واصف باختري و کوتاه سرايي

پرتونادری

(بخش نخست)

واصف باختري شاعر شعرهاي بلند است، چه به مفهوم کمي آن و چه به مفهوم کيفي آن. شعرهاي نيمايي و سپيد او بيشترينه شعرهاي بلندي اند که بخش بيشتر شاعري او را تشکيل مي دهند. دو منظومه نيز سروده است، يک منظومة طنزي است زير نام « بياننامة وارثان زمين »، ديگري منظومه يي است زيرنام « ماهيگير و ماهي طلايي» اثر الکساندر پوشکين. هردو منظومه در گونة شعر سپيد سروده شده اند؛ اما دوم اثر الکساندر پوشکين است که شاعر ترجمه کرده است.
بايد گفت که منظومة «ماهيگير و ماهي طلايي» را زنده ياد محمد عالم دانشور، از روسي به پارسي دري ترجمه کرده بعداً واصف آن را به شعر در آورده است.
واصف آن گونه که خود مي گويد، شعر را از همان نخستين سال هاي نوجواني با غزل و رباعي آغاز کرده است:
«غزل زياد مي خواندم، غزل زياد خوانده ام. غزل زياد مي گفتم و گاه گاه رباعي. البته تصادفاً در اثر شعر خواندن زياد و يا هم در اثر شعر شنيدن زياد از لحاظ وزن خيلي کم مشکل داشتم. مشکلي هم که در ارتباط وزن مي داشتم، به وسيلة شاد روان رقيم تصحيح مي شد؛ اما در وزن رباعي دچار مشکل مي شدم و معمولاً رباعيهايي که ميگفتم ناموزون بودند. وزن رباعي را نمي توانستم، به اصطلاح به درستي مهار کنم.»
(پنجره هاي رو به رو، 1388، ص 132.)
بعد از غزل و رباعي قالب ديگري که واصف از همان جواني به آن روي آورد، قصيده است؛ اما پس از رسيدن به شعر آزاد عروضي ديگر با قصيده ميانهيي نداشته است. غزل؛ اما هرازگاهي در کارگاه تخيل و آفرينش شاعرانة او چهره نموده است، حتا مي شود گفت او پس از آن همه نيمايي و سپيد سرايي، بار ديگر به غزل روي آورد و غزلهاي زيبايي سرود.
واصف باختري در غزلهايش، بيشتر شاعر غزل کوتاه است. از نظر کمي غزل را از پنج تا چهارده بيت پذيرفته اند؛ اما غزلهاي واصف حتا از سه بيت آغاز ميشود، تا چهار، پنج و شش بيت و در نهايت هفت. بخش عمدة غزلهاي واصف از پنج تا هفت بيتاند.
يگانه غزل واصف که در پانزده بيت سروده شده است، مرثيهيي است براي صوفي عشقري. از ميان چهل و اند غزلي که واصف دارد در يک بررسي شتاب زده که داشتم، دستکم پانزده غزل واصف در پنج بيت سروده شده اند. اگر شمار بيتها را براي غزل معيار قرار دهيم به دشواري ميتوان غزلهاي چهار بيتي را غزل گفت، چه برسد به غزلهاي سه بيتي؛ اما غزل از نظر محتوايي و زبان، معيارهايي دارد که همان چهار، سه و حتا دوبيت هم مي تواند ويژهگي غزل را با خود داشته باشد. در پيوند به چگونهگي غزلهاي واصف و سيرغزل سرايي او شريف سعيدي کتابي دارد زير نام «حريق لاله». دوستاني که مي خواهند در زمينه اطلاعات بيشتري داشته باشند، مي توانند اين کتاب را مرور کنند.
کوتاه سرايي واصف در گونههاي کلاسيک
کوتاه سرايي واصف در شعرکلاسيک بيشتر در غزلها و قطعات او ديده ميشود. گاهي هم شعرهايي دارد در دو بيت که بيشتر حال و هواي غزل دارند، نه رباعي. چون در وزن و زبان رباعي نيستند.
اين هم نمونهيي از يک غزل سه بيتي او که اگر به لحاظ زبان و فضاي شعري بتوانيم آن را غزل سه بيتي بگوييم.
گرچه صد مهر به لبهاي خموش من و توست
آنچه ره در همهجا برده خروش من و توست
زان که لافد که خريدار متاع هنر است
دور شو دور که در فکر فروش من و توست
واي اگر قافلهسالار به بيراهه رود
با چنين «بار امانت» که به دوش من و توست
(سفالينة چند بر پيشخوان بلورين فردا، ص 37.)
نمونة ديگر:
گذرگاه نهاد و سرزمين باد خونين است
نميخواند مگر امشب گلوي باد خونين است
شفق با خط قرمز بر جبين آسمان بنوشت
دل بيدادگر هم زين همه بيداد خونين است
مپنداري همين امشب غم آگين است آوايم
بناي کاغذين شعرم از بنياد خونين است
(همان ، 1388، ص 110)
اين هم يکي از غزل هاي ديگر واصف که در چهار بيت سروده شده است.
جهنم است، جهنم نه نيم روزان است
گلوي کوچه چو دلهاي کينه ورزان است
به هر کراته که بيني کفن فروشانند
که گفته است که اين شهر جامه دوزان است
لباس زال، سزاوار پيکرش بادا
کنون که رستم ما نيز از عجوزان است
سلام باد زما کاشفان آتش را
که روز اول جشن کتاب سوزان است
(1388، 114.)
نمونهيي از غزلهاي پنج بيتي او.
چرا به سوي فلقها دري گشوده نشد
سرود فجر زگلدستهها شنوده نشد
چه بذرها که فشانديم در کوير خيالت
يکي جوانه نبست و يکي دروده نشد
سخن مديحة کبر تبر به دستان گشت
شکيب تلخ سپيدارها ستوده نشد
ز بهر خصم فراهم شد از فلاخن کين
به جز ناصية دوست آزموده نشد
دل از گزافة امروزيان به هرزه گداخت
ولي حماسة فردائيان سروده نشد
( 1388، ص 97)
در غزلهاي آمده ديده ميشود که زبان شعرها بهگونة روشن به سوي غزل نو يا غزل مدرن در حرکت است. غزلهاي واصف در کليت تغزل محض نيستند. به زبان ديگر، او در غزلهايش تنها و تنها شاعر تغزلي نيست. غزليهاي او از حوزة تغزل بيرون مي زنند و بيشتر بار اجتماعي و گاهي اجتماعي – سياسي پيدا ميکنند. غزلها تنها حديث نفس نيست؛ با زندهگي پيرامون و رويدادهاي جاري سياسي – اجتماعي مي آميزند و بدينگونه غزلها از نظر محتوا طيف گسترده تري پيدا ميکند.
گاهي هم در غزل هاي او گونة يأس شاعرانه راه مي يابد که گويي ديگر اميدي به پيروزي حقيقت برجاي نمانده است. چنانچه او در غزل
«چرا به سوي فلقها دري گشوده نشد
سرود فجر زگلدستهها شنوده نشد»
در حقيقت ميخواهد با چنين پرسشهايي براي يأس شاعرانة خود پاسخهايي پيدا کند؛ اما شعر تا آخر همان يأس شاعرانه را با خود دارد. وقتي امروزيان گزافه گويي ميکنند، پس چه کسي بايد حماسة فردا را بسرايد.
«دل از گزافة امروزيان به هرزه گداخت
ولي حماسة فرداييان سروده نشد»
تا سخن از شاعري واصف به ميان ميآيد او را از پيشگامان شعر آزاد عروضي در کشور مي دانند. شاعري که ميشود با اطمينان گفت که شعر نيمايي را دقيقاً در چارچوب پيشنهادهايي نيما به گونة آگاهانه در وزن آزاد عروضي سروده است. در اين امر ترديدي نيست و به همين گونه او يکي از پيشگامان شعر سپيد افغانستان نيز است. به نظر من در مورد واصف باختري يک نکته هميشه فراموش ميشود و آن اين که واصف يکي از شاعراني است که نقش مهمي در امر پايهگذاري غزل مدرن در افغانستان داشته است. او يکي از پايه گذاران يا راهگشايان غزل مدرن در کشور است.
در اوزان کلاسيک کوتاه سرايي واصف گونههاي ديگري نيز دارد و آن اين که او گاهي در حال وهواي غزل سرودههايي دارد در دو بيت که هر کدام شعر کاملي است نه اين که دو بيت جدا شده از يک غزل باشند. به اين نمونههاي توجه کنيم.
گمان مبر که درين بيشه شيرمردي نيست
گمان مبر که درين راه رهنوردي نيست
سکوت پيش ز طوفان بود خموشي خلق
گمان مبر که دگر جنبش و نبردي نيست
( 1388، ص 63.)
باز هم نمونة ديگر در دو بيت با رنگ و بوي غزل.
نگيري در پناهش گر تو اي انبوه تنهايي
بميرد تک درخت پير از اندوه تنهايي
من از افسانة سنگ و سبو با دل چهها گويم
که بر اين شيشه افتادهست حجم کوه تنهايي
( 1333، ص 112.)
همان گونه که گفته شد، واصف شعر را با غزل و رباعي آغاز کرده است؛ اما نميدانم چرا به رباعي در جمهوري « سفالينة چند بر پيشخوان بلورين فردا» حق شهروندي داده نشده است. در اين جمهوري دوبيتي نيز چنين سرنوشتي دارد. در گذشته ها اگر رباعي صدر نشين ديوانها نبوده است؛ اما هميشه در پايان ديوانها جايگاهي براي خود داشته است، اما واضف باختري اين جايگاه را نيز براي رباعي دريغ داشته است. نکتة جالب براي من اين است که چگونه واصف رباعي سرايي را که در جواني آغاز کرده بود بعدها کاملاً ترک کرد و نسبت به آن اين همه بيمهري روا داشت. اگر در آغاز نمي توانسته وزن رباعي را مهار کند، آيا همين امر دليل شده است که او از خير رباعي و رباعي سرايي بگذرد!
اين امر دليل استواري نمي تواند باشد، براي آن که واصف باختري نه تنها يکي از دانشمندان علم عروض است؛ بلکه در کاربرد عروض توانايي کاملي دارد. به هر حال، در کوتاه سرايي او رباعي و دوبيتي جايگاهي ندارند.
( بخش دوم)
نميدانم چنين عنواني براي شماري از دوستان چقدر قابل پذيرش است، با اين حال من در «سفالينة چند بر پيشخوان بلورين فردا» به شعرهاي برخوردم که از نظر قالب همان سهگاني اند. شماري در اوزان عروضي و شماري هم در گونههاي نيمايي و سپيد.
چيز مشترک در همه اين سهگانيها اين است که واصف به دنبال کاربرد قافيه نبوده و همه را بدون قافيه سروده است. مي دانيم که در کاربرد قافيه در سهگانيها اين نکته روشن است که گاهي سهگانيها چه در گونة عروضي، گونة نيمايي و گونّة سپيد بدون قافيه نيز سروده مي شوند.
مسافران شکيبا مسافران خوش
دلم زگردش آرام اين قطار گرفت
در ايستگاه خوادث پياده خواهم شد
( 1388، ص 249.)
با تعريفي که از سهگاني وجود دارد، اين سرودة واصف باختري، يک سهگاني است. از گونة سهگانيهاي موزون بي قافيه.
در شعر کوتاه «مرگ» اين گونه مي خوانيم:
حرفهاي واژة مرگ نقطه ندارد
من هيچ گاه اشکي نيفشاندهام
از هراسش، يا از بهر سپاسش
( 1388، ص329)
اين شعر را من به گونة سهگاني نوشتم، يعني اين شعر خود يک سهگاني است. چيزي را که در اين شعر اضافي حس کردم واژة «حرف هاي» است در سطر نخست. يعني سطر نخست را مي شود اين گونه نوشت: «واژة مرگ نقطه ندارد»
اين نکته را از آن يادکردم که سهگاني نسبت به هر گونه شعر ديگر شعر ايجاز است و واژههايي اضافي نميپذيرد. به همين گونه در ترجمههاي واصف باختري گاهي نيز با فرم سهگاني رو به رو ميشويم. او ترجمهيي دارد از «امي فليپس» شاعر برازيلي زير نام «مطرود» که به گونة يک سهگاني سپيد ترجمه شده است.
درجشنوارهيي که براي بزرگداشت واژهها برپا شده بود
«حقيقت» را راه ندادند
زيرا لباس رسمي برتن نداشت
( 1388، ص 420.)
ترجمة ديگري زير نام «مرثيه» از شاعر بزرگ هسپانيايي «فدريکوکارسيو لورکا» نيز از نظر ساختار يک سهگاني است، در وزن آزاد عروضي و اما بدون قافيه.
سپيدار بلند بيشة اميدهاي من
ايا تبعيدي اقليم خاکستر
به يادت آبيار ريشة سبز کدامين نخل گردم با سرشک خويش
( 1388،ص 392)
اين شعر از ژرفاي فاجعه سخن ميگويد. وقتي که سپيدار اميدها را به اقليم خاکستر تبعيد مي کنند. يعني اميدها نابود شده اند، فاجعه قامت بلند کرده است. با اين حال شاعر به سبز شدن اميدهاي برباد رفته باورمند است و ميخواهد نخلهاي ديگري را با اشکهاي خويش يا با جان خويش آبياري کند تا سبز شوند و زندهگي از اميد تهي نگردد.

اشتراک گذاری:

نظر بدهید