خسرواني، مفهوم دوگانه

پرتو نادری

از روايت‌هايي که در پيوند به سرودهاي خسرواني و باربد در نوشته‌هاي گذشته‌گان و پژوهشگران معاصر آمده است، مي‌توان گفت که خسرواني در روزگاران ساسانيان هم به مفهوم گونه‌يي از شعر بوده و هم به لحني از لحان موسيقي يا گونه‌يي از طرز موسيقي.
در پيوند به سرگذشت خسرواني مي‌توان اين پرسش‌را به ميان آورد که چه دلايلي وجود داشت که چراغ زنده‌گي خسرواني‌آرام آرام پس از هجوم تازيان، در زبان پارسي دري به خاموشي گراييد؟
دو نکته را مي‌توان در اين پيوند مطرح کرد. نخست اين که طرز موسيقي خسرواني پس از حاکميت تازيان بر خراسان، ديگر نتوانست به گونة يک لحن موسيقي به زنده‌گي خود ادامه دهد. يعني آن شيوة موسيقي که خود بستر ادامة زنده‌گي شعر خسرواني را مي‌ساخت به انزوا کشانده شد که سرانجام در پشت خط انزوا خاموش شد. شايد طرز خسرواني در ذهن امراي عرب و عرب‌زده‌گان به جاي رسيدة روزگار خوش نمي‌خورد و از آن لذت نمي‌بردند. شايد از هرگونه جلوة فرهنگي روزگار پيش از اسلام نفرت داشتند. شايد موسيقي خود به امر گنه‌آلودي بدل شده بود. تا جايي که تاريخ نشان مي‌دهد امراي عرب در سده‌هاي نخستين اسلام با هرگونه جلوة فرهنگ خراساني آشکارا از در ناسازگاري پيش مي آمدند.
دروازه‌هاي دربارها به روي موسيقي خسرواني بسته مي‌شوند و ديگر پژواک آن در کاخ‌هاي با شکوه خسروان نمي‌پيچد. چنين است که سرودهاي خسرواني نيز مانند چشمه‌سار شفافي در ريگزار سوزان حاکميت تازيان مي‌خشکد.
اين که گفته اند سرودهايي به تقليد از خسرواني‌ها تا سده‌هاي دوم و سوم هجري نيز وجود داشته، مي‌تواند بيانگر اين امر باشد که ذوق فرهنگي و هنري مردم بود که زمينه‌سازي ادامة زنده‌گي سرودهاي خسرواني در سده‌هاي نخست اسلامي شده بود. مردمان علاقه‌مند به پاسداري فرهنگ خود اند، شايد خسرواني سرايي را به گونة يک فرهنگ بازمانده از گذشته‌گان تا آن جا که ديگرگونيه‌اي زمان اجازه مي داد حفظ کردند و به اين گونه يک فرم شعر رسمي از دربارها به سرودهاي مردمي بدل گرديد.
ديدگاه ديگري نيز وجود دارد که خسرواني‌ها بعدها در هستي ترانه‌ها و دوبيتي به زنده‌گي خود ادامه دادند. به زبان ديگر در ترانه و دو بيتي استحاله يافتند. امروزه اين باور وجود دارد که ترانه و دوبيتي فرم‌هاي اند که پيش از شعر و ادبيات رسمي به گونة سرودهاي ملحون در ميان مردمان وجود داشته اند.
دو ديگر اين که با گسترش زبان و شعر عرب، عروض آرام آرام شعر هجايي پارسي دري را عقب راند، يا مي‌شود گفت شعر پارسي دري با عبور از وزن هجايي، وزن عروضي را پذيرفت. چنين است که شماري از پژوهشگران زماني که در پيوند به نخستين سروده‌هاي پارسي دري‌به پژوهش پرداخته اند، بيشتر در تلاش آن بوده اند تا نخستين نمونه‌هاي شعر عروضي را پيدا کنند و به آن صفت نخستين سروده‌‌‌هاي پارسي دري را بدهند، در حالي که شعر پارسي دري با سروده‌هاي آغاز شد است که وزن هجايي داشته اند نه عروضي. از اين جا مي‌شود گفت که تسلط عروضي خسرواني سرايي را آرام آرام به سوي خاموشي کامل رانده است.
با پايان خسرواني ديگر اين قصيده‌هاي بلند عروضي بود که دربارها را تسخير مي‌کردند. قصيده آمده بود و به فرم مسلط روزگار بدل شده بود. گويي عرب سبعة معلقة خود را نيز به خراسان آورده بود. شاعران بزرگ آناني بودند که قصيده‌هاي بلند مي‌سرودند و گاهي هم قصايد خود را با تغني براي اميران و پادشاهان مي‌خواندند که شايد فرهنگي بود بازمانده از سرود خواني هاي باربد.
داستان رودکي سمرقندي و آن رويداد شگفتي انگيز شعر « بوي جوي موليان آيد همي » او که نظامي عروضي سمرقندي در چهار مقاله آورده، بسيار معروف است.
زماني اين روايت را مي‌خواني گويي بار ديگر «باربد» در هستي رودکي زنده شده است. به روايت چهار مقاله نصر بن احمد ساماني باري در هواي ديدار هري از آمو دريا گذشت، به فصل بهار به بادغيس بود. « چون تابستان در آمد ميوه‌ها در رسيد امير نصر بن احمد گفت: ” تابستان کجا رويم؟ که از اين خوشتر مقامگاه نباشد، مهرگان برويم و چون مهرگان در آمد گفت: “مهرگان هري بخوريم و برويم” و هم چنين فصلي به فصلي همي انداخت تا چهار سال براين برآمد؛ زيرا که صميم دولت سامانيان بود و جهان آباد، و ملک بي‌خصم، و لشکر فرمانبردار، و روزگار مساعد، و بخت موافق. با اين همه ملول گشتند و آرزوي خانمان برخاست. پادشاه را ساکن ديدند، هواي هري در سر او و عشق هري در دل او.»
(چهار مقاله 1388، ص 53-54.)
وقتي چنين ديدند، سران لشکر و مهتران ملک به نزديک استاد ابو عبدالله رودکي رفتند. گفتند که « پنج هزار دينار ترا خدمت کنيم، اگر صنعتي بکني که پادشاه از اين خاک حرکت کند که دلهاي ما آرزوي فرزند، همي برد و جان ما از اشتياق بخارا همي برآيد. رودکي قبول کرد که نبض امير بگرفته بود و مزاج او بشناخته، دانست که به نثر در نگيرد، روي به نظم آورد و قصيده‌يي بگفت. و به وقتي که امير صبوح کرده بود در آمد و به جاي خويش بنشست و چون مطربان فرو داشتند، او چنگ بر گرفت و در پردة عشاق اين قصيده آغازکرد:
بوي جوي موليان آيد همي
ياد يار مهربان آيد همي
ريگ آمو و درشتي راه او
زير پايم پر نيان آيد همي
آب جيحون از نشاط روي دوست
خنگ ما را تا ميان آيد همي
زير پايم پرنيان آيد همي
اي بخارا شاد باش و دير زي
مير زي تو شادمان آيد همي
مير ماهست و بخارا آسمان
ماه سوي آسمان آيد همي
مير سرو است بخارا بوستان
سرو سوي بوستان آيد همي
چون رودکي به اين بيت رسيد، امير چنان منفعل گشت که از تخت فرود آمد و بي‌موزه پاي در رکاب خنگ نوبتي آورد و روي به بخارا نهاد.»
( همان ، ص 54-55.)
وقتي اين رويداد را مرور مي کنيم، گويي باربد را در دربار خسرو پرويز مي‌بينم که سخن و پيامي که ديگران نتوانسته اند آن را با خسرو در ميان گذارند، پيامي در گونة خسرواني ساخته و با عود آن را براي پرويز زمزمه مي‌کند. به اين گونه است که او مشکلي را با خسرواني خواني خود به خسرو پرويز مي‌رساند؛ همان گونه که رودکي چنين کرد.
به روايت پرويز ناتل خانلري « هرگاه حادثه‌يي روي مي‌داد که دبيران و خبرگزاران از رساندن آن به شاه بيم داشتند، به او (باربد ) مي‌گفتند و او آوازي بر آن مي‌ساخت و ضربي بر آن ترتيب مي‌داد که خشم را فرو مي‌نشاند.»
(وزن شعر فارسي، بنيادفرهنگ ايران،1345،
ص 55.)
با آنچه گفته آمديم، مي توان اين نتيجه را پيشنهاد کرد که شعر پارسي دري در سپيده دمان خود با تغني و با عود خوانده مي شده که بعدها اين رسم از ميانه برخاسته است.
افزون بر اين خسرواني به مفهوم گونه‌يي از شعر و خسرواني به مفهوم طرزي از موسيقي هرچند در نگاه نخست دو مفهوم جداگانه را ارائه مي کنند؛ ولي در مفهوم کلي خسرواني اين دو مفهوم باهم در آميخته است، يعني مي‌شود گفت خسرواني مفهوم دو بعدي به هم پيوسته پيدا مي‌کند. يعني خسرواني به مفهوم گونة شعر و خسرواني به مفهوم طرز موسيقي.
خسرواني، فلک و سنگردي
پيش از اين در پيوند به اين احتمال که ترانه و دوبيتي که از نخستين جلوه‌هاي کوتاه سرايي در پارسي دري است و مي‌توانند ادامه و استحالة سرودهاي خسرواني در فرم‌هاي تازه و وزن عروضي بوده باشند، ياد کرديم.
از اين جا مي‌توان گفت که در ميان خسرواني، فلک و سنگردي هم‌گوني‌هايي وجود دارد. همان گونه که خسرواني دو مفهوم موسيقي و شعر را در خود نهفته دارد. يعني هم شعر است و هم طرز موسيقي؛ به همان گونه فلک و سنگردي نيز هر کدام دو مفهوم جداگانة موسيقي و شعر را به گونة يک مفهوم کلي در ذهن ما بيدار مي سازد.
در ولايت‌هاي شمال افغاتستان و به‌گونة گسترده‌تر در تخار و بدخشان و به همين گونه در جمهوري تاجيکستان شيوه يا طرز خاصي از موسيقي و جود دارد که آن را « فلک» مي‌گويند. آناني که به طرز فلک آواز مي خوانند، در ميان مردم به نام « فلک خوان » آوازه دارند.
وحيد قاسمي در پيوند به چگونه‌گي فلک خواني نوشته است: « يکي از شيوه‌هاي ديرينه در موسيقي پاميري فلک‌خواني است و از انواع فلک‌ها به اين‌گونه مي‌توان نام برد: فلک چوپاني، پيچا پيچ، فلک بزم، آرام، فلک رواني، تندو پران، فلک آبشاري، فلک زنانه که از سوي بانوان در زمان کار ويا به گونة سوگ سرودها در مراسم غم و اندوه ارائه مي‌گردد. آهنگ‌هاي فلک را هنرمندان به سه گونه اجرا مي کنند»
(زيرو بم، بنياد آرمان شهر، 1390، ص 11.)
در بدخشان شعري که در طرز فلک خوانده مي‌شود، مردم آن شعر را نيز فلک مي‌گويند. اين شعر سرودهاي عاميانه‌يي اند در وزن رباعي. به زبان ديگر رباعي‌هاي عاميانه اند که درميان مردم به نام فلک شهرت دارند. يعني فلک هم گونه‌يي از شعر است و هم گونه‌يي از طرز
موسيقي.
در ولايت پنجشير نيز طرزي از موسيقي وجود دارد که آن را سنگردي مي‌گويند. آناني که سنگردي خواني مي‌کنند در ميان مردم به نام سنگردي خوان ياد مي‌شوند.
شعرهاي که در طرز سنگردي خوانده مي‌شود نيز سرود هاي عاميانه‌يي اند که در وزن رباعي سروده شده اند. يعني همين رباعي عاميانه که به طرز فلک خوانده مي‌شود در مان مردم به نام فلک و رباعي مردمي که در طرز سنگردي خوانده مي‌شود به نام سنگردي شهرت دارد. سنگردي به مانند فلک نيز دو مفهوم دارد، يکي به مفهوم شعر و ديگري به مفهوم طرز موسيقي.
البته مرزي که در ميان خسرواني، فلک و سنگردي خط مي‌کشد اين است که خسرواني هنر دربار بوده، و چون دربارها به رويش بسته شدند، روزگارش به پايان آمد؛ اما سنگردي و فلک هنر مردم است. شعر مردم و موسيقي مردم. چنين است که با زنده‌گي مردم پيوند خورده و با زنده‌گي مردم آميخته و ادامه يافته است. نکتة آخر اين که در پيوند به فلک و سنگردي در بخش ترانه و دوبيتي بحث بيشتري خواهيم داشت.

اشتراک گذاری:

نظر بدهید