کوتاه سرايي واصف باختري در شعرنيمايي

پرتو نادري

بخش ديگري از کوتاه سرايي هاي واصف به نيمايي ها و شعرهاي سپيد او بر مي گردد. با اين وجود مي توان گفت: واصف هيچگاهي به گونة جدي در پي کوتاه سرايي نبوده است؛ اما گونه هاي کوتاه سرايي را نه تنها در کلاسيک هاي او، بلکه در نيمايي ها و شعرهاي سپيد او نيز مي توان ديد.
اين هم نمونه هاي کوتاه سرايي او در گونه هاي نيمايي و سپيد.
شنودم از زبان پير سالاري
که از دريا نوردان کهن بس رازها در سينه پنهان داشت:
نشايد ناخدا را در دو کشتي گام بنهادن
دريغا ناخدايان اين سخن را ياوه مي دانند
ديگر اي ساحل اميد ها بدرود
( 1388،ص 253)
ناخدايي که يک پا در يک کشتي و پاي ديگر در کشتي ديگر دارد، نمي تواند راه به منزل ببرد. خود و سرنشينان کشتي را با نابودي رو به روخواهد ساخت. از چنين ناخدايي نمي توان اميدي داشت. اين سخن در زبان مردم نيز چنان مثلي وجود دارد، سواري که يک پاي بر رکاب اسبي و پاي ديگر بر رکاب اسب ديگر دارد، خود را نابود مي کند. نه تنها به منزل نمي رسد؛ بلکه برزمين ميخورد. در اين شعر اين ناخدا مي تواند نمادي باشد براي رهبر يک جامعه. رهبري که راه و روش خود را به گونة روشن و آگاهانه انتخاب نکرده و هر دم به هر سويي رو کند، گاه در اين راه و گاه در راه ديگر که راهبري سرگردان نمي تواند جامعه را به نيک بختي رهبري کند.
*
آهنگران شهر شقاوت
آيا درون کورة روح شما هنوز
يادي ز کاوه است
حز پرچم خميدة تسليم
بار ديگر به شانة اين نسل ياوه است ؟
( 1388، ص 156.)
کاوه در شاهنامه نماد دادخواهي و قيام است؛ اما در سرزميني که آهنگران آن،کاوه را و رسم دادخواهي و حماسة قيام او را فراموش کرده اند،اين امر به اين مفهوم است که ديگر همه تسليم ضحاک شده اند، تسليم استبداد. واصف در اين شعر زبان طعنه آميزي دارد. گويي با اين طعنه مي خواهد مردم را به دادخواهي و قيام در برابر ضحاکيان روزگار فرا خواند. چنين است که شعر او با آميختن با اسطورة کاوه به يک شعر مقاومت بدل مي شود.
صورتگري که خواسته پيشينة مرا
از برگ هاي سوختة تقويم
در آبگينة خانة پندار بنگرد
تصويري از چراغ شقايق کشيده است
اما هزار حيف که هرگز نديدنيست
بادي که بر چراغ شقايق وزيده است
( 1388، ص 244)
اين شعر ادامة مصيبت است، برگ هاي سوختة تقويم، بيانگر روزگاري است که مردم و جامعه را در آتش کشيده شده است. گونه يي يأس را مي بينيم که بر شعر سايه انداخته است. اگر صورتگري بخواهد پنداري و تصويري از اين گذشتة سوخته در ذهن داشته باشد، چاره يي ندارد جز اين که تصويري کشد از چراغ شقايق؛ اما نمي بيند که بادي بر اين چراغ وزيده است. چراغي که باد بر آن وزيده است به اين مفهوم است که خاموش شده است. يعني اين چراغ نيز مجال براي نور افشاني ندارد. پس کسي نمي تواند آيندة روشني را تصور کند. شعر در نهايت به بن بست و يأس مي رسد.
*
آيا مرغابيان شعرهاي سرخ ناگفته
ندانم چند فرسخ مانده زين مرداب تا دريا؟
بگوييدم خدا را هاي!
مگر راهي بود از برکة ابريشمين خواب تا دريا؟
( 1388،ص 243.)
واصف از خاموشي چراغ هاي شقايق دلتنگ است. چنين است که از مرغابيان سرخ شعرهاي ناگفتة خويش مي خواهد بداند که در ميان مرداب و دريا چقدر فاصله است. دريا نشانة زنده گي و پويايي است، نشانة رفتن و رسيدن؛ در حالي که مرداب در خود فرو رفتن است و در خود پوسيدن است در انزواي تاريک. شاعر تلاش رسيدن به دريا و در حقيقت ما را نيز به سوي درياها فرامي خواند.
*
اي کبوتران غم !
آشيان گزيده بر فراز بارة بلند شعر نانوشته ام
– آية شگفتن و شکست من
گر دگر تهي ست دست من چو باغ جاودانه بي بهار تان
ارزن سرشک هاي بيگسست من نثار تان
( 1388، ص 247.)
اين کوتاهة واصف نيز با گونة يأس شاعرانه آميخته است. گويي شاعر با غم هاي خود تفاهم کرده و حتا آن را دوست دارد. گويي غم ها يار هميشه گي او هستند. چنين است غم هايش را چنان کبوتراني مي بيندکه فرازکاخ بلند شعرهاي نانوشته اش آشيان ساخته اند.
وقتي شاعر به دست هاي تهي خود مي بيند و در مي يابد که چنان باغ هاي بي بهار دانه يي هم در آن نيست، به ياد ارزن اشک هاي خويش مي افتد و کبوتران غم هاي خود را با ارزن اشک هاي خويش پرورش مي دهد. بسيار ديده ايم که شاعران غم ها را به کلاغ هاي سياه همانند کرده اند؛ اما اينجا واصف از غم هايش کبوتر مي سازد و از غم هاي خود پيوند عاطفي عجيبي ارائه مي دارد.
کوتاه سرايي واصف باختري در شعر سپيد
هنگامي که شب
فاتحانه با نيشخندي روييده بر پارگين دهان
در مراسم تدفين آفتاب شرکت کرد
اين سهمگين ستم باره گي
خورشيديان را به آن اندازه نيازرد
که وقاحت ستاره گان به تماشا ايستاده
(1388، ص 351.)
شب پيروز است، چنان است که شب نيشخند دارد، دهانش به پارگيني مي ماند، به منجلاب به گودال آب هاي کثيف و گنديده. شب با چنين سيمايي به مراسم خاک سپاري خورشيد رفته است.
شب پيروز است. وقتي سرنوشت خورشيد با دستان شب رقم مي خورد، ديگر ستم بزرگتر از اين چه مي تواند باشد!
شاعر بيشتر بر وقاحت ستاره گان خشمگين است. اين حادثه که شب با خورشيد چه کرده و چه مي کند، خورشيد باوران را آن قدر شکنجه نمي کند، که ستاره گان بي اعتنا به خورشيد و به سرنوشت آن.
اين خورشيد مي تواند نمادهايي گوناگوني باشد، نماد حقيقت، نماد آزادي، نماد اميد و نماد سرزمين. مي شود اين ستاره گان تماشاگر را نماد روشنفکراني انگاريم که گويا همه چيز را مي بيند، حادثه را مي‌بينند؛ اما به گفتة مردم خود را به کوچه حس چپ مي زنند و گويي همه چيز را ناديده مي گيرند. به گفتة مردم، شتر ديدي
نديدي!
بدون ترديد شعر با الهام خاصي از وضعيت افغانستان سروده شده؛ اما به سبب کاربرد نمادهاي که يک حقيقت جهاني را بازتاب مي دهد، توانسته است از مرز زمان و مکان بگذرد.
اگرت آزي نيست
نگه داشتن اش را
بگذار در استواي عريان خورشيد
برهنه شود
شمشير کيفر را به تنگناي آغوش تو
نيازي نيست
اي نيام شکيبايي
(1388، ص 331.)
گاهي وضعيت آن قدر آزار دهنده است که ديگر شکيبايي به بن بست مي رسد، شاعر با شکيبايي گفت و گو دارد که اين همه چرا براي نگهداري شمشير کيفر آز داري ؟ بگذار در استواي خورشيد يعني در اوج درخشاني، جلايش و برنده گي برهنه شود. يعني زماني است که بايد شمشير هاي کيفر از نيام ها بيرون کشيده شوندو يعني زمان، زمان ايستاده گي و مبارزه است.
قابها برديوارها
در عزلت روزان و شبان
خاموشوار ميمويند
در انحناي زاواياي خويش
قابها از حمل تصويرهاي زشت ننگين
به ستوه آمده اند
( 1388، ص 360.)
تا جايي که من مي پندارم اين يک شعر سياسي است، هرچند در ظاهر چنين نمي نمايد. افغانستان پيوسته و به گونة خاص در دهه هاي اخير با ديکتاتوران يا خود کامه گاني رو به رو بوده است که اختيار کشور را در دست داشته اند. تصويرهاي آنان همه جا در قاب هاي آويخته بر ديوارها، گذرگاه ها و چهار راه ها حضور داشته است. به همين گونه در نهاد دولتي و جاهاي ديگر نيز. ديدن اين تصويرها خود براي مردم زجر دهنده بوده اند.
غير از اين قاب هاي بسته مي توانند چارچوب زنده گي بستة مردم بوده باشد که ارادة زورمند و ديکتاتوران، آن را پرکرده و مردم بايد آن تحمل کنند. اين قاب ها مي توانند نمادي باشند از زنده گي در بند کشيدة مردم، تصاوير مي توانند نماد حضور ديکتاتوران و نظام هاي استبدادي در کشور باشند که تمام هستي جامعه را در اختيار گرفته اند.
حال قاب ها به فرياد آمده اند و ديگر نمي توانند چنان تصاوير زشتي را تحمل کنند. مي شود اين گونه تعليم داد که جامعه ديگر نمي خواهد تا ارادة ديکتاتور همة هستي آنان را پر کند و آنان را ناگزير سازد تا آن گونه زنده گي کنند که ديکتاتور ميخواهد. اين شعر واصف باختري در نهايت يک شعر آزادي خواهانه است ، نه تنها براي افغانستان، بلکه همه مردمان جهان که در ساية نظام هاي استبدادي زنده گي مي کنند.
او شعر دارد زير نام « سواد» که به گفتة خودش از يک هايکوي جاپاني الهام گرفته است.
نوشته ست بر برگ هاي شقايق
که گل را نچينيد
و اين کودک نازپرورده ز آغوش مادر نگيريد
وليکن دريغا که باد
ندارد سواد
( 1388، ص391.)
تصويري است از طبيعت، تقابل باد و شقايق؛ اما اين مفهوم به گونه يي پرورش يافته است که مفهوم شعر درکليت خود از طبيعت به جامعه کشانده مي شود و خواننده بامفاهيم بزرگ سياسي- اجتماعي رو به رو مي شود. بادها شقايق ها را مي شکنند؛ چون فهم ندارند و نمي دانند که شکستن شقايق تاراج زيبايي و تاراج زنده گي است. همان گونه که زورگويان و نظام هاي خودکامه، هميشه قامت بلند مردم را و نسل هاي جوان را مي شکنند. شايد با اين شکستن ها مي خواهند فلسفة هستي خود را توجيه کنند.
واصف باختري با ترجمه هايي که از شعر جهان دارد، يک مترجم موفق شعر نيز است. او شعرهايي را از شاعران کشورهاي فرانسه، جرمني، هسپانيا، روس، اتحاد شوروي،ايالات متحد امريکا، هند، ترکيه، لبنان، مصر، فلسطين، جاميکا،کولمبيا، پيرو، برازيل و شاعران کُرد به زيبايي و استواري ترجمه کرده که اين ترجمه ها (141) صفحة کتاب « سفالينة چند بر پيشخوان بلورين فردا» را در بر گرفته است.
بخشي از اين ترجمه هاي واصف از نظر قالب شعرهاي کوتاه اند. براي من دشوار است بگويم که واصف در اين ترجمه ها به ترجمة سادة شعرها نپرداخته؛ بلکه ترجمه هاي او گونه يي باز آفريني شعر اصلي است به زبان پارسي دري. چون اين سخن زماني ممکن مي شود که شعر را در زبان اصلي آن خوانده باشي. با اينحال، وقتي اين ترجمه ها را مي‌خواني حس مي‌کني شعر پارسي مي خواني نه ترجمه يي را. مثلاً به اين شعر شاعر روس ماکسيم ريلکسي، توجه کنيم که در قالب غزل ترجمه شده است. وقتي اين ترجمه را مي خواني همين انديشه در ذهنت مي دود که اين ديگر تنها ترجمه نيست؛ بلکه گونة باز آفريني است در زبان ديگر.
خوشا بلوغ درختان، خوشا وزيدن باد
خوشا ز پيکرشان پيرهن کشيدن باد
خوشا شباب شقايق، خوشا شراب شفق
خوشا چغانة دريا، خوشا چميدن باد
خوشا طلوع حقيقت در آزمون زمان
خوشا برهنهگي کاج در وزيدن باد
بود خموشي شاعر گواه مردن او
مگر نه مردن باد است آرميدن باد؟
( 1388، ص 399.)
واصف شماري از شعرها را در وزن هاي عروضي ترجمه کرده است، آن گونه که در غزل بالا ديديم. به همينگونه شعرهاي شاعراني را هم در اوزان آزاد عروضي و شعرسپيد ترجمه کرده است.
ننگ بر من باد!
نفرين بر من باد!
اگر از شما چيزي بخواهم
تنها خواهشي که دارم اين است که به روسپيان سياسي نيز
قرص ضد حامله گي بدهيد
تا نسل بيشرفان فزوني نيابد
(1388،ص 499)
اين شعر از شاعر کُرد، خليل روادي است. شعري است با پرخاش شاعرانه که با ويژه گي هاي شعر مقاومت سروده شده است. وقتي کسي يا کساني به نام سياست، به دنبال رسيدن به اهداف خود اند، سياست و مردم را بهانه مي سازند، يک چنين سياستگراني از نظر شاعر، روسپيان سياست اند، نه اهل سياست. سياست مديريت، دانش و هنر رهبري جامعه است؛ اما آناني که به نام مردم ، وطن و آزادي در تلاش رسيدن به اهداف خود، خانواده و گروه خود هستند. در حقيقت روسپيان سياست اند و اگر نسل چنين سياستگراني انقراض يابد اين ديگر کمال خوش بختي جامعه است. زبان طنز آلود اين شعر تأثير گذاري آن را دو چندان ساخته است.
نکتة آخر اين که آنچه از شعرهاي کوتاه واصف اينجا آورده شد، کليت کوتاه سرايي او نيست، بلکه شماري از چنين سروده هاي او را برگزيدم تا بحثي داشته باشيم در پيوند به جايگاه واصف در کوتاه سرايي پارسي دري.

اشتراک گذاری:

نظر بدهید