نظرية گفتگومندي و مسألة “ديگري”

 

سيد حسين اشراق

ادامه بخش پنجم

كريستوا بدين باور بود که براي رمزگشايي يك متن نمي توان به نقدِ منابع آن پرداخت، زيرا اين كار كه نوعي مهندسي معكوس به شمار مي‌رود بسيار دشوار يا حتي غيرِ ممكن است، به جهتِ اينکه شبكة متني، بغرنج و پيچيده است، به همين سبب نمي‌توان فهميد كه چه متن ‌هايي در شكل‌گيري اين متنِ جديد دخيل و مؤثر بوده اند. برهمين مبناست که از بينامتنيت به عنوان انديشة ياد آوري مي‌شود که نه تنها متن را نظامِ بسته، مستقل و خود بسنده نمي‌داند، بلکه بر پيوندِ دو سويه و تنگاتنگ آن با سايرِ متون نيز تأکيد مي‌کند، در اين صورت متن به متن هاي ديگر حواله مي شود و “من” خود محور، را در برابرِ موجوديتِ مؤثرِ “ديگري” قرار مي‌گيرد، در اين صورت است که گفته مي‌شود، متن، متنِ  “من” نيست، بلکه محصول گفتگوي نامحدود و دوامدار متن هاي مؤثر با يکديگر است.

به نظرِ کريستوا، بينامتنيت بر سه عنصر اساسي: “متن پنهان”، “متن حاضر” و “عمليات بينامتني” استوار مي‌باشد. انتقال لفظ يا معنا از متنِ پنهان به متنِ حاضر، روابط بينامتني نام دارد و مهم‌ترين رکن نظرية بينامتني در تفسيرِ متون به ‌شمار مي‌رود. بازآفريني متنِ پنهان يا حضورِ آن در متنِ حاضر، به سه صورت انجام مي‌ پذيرد که از آن، به عنوان قواعد سه گانة بينامتني ياد مي‌شود: “قاعدة نفي جزئي، قاعدة نفي متوازي  و قاعدة نفي کلي” (همان: 160). به باورِ كريستوا، در فضاي يک متن، گفته هاي فراواني برگرفته از متون با يکديگر تلاقي مي‌کنند، بنابراين متن با بينامتنيت شکل مي‌گيرد، به گونة که چشم انداز هاي جديد را در خوانش و فهم متون پيش روي خواننده قرار مي‌دهد و سفرِ ذهن خواننده به جهانِ متن براي كشفِ دنياي تازه را فراهم مي‌کند.

با توجه به آموزه هاي بينامتنيت، مي‌توان جهان هاي اجتماعي فرهنگي را به مثابة متن ها و گفتگوي آن ها را به عنوان “تعامل ميان متني” در نظر گرفت، از همين رو مطرح مي‌شود که:

متن نويسنده ندارد، مؤلف پيش از آنکه آفرينندة متن باشد، قرائت کنندة آن است. متن  فقط از رهگذرِ فرايند هاي قرائت، در دسترس قرار مي‌گيرد و در دايرة فهم موقعيت پيدا کند .متن، برآيندِ ترکيبِ  متن هاي ديگر است. متن، “ديگر” يا حاشية خود را در درون خود دارد. متن، در همنيشيني، جانشيني، همزماني و در زماني با متون ديگر معنا  مي‌يابد. متن نمي‌تواند به مثابة کليت و تماميتِ خود بسنده وجود داشته باشد. متن نمي تواند به مثابة نظام بسته، کنش و کارکردي داشته باشد (اشراق، 1396:86–87).

بنابرآن، انسان ‌ها، دانسته يا ندانسته، خواسته يا ناخواسته، رويداد ها، حوادث يا پديده‌ ها را در چارچوبِ ارجاعي/ تفسيري قرار مي‌‌دهند و قرائت مي‌‌کنند. در اين صورت، چه در مواجهه با متن يا رويداد، چه در مقام خلق و آفرينش اثر و چه در موقعيتِ قرائت و تفسير، چارچوب‌ هاي پس زمينه اي دست ‌اندرکار مي‌باشند، به گونة که دايرة احتمالات را گسترش مي‌دهد و افق متن را گشوده نگه مي‌دارد، تا کنشِ قرائت زمينة ورودِ ما را به شبکة از روابط ميان متون فراهم نمايد و در موقعيتِ تأويل قرار دهد، تأويلي که روابطِ ياد شده را رديابي کند و خواندن به مثابة حرکت در ميان متون را از پويايي مضاعف برخوردار نمايد، تا در قالبِ تجربة بينامتنيت، يا به بيان کامل‌تر، “جايگشت” “گذر از يک نظام نشانه اي به نظام نشانه اي ديگر” (پين، همان: 288) را محقق نمايد، زيرا:

“در هر متن، متون ديگر در سطح متغير و قابل شناسايي حضور دارد، متن هايي كه مي‌توانند به فرهنگ هاي پيشين متعلق باشند. اهميت بينامتنيت در اين است كه نظام نشانه اي متون پيشين را نفي کرده، يک نظام نشانه اي جديد تأسيس مي‌کند”.

(60  :1984,kristeva)

کريستوا رويکردِ بينامتنيت را به گونة در نظر مي‌گيرد که به جاي ايدة چند آوايي باختين، جايگزيني مفهوم چند متن در يک متن، تجربه شود، بر مبناي نگرش مکالمه گرايانه، زبان به‌ عنوان تقاطع آواها، ويژگي‌ها و يا افق‌هاي اجتماعي و سياسي در نظر گرفته مي‌شوند، نکتة که در کانونِ نگاه کريستوا به متن و به گونة مشخص در نظر گرفتنِ متن به‌ مثابة يک بينامتن قرار دارد. در نگاه مکالمه گرايانة کريستوا به زبان و متن، دستکم وجودِ دو طرف ضروري است و از آميزش اين دو طرف در يک رابطة گفتگويي که بنيادِ زبان و متن را شکل خواهد داد، متن تحقق پيدا مي‌کند، از همين جهت کريستوا تأکيد مي‌کند که، معنا زماني وجود دارد که بيانِ  يک سوژه در برابرِ سوژة ديگر وجود داشته باشد.

در حقيقت، در تمامي گفتمان ها تنشي ميان تمايل به تمرکز گرايي و تمرکز زدايي وجود دارد، کشمکشي که گفتمان مذکور را از آوا هاي متنوع و معاني گوناگون برخوردار مي‌نمايد. با اين وصف، “يک متن فرآيندي از رنگ پذيري‌هايي خواهد بود که هر کدام از اين رنگ‌ها، به‌ گونة همزمان و همبود در دل خودِ متنيت وجود دارند” (155, 2005: Becker).

کريستوا با توجه به اهميت “بينامتنيت” در رابطه با “ديگري”، بر مفهومِ ديگريِ درون تمرکز بيشتر دارد. مسأله اين است که فرد بتواند با ديگران و با فردِ بيگانه بسر برد، بدونِ آنکه او را غيرِ خودي و مستوجبِ فروتري بشناسد. به‌ باور کريستوا توانايي فرد براي زيستن با ديگران، منوط به آن است که بتواند غريبگيِ درونِ خود را بشناسد.

او از سوژة سخن مي‌گويد که تَن و فرهنگ را در خود جاي داده و ترکيبي از کلمات، مفاهيم، تاريخ و مناسبات است، سوژة که زبان و کلمات را به ‌کار مي‌گيرد و نيز توسطِ او به ‌کار گرفته مي‌‌شود و هويت پيدا مي‌کند: يعني بينامتني ‌بودن. بينامتنيِ که با عشق ورزيدن، اوج مي‌گيرد، و “سوژه را به وسيلة ديگري، از خودش بيرون کشيده و نظم سمبليک اجتماعي را انکار مي‌کند”

(110 :1998,Anderson)، جا بجايي که در حين ويراني، بازسازي و نيز بازتوليد معنا را به ارمغان مي‌آورد.

منابع:

اشراق سيد حسين (1396). مفاهيم کليدي در فلسفة ميان فرهنگي، کابل:  نشر تسامح.

پين مايکل (1380). لکان، دريدا، کريستوا، ترجمة پيام يزدانجو، تهران: نشر مرکز.

کريستوا ژوليا (1389). فرديت اشتراکي: يک درآمد، پنج گفت ‌وگو و يک سخنراني، ترجمة مهرداد پارسا، تهران: انتشارات روزبهان.

نامور مطلق بهمن (1390). درآمدي بر بينامتنيت: نظريه‌ ها و کاربرد ها، تهران: سخن.

Anderson Pamella Sue

A Feminist Philosophy of Religion, Oxford Basil Black Well

Becker – Leckrone Megan

Julia Kristeva and Literary Theory, New York  Palgrave Macmillan

Kristeva Julia        Revolution in Poetic Language, translated by Leons Roudiez, New York  Columbia University Press

اشتراک گذاری:

نظر بدهید