نـقد ديـن چيست و چـرا پيـش شرط رهـايـي است؟

 

بخش چهارم

از فويرباخ تا مارکس

ناصر اعتمادي

مارکس در مقدمة نقد فلسفة حقوق هگل يادآور مي‌شود که نهايتاً «نقد آسمان به نقد زمين، يعني نقد الهيّات به نقد حقوق و سياست تبديل مي‌شود.» به بيان ديگر، نه فقط انسان عالي‌ترين وجود براي انسان است، بلکه، به تعبير کانت، «امر مطلق» تغيير مناسبات اجتماعي را برعهده دارد؛ مناسباتي که انسان را به موجودي تحقير شده تبديل ساخته است. به اين دليل از نظر مارکس «نقد دين پيش شرط هرگونه نقدي است، يعني شرط مقدماتي الغاي شرايط اجتماعي است که پديدة ديني، يعني ازخودبيگانه‌گي تاريخي و اجتماعي، را موجب مي شود.» در اين معنا، نقد دين پيش شرط رهايي و به ويژه رهايي از سرمايه داري است.

در اين دورنما يا جهت گيري، مارکس کمبودهاي نقد دين توسط فويرباخ را برمي شمارد. او نخست مي‌گويد که چيزي به عنوان «طبيعت انساني» وجود ندارد و طبيعت انساني، به گفتة معروف مارکس در تزهاي دربارة فويرباخ، «مجموعه شرايط اجتماعي است.» معناي اين سخن اين است که «انديشة مذهبي» در بادي امر «شئي نامتحرکي» نيست که گويا در طبيعت نامتغير انساني ريشه دارد. از نگاه مارکس، «انديشة مذهبي» فرآورده و پديده اي اجتماعي است که بايد به همين عنوان شناخته شود. به ديگر کلام، در اين تلقي، انسان وجودي تاريخي و اجتماعي است و در نتيجه مهمترين فرآوردة او در جهان از خودبيگانه، يعني خود دين نيز بايد به عنوان پديده اي تاريخي و اجتماعي فهميده شود.

تلقي مارکس در عين حال، کمبود هاي روشنگري را نيز نشان مي‌دهد که در نقد دين به تقابل تجريدي عقل و عقل ستيزي بسنده مي‌کند و به اين ترتيب شرايط اجتماعي و تاريخي پديداري دين و عقل نقاد را ناديده مي‌گيرد. از نظر مارکس (وبعداً انگلس در کتاب آنتي دورينگ) نقد واقعي دين بايد از اين تقابل مجرد خارج شده و به نقد منابع اجتماعي دين يعني به نقد جامعة سرمايه داري تبديل شود که همة اشکال ازخودبيگانه‌گي جهان پيشين به ويژه ازخودبيگانه‌گي مذهبي را حفظ و به اوج مي‌رساند. مارکس معتقد است که آگاهي مذهبي چيزي جز بيان ناتواني و تسليم انسان در برابر جهان ازخودبيگانة سرمايه داري نيست. چنان که «کينييو» تصريح مي‌کند: «در قياس با جوامع طبقاتي پيشين، جامعة سرمايه داري شکل منحصر بفرد و تشديد شدة از خودبيگانگي است. در اين جامعه انسان ها تحت سلطة مناسبات اقتصادي هستند که خود آفريده اند، هر چند اين مناسبات همانند قدرتي بيگانه و از خلال بحران ها، فقر و بيکاري بر انسان ها فرمان مي رانند» (صص.99-98).

مدرنيته سرمايه دارانه برغم پيشرفت هايش در حوزه هاي فرهنگ، دانش و فنون، نه فقط مباني از خودبيگانه‌گي مذهبي را از ميان نبرده، بلکه آنها را به دليل اشکال بي سابقة بي عدالتي به اوج رسانده است. «کينييو» با اتکاء به اين پيش فرض اساسي مارکس، مي‌افزايد: «مي‌توان حتا افزود جهاني شدن کنوني اقتصاد سرمايه داري به همراه نابودي تدريجي قدرت سياسي ملّت ها موجب حسّ قابل ملاحظه، بي سابقه و گستردة ازخودبيگانگي شده، تو گويي تاريخ براي هميشه از کنترل انسان ها خارج شده است. اين حسّ تنها برگردان ذهني سلطة واقعي يک طبقة سرمايه دار فراملّي بر زنده‌گي مردمان است.» (ص.99) به گمان «کينييو» بي دليل نيست که در دورة معاصر شاهد سربرآورن اشکال بي سابقه و بعضاً خشونت بار قومي و مذهبي در  پهنة جهاني هستيم. از همين منظر است که او اين جملة معروف فردريش انگلس در کتاب آنتي دورينگ را نيز نقل مي‌کند که مي‌گفت: «خدا، يعني سلطة از خودبيگانه‌گي شيوة توليد سرمايه داري.»

تلقي مارکس از دين يا از خودبيگانه‌گي ديني، نتيجة مستقيم دريافت تاريخي او است که از آغاز و به ويژ در کتاب ايدئولوژي آلماني مي‌گفت که آگاهي انسان برآمده از زنده‌گي عملي، مادّي و مرتبط با توليد سرمايه داري است و نه بالعکس. دين يا از خودبيگانه‌گي مذهبي، همانند ايدئولوژي، انعکاس وارونه، وهم آلود و در نتيجه دروغين و کاذب واقعيت در شعور و وجدان انسان ها است تا آنجا که دين همواره منشايي فراطبيعي براي واقعيت زنده‌گي مادي ابداع مي‌کند. از نگاه مارکس، افکار ديني هميشه و همواره بخشي از افکار طبقة مسلط هستند. وجود يا فقدان دين به امکان يا عدم امکان از ميان رفتن دلايل تاريخي دين، يعني از ميان رفتن سلطة شکل ويژه اي از جامعه «جامعة سرمايه داري» بر انسان ها بسته‌گي دارد. به بيان ديگر، از نظر مارکس يک جهان «پساديني» امکانپذير است مشروط به اين که جامعه اي رها شده از بند از خودبيگانه‌گي را نيز امکانپذير بدانيم.

با اين ملاحظات، «کينييو» نتيجه مي‌گيرد که مبارزه با از خودبيگانه‌گي ديني بايد بيش و پيش از هر چيز به نبرد سياسي عليه سرمايه داري تبديل شود. «نمي‌توان از خودبيگانه‌گي مذهبي را در بستر و عرصة خاص دين، يعني در عرصة آگاهي به مصاف طلبيد. بالعکس، اين نبرد بايد در عرصة از خودبيگانه‌گي تاريخي-اجتماعي دنبال شود که در جهان اسطوره اي دين بازتاب مي‌يابد. به ديگر کلام، انقلاب بايد جاي ضديت با طبقة روحاني را بگيرد.» (ص.102).

نتيجة ديگري که نويسندة کتاب نقد دين از اين ملاحظات مي‌گيرد، اين است: هر چند دين با توجيهات الهي رنج هاي ناشي از بي عدالتي و محروميت هاي انسان ها را تسکين مي‌دهد، اما، با اين اقدام به يک نظم اجتماعي ناعادلانه حقانيت بخشيده و در نگهداري اش نقش بازي مي‌کند. «کينييو» با نقل اين جملة معروف استاندال در کتاب سرخ و سياه مي‌گويد: «مفيدترين ايده براي مستبدان، ايدة خدا است.»

در تفسير دين به عنوان ايدئولوژي،
«کينييو» به آراي دو متفکر مهم سدة بيستم، يعني آنتونيو گرامشي و لويي آلتوسر نيز استناد مي‌کند تا آنجا که براي نمونه، از نظر گرامشي، دين ايدئولوژي اي عميقاً واپسگرا به دليل نقش اش در محافظت و نگهداري از وضع موجود است. اما، متفکري که به نظر «کينييو» بيشترين و مهمترين سهم را در تبيين کارکرد ايدئولوژي مذهبي در نيمة دوم سدة گذشته داشته، فيلسوف فرانسوي، لويي آلتوسر، است. از نگاه آلتوسر ايدئولوژي به طور عمومي و به ويژه ايدئولوژي مذهبي، انسان ها را در اين توهم نگه مي دارند که عاملان آگاه يا «سوژه هاي» آزاد اقدام ها و فعاليت هايشان هستند و در نتيجه نقش مناسبات توليدي، يعني مناسبات استثمار طبقاني که انسان ها را مي بلعد و هستي شان را رقم مي‌زند در ابهام فرو مي‌برد.

آلتوسر ايدئولوژي مذهبي را به دليل قدمت اش از مهمترين ارکان «دستگاه ايدئولوژيک دولتي» مي‌دانست و مي‌گفت که کليساي مسيحي به تنهايي يک «دستگاه ايدئولوژيک دولتي» است که در سده هاي ميانه نقش دستگاه هاي آموزشي و فرهنگي را به طور همزمان ايفاء مي‌کرد. به همين دليل، از نگاه آلتوسر، ايدئولوژي مذهبي کارکرد اساسي ايدئولوژي را که نگاه داشتن انسان ها در توهم و نا آگاهي و پنهان کردن نقش واقعيت اجتماعي در بنده‌گي و فرودستي آنان است به اوج مي‌رساند. اين ايدئولوژي در گذشته همانند امروز همواره در خدمت يک نظم اجتماعي واپسگرا، نابرابر، مردسالار، وزن ستيز و ضددموکراتيک بوده است.

«کينييو» در ادامة اين استدلال ها مي‌افزايد که تحليل مارکس گرايانة دين، نقد دين را از تقابل تجريدي عقل و ستيز با عقل خارج مي‌کند و بررسي علل تاريخي و اجتماعي پديداري دين يا از خودبيگانگي ديني را در اولويت قرار مي‌دهد. در اين چارچوب، رهايي از ايدئولوژي يا ازخودبيگانه‌گي مذهبي نيازمند پايان يافتن ازخودبيگانه‌گي اجتماعي-تاريخي است که همزاد جامعة سرمايه داري به شمار مي‌رود. در واقع، رهايي از دين، در اين افق، نه بر پاية اصلاح ديني، که بر اساس تغيير مناسبات توليدي ميسر مي شود و پايان يافتن از خودبيگانه‌گي مذهبي و از خودبيگانه‌گي اجتماعي صورت هاي مرتبط يک فرآيند واحد هستند.

پايان

اشتراک گذاری:

نظر بدهید