علوم اجتماعي را پوپر در سه مفهوم خلاصه كرده است: عيني بودن، ابطال پذير بودن و قابل آزمون بودن. از نظرِ ایشان تمامی علوم، چه طبيعي و چه اجتماعي، معرفتِ ضمني و حدسي به دست مي دهند و تنها تا آن هنگام كه ابطال نشده اند قابل پذيرش و اتكاء هستند.

پوپر در کنارِ پژوهش های علمی، کاستن از رنج های بشري را نیز اهمیتِ اساسی تلقی می کند، او براي رسيدن به اين منظور نظريۀ اجتماعي خودش را در قالبِ “مهندسي اجتماعي تدريجي” ارائه كرده است، به باورِ ایشان تعريفِ مسألۀ اجتماعي هر چه باشد براي حل آن دو راه بيشتر وجود ندارد:

  1. كُل گرايانه يا اتوپيايي
  2. جزءگرايانه يا اصلاحي

از نظرِ ایشان، راه حل هاي كُل گرايانه برآنند كه حلِ مسألۀ اجتماعي وابسته به حلِ كليه مسايل اجتماعي در زمانِ مفروض است، “اين راه حل از آن جهت اتوپيايي است كه حل يك مسأله از آن حيث كه در گرو حل همۀ مسائل است به آيندۀ موكول مي شود، به گونۀ كه بنيانِ جامعۀ حاضر زير و زبر شده باشد”( اباذري، 1382: 304 )، پوپر اين گونه راه حل ها را تحتِ عنوانِ “مهندسي اجتماعي تماميت گرا” در دو اثرش “فقر تاريخيگري ” و “جامعۀ باز و دشمنانش ” نقد مي كند و به جای آن راه حل اصلاحي اش که همانا “مهندسي اجتماعي تدريجي” است، را پیشنهاد مي نماید.

مهندسي اجتماعي تدريجي از نظرِ پوپر ديدگاهِ عملي و نقد پذير است، در مهندسي اجتماعي تدريجي اهداف به صورت جزئي انتخاب مي شوند و به جاي برگزیدن هدف هاي اتوپيايي، حلِ مشكلاتِ مجسم و عيني در جامعه برای كسي كه مهندسي اجتماعي را پيشۀ خود مي سازد، موردِ توجه قرار مي گيرد. پوپر پيش شرط اوليه در مهندسي تدريجي را، آگاهي فرد از عدم آگاهي اش از تمام مسائل مي داند. او به اين باور است كه تنها از رهگذرِ بررسي اشتباهات مي توان چيزي آموخت، به همين جهت تاکید می کند که كارشناسان مهندسي اجتماعي مي بايست از دست زدن به هر گونه اصلاحاتِ پردامنه كه نتايج ناخواستۀ بسياری را به وجود مي آورد، دوری بجویند. در اين صورت مي توانند خطا های خود را در هرگام بازشناسند، دلايل را مشخص كنند و در جهتِ حل آن ها ظرفیت های شان را به کار اندازند، چنانچه مطرح شده است: “ما بايد آمادۀ آن باشيم كه از خطاهايمان درس بگيريم و با رفع آنها پيشرفت كنيم. اين نتيجه وقتي حاصل مي شود كه خطا هاي خود را بازشناسيم و به جاي آنكه در آنها بصورت جزمي پا فشاريم، از آنها نقادانه استفاده كنيم”
( پوپر، 1350: 158).

منابع:

اباذري يوسف ( 1377 ) .  خِرَد جامعه شناسی، تهران: انتشارات طرح نو.

پوپر کارل ریموند (1350).  فقر تاریخی گری، ترجمۀ احمد آرام، تهران: انتشارات خوارزمی.

پوپر کارل ریموند ( 1377). جامعۀ باز و دشمنان آن، ترجمۀ عزت‌الله فولادوند، تهران: انتشارات خوارزمی.

Gadamer Hans Georg (1994).  Truth and Method, Translation Revised by Joel Weinsheimer and Donald G. Marshal, New York: Continuum.

اشتراک گذاری:

نظر بدهید