دندان عقل پيرمرد سر جايش است

 

پرتو نادری

پيرمرد، روايت مي‌کرد که روزي در جاده ميوند متوجه شدم که يکي از دوستان دوران جواني پيش پيش من گام بر مي‌دارد؛ اما سر به هوا که گويي چيزي را در آسمان گم کرده است.

خواستم بدانم که اين دوست خاکسار من، امروز چگونه اين همه سر به هوا شده است. خاموشانه به دنبالش راه مي‌زدم ، يک بار متوجه شدم که نزديک است در آب رو کنار خيابان فرو افتد.

خيز برداشتم و بغلش کردم که نيفتد. چون به من ديد چهره‌اش شگفته شد.

پرسيدم:

اين چگونه راه رفتن است در ميان انبوه مردم، که سر بر هوا کرده‌اي و چشم به آسمان؟ مگر در کودکي‌ها برايت نگفته بودند، در راه که مي‌روي پيش پايت را نگاه کن!

دوست با لبخندي گفت:

ما کجا و سر به هوايي، اين جا در جست وجوي يک داکتر دندانم.

گفتم:

مگر کدام دندانت درد مي‌کند که بايد بکشي!

با زهرخندي گفت:

نه، همه دندان‌هايم به لطف خداوند سالم اند!

گفتم:

پس داکتر دندان براي چه؟

گفت:

مي‌داني مي‌روم تا دندان عقلم را بکشم که مرا بسيار به عذاب ساخته است.

دوست که چنين گفت، چنان زدم به خنده که چند راه‌گذر، کنار ما ايستادند و پنداشتند که ما ديوانه‌ايم.

دوست گفت:

چرا اين همه مي‌خندي نمي‌بيني که مردم گرد ما ايستاده اند، خدا مي‌داند که در باره چه مي‌انديشند؟

خنده امانم نمي داد، دوست به تکرار مي‌پرسيد چه شده که اين همه مي‌خندي؟

گفتم:

وقتي مي‌خواهي دندان عقلت را بکشي حتماً در خيال آني که رهبر حزبي شوي يا هم هواي نامزد شدن در مراسم پاچا گردشي اشتراک مي‌کني؟

اين سخن من دوست را چنان به خنده آورد که خنده خود را فراموش کردم. چشمان دوست بسته و دهانش باز و هي خنده‌هاي ديوانه‌وار بود که از دهانش پرواز مي‌کرد. مردمان اندک اندک دور ما بيش‌تر مي‌شدند و يکي از ديگري مي‌پرسيد اين‌ها راچه شده است؟

ديگر حوصله ماندن با دوست را نداشتم و زدم به سوي ديگر خيابان.

پرسيدم:

باز خبر شدي که دوستت چه کرد با دندان عقل چه کرد؟

پيرمرد گفت:

اين روزها شنيدم که دوست من دندان عقلش را کشيده و آن را در هفت پوش سياه پيچيده و در هفت قدمي دربار گور کرده است. اين که در آينده دوست من به رهبري کدام حزب مي‌رسد يا به سلطاني مي‌رسد، هنوز چيزي نمي‌دانم.

گفتم:

خير باشد، شايد مي‌خواهد در کوچه بي‌عقلان روزگار وکيل گذر شود!

پير مرد گفت:

نه، ديروز يکي از دندان کشيده‌گان دربار به مناسبت روز جهاني غيرت افغاني از آن دوست من به نيکويي ياد کرد. با اين حال دلم قرار نگرفت، در پايان سخن راني‌ها رفتم از او پرسيدم، راستي، روزگار آن دوست من چگونه است؟ دندان کشيده دربار گفت:

دوست تو پس از کشيدن دندان در نخستين گام رييس  بخش پوف و پتاق يک حزب شد و هم اکنون به نام سردار مشاوران دربار، در پشت يک ميز چهار متره نشسته و سر کار ارشد همه بي‌کاران دربار است.

گفتم :

ميز چهارمتره براي چه؟

مرد دندان کشيده گفت:

براي آن که دسترخوان پولي، دندان کشيده‌گان مستقيماً برابر به درازاي ميز آنان است و اندازه حقوق ماهوار شان با ترازوي دندان عقل شان اندازه مي‌شود. هرقدر که دندان عقل شان کم وزن تر باشد حقوق ماهوار شان بيش‌تر مي‌باشد.

 

خاموش مانده بودم که چه بگويم و با اين دندان بدمغز عقل خود چه کنم تا اين که مرد دندان کشيده پرسيد:

تو با دندان عقل خود چه مي‌کني، او را مي‌خواهي يا ميز شش متره را؟

سخني نداشتم بگويم، مرد دندان کشيده که چنين ديد انگشت به سوي من کرد و گفت:

گپ مرا بشنو!

خواهي نشوي رسوا هم رنگ جماعت باش! دندان عقلت را که بکشي نانت در روغن است. روزگارت به کام، نامت بلند. سرخط خبرها، سفرها به چهارگوشه جهان، کارشناس و کاردان، باز ببين که پيسه مانند برگ‌هاي خزاني بر سر و رويت مي‌بارد يانه، اگر هشياري برو  همين امروز دندان عقل خود را بکش!  برو، بر روزي خود لگد نزن!

 

انديشه‌هاي دراز در ذهنم هجوم آوردند. يک طرف اين دندان بدبخت بود با گرسنه‌گي و تهي دستي و يک طرف مقام در مقام و جايگاه در جايگاه و …

با اين همه نتوانستم چيزي بگويم، راه خود پيش گرفتم و رفتم. چند گامي نبرداشته بودم که باز اين دوست دندان کشيده با صداي بلندتري گفت:

يک چيز ديگر هم برايت بگويم، خدا کند که قبول کني!

گفتم: باز چه مي‌خواهي بگويي؟

گفت:

اگر دندان عقلب را اين قدر دوست داري، نکش؛ اما اگر گرده غيرت خود را هم که بکشي مشکل نيست، گرده کشيده‌گان هم به مقام و جايگاه‌هاي بلند مي‌رسند. ديگر خودت مي‌داني و کارت. از ما يک گفتن بود.

راستش اندکي خشمگين شده بودم و با لحن طنز آميزي گفتم:

اگر هم دندان عقلم را بکشم و هم گرده غيرتم را باز چه مي‌شود؟

دندان کشيده دربار با خنده بلندي گفت:

آن چه اندر وهم نايد آن شوي!

گفتم:

پيرمرد امروز سخنانت عجيب و غريب است، نکند که تو هم دندان عقلت را کشيد باشي؟

تا چنين گفتم، چشم‌هاي پيرمرد الق و بلق شد و با خشونتي دستم را گرفت و انگشم را برد روي دندان هايش و گفت:

ببين دندانم غقلم سرجايش است.

از خشم زياد نزديک بود که انگشتم را زير دندان‌هايش خورد کند.

گفتم:

خدا را شکر دندان عقلت سرجايش است، دندان عقلب سرجايش است!

با ناراحتي برخاست و رفت و من با خود گفتم، چه معلوم که گرده غيرت خود را نکشيده باشد ورنه پيرمرد را چه و رفتن به جشن روزجهاني غيرت افغاني!

 

اشتراک گذاری:

نظر بدهید