اين سوي جلگه هاي مه آلود

(نگرشي بر شکوفايي وجلوه هاي ويژة شعر دهه هشتاد و نود در افغانستان)

دوره طالبان و وضعيت شعر و ادبيات

دهه هفتاد براي شعر و ادبيات در افغانستان، دهه وحشتناکي بود. مجاهدين به پيروزي رسيده بودند و تازه در کابل و ديگر شهر هاي کشور اميدي براي آغاز روز هاي شاد و فرح بخش در دل‌هاي مردم دميده بود که هيولاي جنگ و اين بار در ميان مجاهدين پيروز و غالب از کوره بيرون شده، چهرة کريه اش را نمود و آن اميد نوظهور در پس کوچه هاي شهر و ده در ميان شراره هاي جنگ وحشتناک و خانمانسوز سوخت و خاکستر شد.

با پيروزي مجاهدين شمار زيادي از چهره هاي بارز فرهنگي کشور که به حاکميت حزب دموکراتيک خلق تعلق داشتند، ترک وطن کردند ولي ديگران- آناني که تعلقات حزبي نداشتند ولي در زمينه شعر و ادبيات کشور شان قلم مي زدند، همچنان ماندند تا شايد روز هاي بهي در پيش باشد و بتوانند در سايه امنيت و آرامش و نظام نوين و مردمي که با دکتاتوري و سانسور فاصله داشته باشد، بيافرينند و کار هايي براي   پيشرفت و اعتلاي فرهنگي  مردم، زبان و کشور شان انجام بدهند.

اما اين گروه نيز به زودي همانند مردم عادي کشور شان مصايب و آلام جنگ را ديدند و از اين رو با يأس و نوميدي بساط برچيدند و با خانواده هاي شان راه مهاجرت در پيش گرفتند.

در اين ميان شاعران، نويسنده گان، هنرمندان تياتر و سينما، آواز خوانان و ديگر کساني که در زمينه هاي گوناگون هنر و فرهنگ سرزمين شان اشتغال داشتند کوله بار بر دوش، راه کشور هاي همسايه و يا قاره هاي ديگر را در پيش گرفتند و افغانستان از اين نخبه گان تهي شد و هيولاي ظلمت به تمام معنا چهرة سياهش را در شب تار اين سرزمين نمودار ساخت و گويي آفتاب در چاه شد و شب‌هاي يلداي تاريخ بر اين کشور مستولي گرديد.

ادامه جنگ همچنان راه ترقي و پيشرفت و توسعه کشور را نيز سد کرد و افغانستان يک بار ديگر گويي به دوره هاي تاريک اعصار گذشته بر گشته بود.

نهاد هاي آموزشي به رکود مواجه شدند و يا هم در بسياري مناطق تعطيل گرديدند و در بسياري از شهر هاي کشور ديگر خبري از روزنامه و مجله و نشرات ديگر طباعتي و يا تلويزيون و سينما نبود و بسياري از اين نهاد ها يا تاراج شدند و يا هم قفلي بر درگاه هاي شان خوابيد.

اوايل حکومت مجاهدين اين جا و آن جا در شهر نشريه هاي اقبال چاپ مي يافت ولي در همين دوره هم از چاپ کتاب ديگر خبري نبود؛ زيرا بسياري از نهاد هايي که در کار چاپ کتاب مشغول بودند در شعله هاي آتش سوخته و يا هم تعطيل شده و صاحبان شان به بيرون از کشور متواري شده بودند.اين، وضعيتي بود که نشان ميداد زنده‌گي معنوي انسان هاي اين سرزمين گرفتار فقر شديد و هولناک شده است که ديدن آن هر انسان با معرفتي را به وحشت و حيراني مي کشاند.

معلوم است که شعر و در مجموع ادبيات اين سرزمين در چنين وضعيتي نمي توانست نفس بکشد.

در چنين اوضاع و احوالي بود که طالبان از شرق و غرب به کابل سرازير شدند و حکومت مجاهدين به شمال کابل تبعيد شد و پس از آن است که ديگر مُهر توقف کامل بر پديدة شعر و ادبيات در افغانستان زده مي شود.

در اين سال‌هاست که تمام نسل فرهنگيان ما وطن شان راترک کردند و ديگر تقلايي در زمينه هاي فرهنگي در افغانستان ديده نمي شد و اگر جايي هم کار هايي در اين زمينه صورت مي گرفت، فقط چراغ کم سوزي بود که در معرض تند باد مهيب حوادث قرار داشت و نور کمرنگ آن تنها مي توانست چند قدمي اش را پرتو  و ضيايي بخشد وبس.

در حالي که افغانستان به گورستان سرد و تاريک مي ماند و شب‌هايش بي ستاره، خواب باشنده گانش را به پگهي هايي پر از يأس مي کشاند، تنها مشهد وتهران بودند که در خويش پاتوقي براي خيل آواره گان فرهنگي افغانستان فراهم کرده بودند و در آن جا ها چراغ فرهنگ روشن بود و در روشنايي آن، شاعران و نويسنده گان درد ها و آلام شان را فرياد مي کردند.

در پشاور پاکستان نيز چنين موهبتي براي برخي از فرهنگيان کشور فر اهم شده بود ولي در مقايسه با ايران اين مکان ها بي رونق تر بودند.

افغانستان در مجموع به دهکده مغمومي مي‌ماند که در آن همه در تقلاي زنده ماندن خويش نفس مي کشيدند و نمودار هاي فرهنگي در آن، در گير و دار جنگ وحشتناک و حکومت تک قومي و متعصب طالبان که با هرگونه مظاهر فرهنگ و تمدن در ستيز بودند و دَرِ مکاتب و مدارس را بر روي زنان و دختران بسته بودند و حتا در حرکت‌هاي نمادين در جاده ها و کوچه هاي شهر دستگاه هاي تلويزيون را در درختان آويزان کرده بودند، در زير خاک و گرد هاي جنگ به فراموشي هيبتناکي سپرده شده بودند.

تمام نمونه هاي شعري اين دوره در داخل کشور به چند تا از شاعراني تعلق داشته است که در دور دست ها و دور از طالبان ناليده اند و شعر هاي شان را سروده اند که در برخي از آن ها به مظالم طالبان و مظاهر جنگ و مقاومت در برابر طالبان اشاره شده است.

ياد آور مي شوم که در اين دوره است که در کشور ديگر نويسنده اي قلم براي نگارش داستاني و رماني بر روي صفحه کاغذي نکشيده است و چنين است که گويي زمان در اين دوره سياه براي فرهنگيان کشور متوقف ماند.

در  حالي که وضعيتي اين چنيني در افغانستان حاکم بود، در کشور هاي ديگر و از جمله همسايه گان مان ايران و پاکستان اين سالها به گونه يي، زمانة انفجار اطلاعات و آگاهي بود و عصر ديجيتال آغاز شده بود.

کابل در چنگال طالبان بود و حتا بزرگترين شهر هاي کشور از جمله هرات و بلخ نيز در حاکميت آنان قرار داشت ولي در اين مدت حتا يک گزينه شعري و يا کتابي در زمينه رمان و داستان در اين شهر ها به چاپ نرفته است و رکود در همه زمينه هاي فرهنگ در آن ها برقرار بوده است.

حاکميت طالبان براي شاعران و نويسنده گان، دوران تنگ تر و سخت تر از دوره حکومت کمونيستي بوده است که سانسوري سخت بر افکار  نظريات مردم داشتند.

به قول پرتو نادري، شاعر و نويسنده کشور:” شعر افغانستان در دوران طالبان  سرگذشت خونين تر و اندوهبار تري دارد. طالبان در نخستين هفته هاي پيروزي خويش، دروازه هاي انجمن هاي نويسنده گان، هنرمندان و خبرنگاران، سينما و تلويزيون در شهر کابل را بستند. فاجعة فرهنگي آن‌ها همين جا آغاز شد و در انفجار تنديس هاي بزرگ بودا در باميان  به اوج خود رسيد.

آنها در مقابل سينما زينب در شهرنو کابل فلم هاي زيادي را آتش زدند. گلوي موسيقي را بريدند و نقاشي را با يک پا اجازة راه رفتن دادند. نقاشي طبيعت زنده، در شريعت طالبان حرام بود.

آنها نه تنها  همه زمينه هاي فعاليت فرهنگي در کشور را از بين بردند بلکه شلاق خود را چنان شمشير دموکليس روي سر هر شاعر و نويسندة کشور نيز آويختند.

بدينگونه، طالبان آخرين شمار شاعران و نويسنده گان باقي مانده در کشور را نا گزير ساختند تا به پاکستان و ايران آواره شوند به اين‌گونه يک بار ديگر در زمان طالبان شعر و فعاليت هاي فرهنگي برون مرزي افغانستان در پاکستان و ايران دامنه و گسترش بيشتري پيدا کرد.

در تمام دورةحاکميت طالبان حتا يک جلد کتاب هم درکشور به چاپ نرسيد. اما مجاهدين اين امتياز را داشتند که در زمان حکومت آنها  انجمن نويسنده گان افغانستان گزينة شعريي را به چاپ برساند؛ اما در مقابل آن ها هزاران جلد کتاب را در انجمن نويسنده گان و ديگر نهاد هاي فرهنگي سوختاندند.

طالبان شعر غنايي و عاشقانه را دوست نداشتند و انتشار آن را مخالف شريعت مي خواندند.

باري شعر عاشقانه يي در نشرية شريعت، نشرية اختصاصي طالبان، به چاپ رسيد ه بود. مقامات طالبان نه تنها مسؤول روزنامه، بل يکي دو تن از آنهاي هيأت تحرير، نشريه را از کار برکنار کردند، بلکه آن ها مدت زماني نيز به زندان افگندند و شايد هم در زندان او را شلاق زدند.

طالبان شعر را تا آن حد دوست مي داشتند که در توصيف لشکر کشي ها، پيروزي ها و  اهداف  آن‌ها سروده مي شد. در ميان طالبان شاعراني نيز وجود داشتند که براي طالبان شعر هاي رزمي مي سرودند. آن‌ها اين گونه شعر ها  را با تغني مي خواندند و روحية رزمي ياران خود را تقويت مي کردند.”(1)

نادري در جاي ديگر روايت مشابه دارد. او مي نويسد:”طالبان که خود با سرود و ترانه داخل کابل شدند؛ مخالف شعر عاشقانه بودند، آنها فکر مي کردند که شعر عاشقانه سبب ايجاد فساد اخلاقي در ميان جوانان مي شود.”(2)

درد جانگاهي بوده است دوره سياه طالبان که در آن با شعر دشمني مي کردند. در اين رابطه روايت محمد افسر رهبين، شاعر، نويسنده و مترجم را اين جا مي آورم که در مصاحبه اي با بانويي به نام فريبا پژوه که براي روزنامه شرق تهران کار مي کند، اظهار داشته است.

در اين مصاحبه آمده است که:”در زمان طالبان من زنده‌گي مخفي در کابل داشتم و با نيروهاي متحدشمال و مقاومت به‌صورت مخفيانه همکاري مي‌کردم. يک‌ روز من به گونه اي که شناخته نشوم و با عينک در بازار کابل مي‌رفتم تا قابل تشخيص نباشم. همان‌طور که از کنار يک قفسه کتاب‌فروشي رد مي‌شدم و کتاب‌ها را نگاه مي‌کردم،مرد ديگري از مغازه ‌دار پرسيد: «برادر، ديوان حافظ را چند مي‌دهي؟» همزمان يکي از ماموران طالبان وارد مغازه شد و اين مکالمه را شنيد. با زبان پشتو به مرد خريدار گفت: «کتاب‌ حافظ کافر را مي‌خواهي چه کني. برو قرآن بخوان.»”(3)

حالا ديده مي شود که شاعران در درون چنين نظام سراپا وحشت، اختناق و تعصب، مي خواستند چه کنند ؟

نشريات چاپي حکومت طالبان نيز بر همين سياق بودند و در آن تصويري از زنده جان ها ديده نمي شد. شعر هايي که در اين دوره در نشريه هاي معتبر آن زمان به نشر مي رسيدند، همه شعر هايي بودند که محتواي تعليمي داشتند و يا هم بيشترينه در حمد و  نعت پيامبر نگاشته شده بودند.

شمار زيادي از اين شعر ها به زعم طالبان و مديران اين نشريه ها رنگ و بوي حماسي داشتنند و در مدح جنگجويان شان سروده مي شدند و آنگونه که ديده مي شود از شعر غنايي و عاشقانه در اين نشريه ها خبري نبود و اين از آن رو بود که آنان باور داشتند که چنين اشعاري اسباب گمراهي و فساد جامعه مي گردد.

ياد وطن، و توصيف مادر و معلم و پيامبر و راستي و نکوهش دروغ و اين گونه مسايل، بخش ديگري از مضمون هاي سروده هاي منتشره در اين دور بودند که در نشريه هاي دولتي طالبان چاپ مي شدند.

آن‌گونه که اشاره شده است، در اين دوره حتا يک جلد گزينه شعري شاعران در داخل و در درون نظام  طالبان چاپ نشده است. از آن جا که طالبان همه توجهات شان را به جنگ و حصول پيروزي در برابر حکومت استاد برهان الدين رباني معطوف داشته بود، اين کار بسيار بديهي به نظر مي رسيد ولي در واقعيت خبر از برداشت هاي ايدئولوژيک سران طالبان مي داد.

اما در نشريه هايي که در شمال کشور وجود داشتند و جسته گريخته با در نظرداشت شرايط آن زمان به نشر مي رسيدند، وضعيت چنان نبود و تا اندازة زيادي شاعران مي توانستند برداشت ها و دردهاي دل شان را در قالب شعر هاي عاشقانه و غنايي، در هر قالب و با هر مضموني  بسرايند و به مخاطبان شان ارايه بدارند.

پاينوشت ها:

1- شعر سياسي – ايدئولوژيک در افغانستان، پرتو نادري، سنبله 1385

2- شعر سياسي و چگونگي آن در افغانستان، پرتو نادري، اکتوبر2006

3- مصاحبه محمدافسر رهبين با بانو فريباپژوه، روزنامه شرق،شماره 2165، سه شنبه 27 آبان 1393، صفحه 11

 

 

وحشت

 و فرو رفتهام در اين گرداب، رنج ، اندوه، دردِ سروحشت….

چار سو ناگزيري و ترديد، زندهگي گير مانده در وحشت.

 نيست حتا دليل بر بودن، هيچ راهي براي رفتن هم

جاده ي نا تمام و تاريکيهرقدر پيش بيشتر وحشت

 ياد ايام بچهگي هايم ، ياد آن روز هاي بدبختي.

ياد خشم و صداي زشت پدرکه پدر رفت، از پدروحشت

 چقدر سخت ميشود بودن ، و چه دشوار رفتن از اينجا

حال که جا گرفته در روحم، و به دنيام اينقدر وحشت

 ميرسم، من به امنيت حتا؛ وَ به روشن گرايي و به سحر

و به آرامشي که گم شده است ! ميرسم من ولي اگروحشت

 

 

مزدا مهرگان

ماهِ راه

  راهي که ماه مي رود

با ماهي که راه مي رود

به آساني

در دل روشن آسمان 

بهم مي رسند

راه

تاريک و تنها 

ساعت ها منتظر مي ماند

تا صبح ماه روشن شود

ماه به راه مي افتد

راه به ماه مي افتد

 

 

 

راه را بايد ماه رفت

ماه را بايد راه رفت

تا آسمان براي هميشه آسان بماند.

ميرحسين مهدوي

 

  اگر ذره اي از تو باشم 

 زيباست

سنگي باشم 

در کوهساري که تويي

خوب است

ابري باشم

در آسماني که تويي

سزاست

شعله اي باشم

در کوره اي که تويي

بجاست

خاک باشم

در زميني که تويي

برگي باشم 

از جنگلي که تويي

و زيباست

اگر در صداي تو

جاري شوم در هوا

و زيباتر آن است

اگر ذره اي از تو باشم…                  آرش آذيش

 

اشتراک گذاری:

نظر بدهید