نظرية گفتگومندي و مسألة “ديگري”

 

سيد حسين اشراق

بخش هفتم

الواح بازنوشتي ژرار ژنت

ژرار ژنت ، از نظريه پردازان و منتقدان برجستة فرانسوي، در حوزة بينامتنيت و نظرية روايت است. او با ‌تکيه ‌بر آراء باختين و تفسير هاي کريستوا، مفهوم روابط ميان يک متن با متن ‌هاي ديگر را به گونة کامل گسترش داد و آن را از حالت نظري به حالت کاربردي رساند، چنانچه در مقدمة ” الواح بازنوشتي: ادبيات دوم درجه ” “ترا متنيت” را در موردِ تمام متن هايي پيشنهاد کرد که “يک متن را خواه آشکارا، خواه پنهاني، در رابطه با متونِ ديگر قرار مي‌دهد” (1: 1997 Genette)

ژنت در رابطه با جستار بينامتنيت موجبِ دگرگوني ‌هاي گستردة  شده است، از ايشان به عنوان نظريه پرداز نسل دوم بينامتنيت نام برده مي‌شود. او مطالعاتِ خويش را در قالبِ “ترامتنيت” پيش برده و بينامتنيت را بخشي از آن معرفي نموده است.  چيزي که تأکيد مي‌کند: ” هيج متني بدون پيش متن نيست و هر متني همواره بر پاية متن هاي گذشته بنا مي‌شود و خود در ساختن متن هاي آينده حضور مي‌يابد” (نامورمطلق، 1390 :2). اين اصلي است که تمام زيرگرايش‌هاي بينامتنيت و ترامتنيت به آن اعتقاد دارند. به بيان ديگر، همه کساني که به بينامتنيت باور دارند اين موضوع را نيز پذيرفته ‌اند که هر متني که ما در اختيار داريم، برگرفته از متن ‌هاي پيشين است. بر همين پايه، ترامتنيت هرگونه نظرية در بارة خلق ناگهاني و الهامي ‌بدون توجه به متن‌هاي پيشين را موردِ ترديد و انکار قرار مي‌دهد. از همين رو مطرح مي‌شود:

نظريه پردازان امروزين متن ها را خواه ادبي و خواه غيرِادبي بدون هر نوع معناي مستقل مي دانند. متن ها چيزي اند که نظريه پردازان اکنون، آنها را بينامتني مي‌دانند. آنها ادعا مي‌کنند که کنش خواندن در شبکة از روابطِ متني فرو مي‌غلطد. تفسيرکردنِ يک متن، کشفِ معنا يا معنا هاي آن، يعني رد يابي اين روابط، بنابراين خواندن به فرايند حرکت ميان متن ها تبديل مي‌شود که بين يک متن و تمام متن هاي ديگري که به آن ار جاع مي‌دهد و ربط پيدا مي‌کند، و جود داشته است و از متن مستقل بيرون و وارد شبکة از روابط بينامتني مي‌شود (آلن،  1385 : 5)

ژنت، بينامتنيت را با توجه به تأثير و تأثر متون و روابطِ پنهانِ آنها در قالبِ انواع مختلف آن، دسته ‌بندي و معرفي نموده است. به گمان ايشان، ترامتنيت  عام‌تر از بينامتنيت است و در زير مجموعة خود پنج عنوان را در بر مي‌گيرد: 1. بينامتيت ؛ 2. پيرامتنيت ؛
3. فرامتنيت ؛ 4. سرمتنيت ؛ 5. فزون ‌متنيت . از ديدگاه ژنت، وا كاوي هر كدام از آنها اهميت به سزايي دارد، زيرا به زيرساخت هايي مي‌پردازند، همچنان يك متن را پيكر مي‌بخشند و چگونگي هاي پيوندِ يك متن، با متن هاي ديگر را بررسي مي‌كنند.

به نظرِ ژنت، ترامتنيت، هر نوع رابطة که يک متن مي‌‌تواند با غيرِ خود داشته باشد را شامل مي‌شود، به گونة که مي تواند متن را از تك گويي رهايي مي بخشد و به در برابرِ افق گشودة چند گويي قرار مي دهد. بنابراين ترا متنيت از شيوه هايي است كه خود محوري متن را در هم مي‌ريزد و متن را تركيبي از قطعاتِ ناهمگون مي كند، به گونة که با يكديگر در يك گفتگوي درون متني قرار مي‌گيرند، افزون بر آن به بررسيِ چگونگيِ شبکه و شيوه هاي ارتباطيِ يک متن با متن هاي ديگر مي‌پردازد، به همين جهت”در برگيرندة همة مواردي است که متن را در مناسبتي، خواه آشکار و خواه پنهان، با ديگر متون قرار مي‌دهد”(همان: 145).

سيرِ مطالعاتِ گفتگومندي حاکي از آن است که تا پيش از ژنت، همة روابطِ ميان ‌متني در قالبِ بينامتنيت تعريف مي ‌شد، اما او موشکافي کرد و نشان داد که اين روابط بسيار عميق‌تر از انواع بينامتنيت و در همة لايه‌ هاي متن در جريان مي‌باشد، روندي که حکايت از “رابطة هم‌ حضوري ميان دو يا چند متن و نيز شامل حضورِ واقعي يک متن در متن ديگر”(همان) را دارد.

ژنت، “محورِ بينامتنيت را حضورِ همزمان دو يا چند متن و نيز حضور بالفعل يك متن در متنِ ديگر مي‌داند و به روابط تأثير و تأثر متن ها مي پردازد”(احمدي، 1388 :320)، او متفاوت از پيشگامان گفتگومندي، بينامتنيت را در سه قالبِ آشکار، غيرِ آشکار و پنهاني، موردِ بررسي قرار داده و تأکيد نموده است: تنها تغييراتي از نوع بينامتنيت است که برگرفته از حضورِ واقعي و حقيقي يک متن در متن ديگر باشد. ايشان همچنان تأثيراتِ متون از همديگر را با‌ توجه ‌به جايگاه آنها در داخل متن و بيرون از آن، دسته ‌بندي نموده است.

ژنت در رابطه با ترامتنيت، درهم تنيدگي‌ را بر مي‌گزيند، او عنوانِ يکي از مهم ترين کتاب‌هايش: “الواح باز نوشتني” را با توجه به همين مفهوم نگاشته است، “وي با ارجاع به تعريفي که لغتنامة انگليسي آکسفورد از واژة لوح بازنوشتني به دست مي‌دهد، يعني يک کاغذِ پوستي و مانندِ آن که دو بار بر آن نوشته شده به گونة که نوشتة اصلي پاک شده باشد، به متون درجة دوم و يا به تعبير ديگر متونِ برگرفته از يک متنِ از پيش موجودِ ديگر اشاره مي‌کند”(آلن، همان : 156). ژنت با کنارِ هم قرار دادن اوديسة  هومر  و اوليس  جيمز جويس ، اولي را “زير متن” و دومي را “زبرمتن” مي‌خواند و به اين ترتيب ميان آن دو از رابطة بينامتني آنها سخن مي‌گويد، به همين جهت تأکيد مي کند يک متن تنها در ارتباط با سايرِ متون تعريف و فهميده مي‌شود، زيرا خالق يک متن با تصميم‌ آفرينش يک اثر، به دنيايي از ارتباط‌ هاي ميان ‌متني در ذهن خود وارد مي‌شود، مؤلف از افکار بسياري از آثارِ پيش از خود و يا معاصر با خود تأثير مي ‌پذيرد و اثر اش را ارائه مي‌کند، چيزي که ژنت با نگاه تازه به آن مي‌نگرد و در چارچوب “ترامتنيت” به تحليل آن مي پردازد.

ژنت، با مطرح‌‌ نمودن واژة “ترامتنيت” به زواياي متنوع روابط ميان متون نگاه مي کند، به باورِ ايشان “هر متني، خاطرة متن ديگر است”

(بروئل و همکاران، 1378: 374). او “ترامتنيت” را براي هر متني پيشنهاد نمود، زيرا يک متن در همه حال، يا آشکارا و يا پنهاني، در ‌رابطه ‌با متون ديگر قرار دارد. به نظرِ ايشان در ترامتنيت، هر متني، حاصل اجتماع اجزاي متونِ پيش از خود است، گويي بافتِ جديدي است که تار و پود آن از نقل قول ‌ها و سخنان گذشتگان تنيده مي‌شود، به گونة که متن را در پوششي قرار مي‌دهد و برايش پيرا متن بوجود مي‌آورد. به نظر ايشان:

به ندرت يك متن به طور عريان وجود دارد و همواره در پوششي از متن واژه هايي است كه آن را به طور مستقيم يا غيرمستقيم در بر گرفته اند. بنابراين، هيچ متني بدون پوشش وجود ندارد. اين متن هايي كه همانند ماهواره متن اصلي را در بر مي‌گيرند، پيرامتن ناميده مي شوند. پيرا متن ها همچون آستانة متن هستند، يعني براي ورود به جهان متن همواره بايد از ورودي ها و آستانه هايي گذر كرد. اين آستانه ها همان پيرامتن ها هستند (نامور مطلق، همان : 90).

ژنت در يکي از كتاب هاي اصلي خودش “الواح بازنوشتي”، نسبت به گونه هاي ديگرِ بينامتنيت، فزون متنيت را موردِ تحليل بيشتر قرار داده است، به نظرِ ايشان: فزون متنيت هر گونه رابطة برگرفتگي است که ميان دو متن برقرار شده باشد، به شرط اينکه اين رابطه تفسيري نباشد. بنابر اين موضوع فزون متنيت موضوع متن هاي بازنوشته شده بر اساس متن هاي پيشين است. به عبارت ديگر، فزون متنيت موضوع مناسبات بينامتني  را به گونة موردِ بحث قرار مي‌دهد که نشان دهد هيچ متني بدون تأثيرِ متن يا متن هاي ديگري شکل نگرفته است. بديهي است که در ميزان و چگونگي تأثيرپذيري يک متن از متن هاي ديگر درجاتي مي توان قائل شد. برخي از متن ها که بر ذهنيت و خلاقيتِ مؤلف تکية بيشتري دارند از متن هاي ديگر کمتر تأثير پذيرفته اند، اما در همه حال، هيچ متني بي تأثير از متن هاي ديگر نيست.

به گمان ژنت، آثارِ جديد بر روي لوح هاي قديمي نوشته مي‌شوند، چنانکه بومي که نقاش بر روي آن نقاشي مي‌کند بارها و بارها توسط پيشينيان نقاشي شده است. کاغذ سفيدي که شاعر بر روي آن شعر نوي مي‌نويسد بارها و بارها بر روي آن شاعران پيشين اشعار خود را نوشته اند. بنابر اين اگر نيک ديده شود هيچ بوم سفيد و هيچ کاغذ سفيدي وجود ندارد. ما پيوسته بر بوم هاي کشيده شده نقاشي مي‌کشيم، ما پيوسته بر کاغذ هاي سروده شده شعرهاي جديد را مي‌نويسيم. در مجسمة که مي‌آفرينيم تمام مجسمه سازاني که به گونة مستقيم و غيرمستقيم مي‌شناسيم با ما شريک هستند، در عمارتي که مي‌سازيم تمام معماران که کارشان را ديده ايم يا سخنان شان را شنيده ايم در آن شرکت دارند و هيچ قطعة موسيقي بدونِ حافظه وجود ندارد و همواره قطعه هاي جديد بر اساس قطعه هاي گذشته نواخته مي‌شوند. خلاصه اينکه: ما پيوسته بر لوح هاي نوشته شده بازنويسي مي کنيم، به همين دليل عنوان اصلي کتاب ژنت در خصوص فزون متنيت، “الواح بازنوشتني” است.

شايان يادآوري است که در اين بازنوشتني، بازکشيدني، بازسازي و بازنوايي همواره دو عامل در نظر گرفته مي‌شوند: دگرگوني و برگرفتگي. به گمان ژنت، بر اساس اصل تغيير و حرکت هيچگاه دو اثرِ همانند وجود ندارد. يعني با تغييراتِ جهان بيروني تغيير مي‌کنند، اگر هم گفته مي‌شود اين دو متن همانند هم هستند به گونة نسبي در آن واژه هاي همانند به کار گرفته شده اند. عامل دوم برگرفتگي يا اشتقاق است. چنانکه گفته شد در فزون متنيت همواره متن دوم از متن اول يا متن هاي اول برگرفته شده اند. ژنت روابطِ فزون متني را به دو دستة کلي تقسيم مي‌کند: تقليد و تراگونگي. تقليد بر اساس حفظ نسخة اصلي بنا شده است در صورتي که تراگونگي بر اساس تغيير، محتوا يافته است، محتواي که حاکي از امكان بازجويي و بازيابي بينامتني مي باشد.

تحليلگران بدين باور اند که ترامتنيتِ ژنتي شکل کامل‌ترِ بينامتنيت کريستوايي به شمار مي‌رود و قابليت اين را دارد که  بيش از شاخه‌ هاي ديگر امکان پژوهش‌هاي نظام‌مند را در عرصه هاي گوناگون فرهنگي فراهم آورد.

منتقدان اما مطالعاتِ ترامتني را بيشتر با دوره و پارادايم ساختارگرايي مرتبط مي‌دانند. در اين مورد مناسب است گفته شود که ترامتنيت در دورة ساختارگرايي جان گرفت و ارتباط تنگاتنگي نيز با روح اين دوره و اين پارادايم  بوجود آورد، به همين جهت برخي گمان مي‌نمايند که به دليل سپري شدن پارادايم ساختارگرايي، دورة مطالعات ترامتني نيز سپري شده است. در پاسخ بايد گفته شود که سرنوشتِ روش ‌ها خيلي به پارادايم‌ ها پيوند نمي ‌خورد. به عبارت ديگر، دگرگوني پارادايم‌ ها موجب زوال حتمي و ناگهاني يک رويکرد يا يک روش نمي‌ شود. به همين جهت است که رويکرد بينامتنيت پس از پايان پارادايم ساختارگرايي همچنان موردِ توجه و استقبال محققان قرار مي‌گيرد.

با اين حال مناسب است اضافه شود که پارادايم نو يعني پساساختارگرايي  نيز در اين عرصه منفعل نمانده است، بلکه توانسته است مباحثِ بينامتنيت را با روح خود دگرگون نمايد و رويکردِ “بيناگفتماني ” را نيز بر پاية همين دگرگوني محتوا ببخشد. به بيان روشن‌تر، پارادايم پساساختارگرايي عرصة مطالعات خود را از متن به حوزة گفتمان گسترش داده است. با همين رويکرد مباحثي که پيش‌تر يعني در پارادايم ساختارگرايي با عنوان بينامتنيت مطرح بود، در اين دوره با عنوان و گسترة بيناگفتمان موردِ پي‌گيري قرار مي‌گيرد. در حقيقت، بيناگفتمان در مقابل بينامتنيت قرار نمي‌گيرد، بلکه به تکميل آن مي‌پردازد، يعني در مطالعاتِ بيناگفتماني افزون بر متن، “زمينه/ بافت ” نيز موردِ توجه قرار مي‌گيرد، همچنان “رخدادِ ارتباطي”(وندايك، 1387: 19) کليدي شمرده مي‌شود، جرياني که در آن نگاه بينامتني نفي نمي شود، زيرا مطالعات بينامتني بخشي از مطالعات بيناگفتماني تلقي مي‌گردند. با اين حال، مطالعاتِ بينامتني در دورة پساساختارگرايي داراي هويتِ مستقل است، يعني افزون بر حضورِ مطالعات بينامتني در مطالعات بيناگفتماني، گاهي نيز مطالعات بينامتني به صورت مستقل مورد استفاده قرار مي‌گيرد.

ژنت با نگاه پساکريستوايي خودش، متن را همچون ترامتن مي‌بيند که موجوديتِ نشانه ‌اي، بي‌ثبات، پويا و فرايندي دارد و حد و مرزي  برايش قائل نمي شود. زيرا پيوندِ متن به شبکة درهم تنيدة متون، امکان استقلال و قطعيت را از آن مي‌گيرد و مانع انجماد معنا در آن مي‌شود. چنين بينامتني در بين مرزها ايستاده و معناي آن، در ارتباطِ تعاملي يکسره با فضاي متني پيرامون اش، در فرايندِ زايشي و پيدايشي شکل مي‌گيرد و هيچ‌گاه بسته نمي‌شود و در دام يکسويگي نمي‌افتد، وضعيتي که پاي “بينا گفتمان” را براي به هم پيوستنِ متون و زمينه ها، به ميان مي‌کشد، به جهتِ اينکه “گفتمان هاي متعددي را در يك رخدادِ ارتباطي واحد با يکديگر مفصلبندي نمايد”(يورگنسن و فيليپس، 1395 :129) و تواردِ “خود” و “ديگري” در قلمرو پديداري آن را بوجود آورد و چشم اندازِ پساساختارگرايي را وارد مرحلة نويني نمايد.

منابع:

آلن گراهام ( 1385).  بينامتنيت، ترجمة پيام يزدانجو، تهران: نشر مرکز.

احمدي  بابك ( 1388 ). ساختار و تأويل متن؛ چ 11، تهران: نشر مركز.

بروئل پيرو و همکاران (1378). تاريخ ادبيات فرانسه، ترجمة نسرين خطاط و مهوش قويمي، تهران: سمت.

ون ‌دايک، تئون (1387). مطالعاتي در تحليل گفتمان، ترجمة شعبانعلي بهرامپور، تهران: دفتر مطالعات و توسعة رسانه ‌ها.

نامور مطلق بهمن ( 1390). درآمدي بر بينامتنيت: نظريه‌ ها و کاربرد ها، تهران: سخن.

Genette Gerard (1997). Palimpsests: Literature in the Second Degree, Translated by Channa Newman and Claude Doubinsky, Lincoln: University of Nebraska Press.

اشتراک گذاری:

نظر بدهید