نيم نگاهي به کتاب «بيم موج»

 

بخش دوم

حميد الله بخشي

از نظر قرضاوي «جهاد وسيله‌يي است براي مقاصد و اهدافي و نه اينکه جهاد در ذات خود هدف و مقصدي باشد. به نظر قرضاوي اگر آن اهداف با وسايل ديگري برآورده شود، اهميت وسيله به همان اندازه کاهش مي يابد.»

نويسنده ضمن نقل انديشه هاي دو جريان فکري، تحليل و نقد خود را نيز آورده است که در جاي خود مفيد و چشم بازکن است.

جناب محق از برکات روزگار ما اند، مشکلات جامعه ما را که ربط و نسبتي با دينداري ما دارند، به صورت بسيار شايسته و قابل فهم، تبيين و تحليل نموده اند که به آساني مى‌توان مراد نويسنده را فهم کرد.

مقالاتي مانند گره ناگشوه قدرت در اسلام، تکفيري گري و ريشه هاي آن، تروريزم و بهانه‌يي براي دفاع از عقيده، تطبيق شريعت و مغالطه بنيادگرايان از جمله مقالات بسيار مهم و چشم باز کن اين کتاب اند که به حق وضيعت اسفبار جامعه ما را به تصوير مي‌کشند.

در مقاله «گره ناگشوده قدرت در اسلام» مسأله خلافت را که حاميان آن بلند کرده اند، از منظر قرآن و احاديث معتبر پيامبر گرامي اسلام و عقل مورد تبيين و تحليل قرار داده اند که خواندني است. در آن مقاله نشان داده شده است که به دو دليل يعني قطعي الثبوت که آيه قرآن است و قطعي الدلاله که لفظ صريح باشد، درباره خلافت اسلامي چيزي نيامده است. سخن نويسنده اين است که «در مبحث خلافت نه هيچ آيه‌يي وجود دارد که به اقامه آن امر کرده باشد و نه حديث معتبري است که به ضرورت برپايي آن تصريح کرده باشد.»

به گفته نويسنده، کساني که به آيات متعدد قرآن مانند سوره بقره آيه 30، سوره سوره ص آيه 26، سوره اعراف آيه 69 و تعدادي از آيات ديگر براي توجيه خلافت تمسک مى‌جويند، هيچ يک از اين آيات نمي‌گويند که شما بايد نظام خاصي تحت نام خلافت را برپا کنيد. به قول نويسنده گرامي، آيات فوق بيشتر جنبه خبري دارند تا حکم قطعي و الزامي.

در مقاله «مواجهه با بنيادگرايي» تعريفي فشرده اما دقيق از بنيادگرايي ارائه شده که مُعرف اين جريان فکري است. گفته شده «بنيادگرايي غير خود را بر نمي تابد و همه  را يک رنگ ميخواهد.

به راستي بنيادگرا ها جهان ماحول خود را سياه و سفيد مى‌بينند، فضاي خاکستري اصلا وجود ندارد. تعدادي که همفکر و هم رايي آنها اند پشت خط سفيد قرار دارند، غير از اين ها، همه عقب خط سياه ايستاده اند که پشت برحق و حقيقت اند و دشمن خدا و رسولش اند. از احکام دين پيروي نمي‌کنند و احتجاج با آنها امر ضروري و واجب ديني است.

در مقاله «تکفيري گري» و ريشه هاي آن، نويسنده تمدن بشري را به ارگانيزم زنده تشبه نموده که مي‌تواند به انواع گوناگون امراض مصاب گردد. مي‌گويد «اگر يک تمدن را به مثابه يک ارگانيسم زنده تصور کنيم که مي‌تواند به بيماري‌هاي گوناگون گرفتار شود، تمدن اسلامي امروزه گرفتار سرطاني است که آخر آن را از پا در مي‌آورد، اين سرطان بدخيم همانا گرايش‌ به تکفير است. وقتي سخن از تمدن اسلامي مي‌گوييم مراد خود اسلام نيست، آن چيزي است که به دست مسلمانان پديده آمده و محصولي بشري است.»

از منظر نويسنده «گرايش به تکفير در همه شاخه ‌هاي سلفيت و نسخه‌ هاي حنفيتي که به آبشخور سلفيت در غلتيده ‌اند و در شاخه ‌هايي از تشيع صفوي و پيشا صفوي اند هم وجود دارد.»

بعداً مي‌گويند «جرياني که در تاريخ اسلام با صراحت و قاطعيت مرز خود را با گرايش ‌هاي تکفيري از همان آغاز مشخص کرد حنفيت اصيل بود که پيشواي بزرگ آن امام ابوحنيفه رحمة الله عليه آشکارا گفت: “لا نکفر أحدا من من أهل القبلة «يعني ما هيچ‌ کس از اهل قبله مسلمانان را کافر نمي‌خوانيم. ديگر جريان‌ها به درجاتي کم‌ و بيش به باکتري تکفير آلوده بوده‌اند.»

در اين مقال يک نقل قول از نويسنده شهير، عابد الجابري شده است که بسيار جالب و شنيدني است. جابري زوال تمدن ها را در جايي مي‌بيند که صداي افراط و تندروي بلند تر و گوش خراش تر از صداي گردد که اعتدالگرا اند. به نقل از جابري «در همه تمدن‌هايي که در تاريخ پديد آمده‌اند عناصر افراطي وجود داشته‌اند، اما غالبا در حاشيه آن تمدن، که صداي شان چندان شنيده نمي‌شد. هرگاه اين عناصر به متن آن تمدن راه يابند و صداي آنان بر صداي نيروهاي معتدل بچربد، مرگ آن تمدن آغاز مي‌شود.»

امروزه صداي گرايش‌هاي تکفيري در تمدن اسلامي قوي‌تر از هر صداي ديگري است.

يکي ديگر ازمقالات اين کتاب «دين به
مثابه هويت» است که نويسنده بسيار ريز و دقيق به ابعاد مختلف آن پرداخته و آن را در رابطه با دين مورد کنکاش قرار داده است. ابتدا از تعريف هويت شروع مي‌کنند که هويت چيست؟
«کلمه هويت عربي است که از ضمير
غايب/ شخص سوم «هَوَ» يعني « او» به صورت مصدر جعلي به وجود آمده است. ترجمه تحت اللفظي هويت در فارسي، او بودن، او بوده‌گي و او شده‌گي است.»

آنچه در اين مقاله مهم و مبسوط کمتر به نظر مي‌خورد مسأله معرفت در مقابل هويت است. نويسنده کمتر به مسأله معرفت درکنار هويت پرداخته اند. هر قدر نزد افراد مسأله هويت بسيار فربهه مي‌شود، از آن طرف معرفت لاغر و نحيف مي‌شود. هر گاه در کفه هاي ترازو هويت و معرفت در کنار هم به صورت متوازن قرار گيرند، هويت در پرتو معرفت مي‌تواند نقش مخرب نداشته باشد. مقاله پاياني کتاب تحت عنوان «ظني الدلاله در قرآن و نقش آن در منازعات داخلي» است. يک نکته پرسش بر انگيز آمد و آن مسأله قرائت ها بود که نويسنده محترم هم توضيح بيشتري ارائه ننموده بودند.

اينکه در ميان مسلمانان هفت روايت مشهور، سه روايت صحيح غير مشهور و چهار روايت شاذ (نادر) از قرآن مجيد وجود دارد براي ام پرسش بر انگيز شد که با چه معيار و محکي قرائت حفص از عاصم نسبت به ساير قرائت ها معتبر دانسته شد؟ آيا دليل روشن و معبتر وجود دارد که قرائت حفص از عاصم همان است که پيامبر گرامي اسلام و حفاظ نخستين داشتند؟

آيا خواندن  قرآن با ساير قرائت ها مشکلي ندارد؟

نکته بعدي اين که چرا جريان نوانديشي ديني نتوانسته يک تنه و برجسته در جامعه عرض وجود کند؟ چرا هنوز هم بر نو انديشان ديني که دلي در گرو دين و جهان مدرن دارند و قرائت اخلاق مدارانه از دين ارايه مي‌کنند، هنوز هم مهر سکولار برجبين شان زده مي‌شود؟ چگونه مي‌شود اين نگاه مداراگرانه و تساهل محور را در جامعه ترويج کرد؟ چه گونه مي‌توان فليته تندروي را که بسيار بلند شده است و بجاي نور و روشنايي، دود بلند کرده است پايين کشيد؟ چگونه مي‌شود فضاي ديني تساهل گر را پديد آورد که به آراء و نظريات مخالف احترام قايل گردد و بجاي فحش و درگيري هاي لفظي و فزيکي، گفتگوي نرم و سازنده صورت گيرد؟

چگونه مي‌توان سرعت پرشتاب تندروي را کاهش داد؟ نوانديشي ديني با کدام ميکانيزم ها مي‌تواند شتاب پر‌ عتاب تندوري را بگيرد تا از اين گودال بدبختي که داشته هاي مادي و معنوي ما را شديدا متاثر ساخته است بيرون آييم؟

دوستان فاضل ما مي‌توانند کتاب را بدست آورند و مقالات ارزنده آنرا خود مطالعه بفرمايند.

در پايان توفيقات مزيد از بارگاه الله متعال براي اندشمند فاضل و نوانديش فرهيخته جناب محمد محق تمنا دارم.

پايان

اشتراک گذاری:

نظر بدهید