خودي (هويت)، ديگري (غيريت) وکينِ تبارگرايي

هجوم ناتو و امريکا و تحميل يک حاکميت و نبود يک مقاومت ملي، عامل اساسي
بحران کنوني «هويت ملي» در کشور است

قسمت 4

مسألة هويتِ گروهي

در مباحث گذشته ديده شد که همسانيِ “من” با “خود” صرف يک تصور است يعني ساختة ذهن است. “راوي” با “آنچه از خود روايت مي‌کند” يکي نيست. دشواريِ فلسفي و منطقيِ “اين هماني” يا “همانستيِ” فردي (هويتِ فردي) را در کُل دريافتيم. اينک مي نگريم که “هويتِ گروهي” چيست و در شمارِ اين هويتِ گروهي، “هويتِ اجتماعي” (از جمله هويتِ قبيله يي، هويتِ قومي، هويتِ زباني و غيره) چي خواهد بود؟

“هويتِ گروهي” به اين معنا خواهد بود که در يک تعداد از چيزها (چيز به معناي فلسفيِ آن) کدام ويژه‌گي‌هاي هم رنگ و مشابه را مشاهده مي‌کنيم تا بر اساس اين “شباهت” آن‌ها را در زير يک مجموعه جا دهيم. مفهومِ شباهت از اهميت بُنيادي بر خورد دار است و به هيچ وجه به معناي “يگانه گي” نيست. دو ورق کاغذِ سفيد با هم شباهت دارند و عارضة سفيد بودن در هر دو ورق عينِ عارضه نيست. سفيدِ مشخصِ يک ورق با سفيدِ مشخصِ ورق دومي شباهت دارد ولي يگانه و يکي نيستند. شباهت مستلزمِ جدايي است ني مستلزمِ يگانه گي.

هنگامي که سفيديِ همه اشياي سفيد را مورد نظر قرار مي دهيم و از آن‌ها مفهومي را به نام “سفيد” برون مي کشيم در واقعيت امر يکي از ويژه‌گي‌هاي مشخصِ هر کدام از اشياي نامبرده را (در اين جا سفيد را) “جدا” (منتزع، آهنجيده) مي کنيم.

ارسطو انتزاع را “باهم شماريِ” اشيا مي دانست يعني اگر سفيديِ تمام اشياي سفيد را با هم شمار کنيم به مفهوم کُلي سفيد مي رسيم. جداييِ اشياي سفيد نسبت به مفهومِ سفيد تقدم منطقي دارد.

پس “ورقِ سفيد” به حيث يک هويت، چيزِ مستقلي نيست و وجودِ خارجي ندارد. هويت در اين معنا وجود خارجي ندارد و صرف معرفِ انتزاعيِ شماري از اشياست که شاخصة ورق بودن و سفيد بودن را در خود دارند.

از ديدگاه تحليلِ فلسفي وجودِ مستقلِ “هويتِ گروهي” ناممکن است! به همينگونه مي شود حُکم کرد که هويت‌هاي قومي، زباني، ملي و غيره به طور مستقل، وجود خارجي ندارند و صرف “با هم شماريِ” افرادي اند که با هم برخي ويژه‌گي‌هاي “مشابه” دارند. اين شباهت ها ممکن طبيعي و ژنيتيک باشند که در اين صورت ربطي به حوزة جامعه شناسي ندارند و مورد بحث کنونيِ ما نيستند. شباهت هايي مورد بحث مايند که سرچشمه و منشاي اجتماعي دارند يعني کاملاً اکتسابي اند و پس از زاده شدن در بستر يک “زادگاه” (زادگاه يعني سرزمين+ فرهنگ+ زبان+ اخلاق+ دين+ ايدئولوژي) تکوين مي يابند. پس “هويتِ اجتماعي” ويژه‌گي‌ها و مشخصاتي است که يک فرد از بيرون از خود، از زادگاه خود کسب مي‌کند و در روندِ تکوين اين ويژه‌گي‌ها در خود، از “تعلقِ” خود به اين ويژه‌گي‌ها آگاه مي گردد. اما چگونه گيِ اين آگاه شدن و “ارزش يابيِ اين تعلقِ اجتماعي” (مثلاً تعلق داشتن به يک زبان يا به يک قوم) نيز جزئي از چيزهاي اکتسابي است که از طريق ايدئولوژيِ حاکم در زادگاه ، به يک فرد انتقال مي کند. افتخار کردن به يک تعلق نيز بيشترينه از طريق ايدئولوژيِ حاکمِ پيوسته به اين تعلق، در نظامِ ارزشيِ يک فرد رسوب مي‌کند.

خوار شمردنِ يک تعلق (مثلاً خوار شمردنِ تعلق داشتن به يک کاستِ ديگر يا به يک قوم ديگر) نيز بيشترينه از طريق ايدئولوژيِ حاکم بر گروه خوار شُمُرِنده، به يک فرد انتقال مي کند.

افراد در پوية تکوينِ شان به حيث اعضاي يک جمعيت تعلق داشتن به اين جمعيت را از آنِ خود ساخته، اين تعلق را که امري کاملاً بيروني است، دروني (درون – بودي) مي سازند و به اين گونه “احساسِ تعلق داشتن به يک جمعيت” شکل مي‌گيرد. دروني شدنِ واقعيت‌هاي بيروني (سرزمين، فرهنگ، زبان، ايدئولوژي، ارزش‌ها و ارزش – نماها و غيره) در يک فرد، سازندة احساس‌هاي وابسته گي به سرزمين، به فرهنگ، به زبان را در او به وجود مي آورد. زيستن با اين احساس‌ها جزيي از زيستن در جمعيت است. افراد افزون بر آنچه براي خود هويتِ خودي (“من” و “خود”) قايل اند، خود را حاملِ يک “هويتِ گروهي” نيز مي دانند. در جوامعِ کُهن (در آنتروپولوژيِ امروز به جاي “جوامع بدوي” مفهوم جوامع کهن را که بار خوار شُمُرنده ندارد به کار مي برند) و در جوامعِ قبيله يي، “هويتِ گروهي” (يعني تعلق داشتن به يک خيل يا يک قبيله) مُعَرفِ رسميِ افراد بود.

از آنچه تاکنون گفتيم مي‌توان نتايجِ زير را بيرون کرد:

داشتنِ يک هويتِ شخصي (و اين هويت را در جامعه زيستن) مستلزم عناصر زير است:

تداوم در بستر زمان به حيث يک “فرد” (فرد به معناي يگانه)؛

جدايي از ديگران و خود را به حيث يک “ديگر” بر ديگران قبولاندن؛

حل نشدن و از خود بيگانه نشدن در ديگران (حل نشدن در تاجيک بودن يا پشتون بودن و غيره . . )

زيستن با آنچه در من است و در ديگران نيست يعني تثبيتِ پيوسته و دايميِ ويژه‌گي‌هاي جدا کننده ام؛

تأثير گذاشتن بر محيطِ زيست از طريقِ کنش‌هاي فردي (از عمل سياسي گرفته تا ايجاد آثار هنري).

“هويتِ گروهي” وجودِ خارجي و مستقل ندارد و صرف با هم شُمردنِ افراد است که در يک يا چند زمينه با هم شباهت دارند. (مثلاً با زباني گپ مي زنند که به وسيلة آن همديگر را مي فهمند. ياد آور بايد شد که زبان‌هاي هر يک از اين آدم‌ها که يک ديگر را مي فهمند با هم مشابهت دارند، همانگونه که سفيدِ يک ورق کاغذ با سفيدِي ورق ديگر شباهت دارد و عينِ سفيد نيست. فارسيِ فردوسي با فارسيِ ابن سينا و فارسيِ صدرالدين عيني و فارسيِ يک شاگرد مکتب در لوگر با هم شباهت دارند و زير مفهومِ کُلي “فارسي” قرار مي گيرند. اين گونه “اشتراکِ زباني” از سنخِ منطقيِ “رابطه”(نسبت) چون “برادر بودن” نيست. در برادر بودن وجودِ يکي مستلزم وجود ديگريست در حالي که وجودِ فارسيِ فردوسي ربطي با وجودِ فارسيِ عيني ندارد.)

احساسِ تعلق داشتن به يک گروه، همانند ديگر احساس‌ها، سازندة فرديتِ يک فرد است. احساسِ تعلق داشتن به يک جمعيت هيچ گونه رابطه يي با نظام ارزشيِ اين جمعيت (مجموعة اخلاقيات و معنويات اين جمعيت) ندارد.

همين احساسِ تعلق داشتن به يک جمعيت است که به حيث يک “هويت” در درازاي عمر توسط يک فرد زيسته مي شود. وقتي افرادِ زيادِ متعلق به يک جمعيت احساسِ تعلق داشتن به اين جمعيت را در يک مقطعِ معيّنِ تاريخي بزيند ، چنين خواهند پنداشت که يک “هويتِ جمعي” را با هم تقسيم کرده اند! تصورِ “هويتِ جمعي” (هويتِ قومي، هويتِ زباني، هويتِ ملي و غيره) در جريانِ زنده گي و به ويژه در وضعيت هايي که بقاي يک جمعيت به مخاطره مي افتد، به طور صريح تبارز مي‌کند. داشتن وجوه مشابه خود به يک انگيزة “همسان ساز” و “وحدت بخش” مبدل مي شود.

4-  تفاوت بين “هويت هاي جمعي” دليلِ اثباتيِ اين هويت هايند يعني يک هويتِ جمعي هنگامي معنا پيدا مي‌کند که “هويت هاي ديگرِ جمعي” حضور داشته باشند. اگر در اثر حادثه يي همه جهان به جز سرزمين چين نابود شود “چيني” بودن ديگر به چيزي دلالت نمي کند و به “بشر” بودن تبديل مي شود.

پس تفاوتِ “هويت هاي جمعي” منشاي برخورد ، تقابل و ضديت ميان اين هويت‌ها بوده نمي‌تواند. تقابل، برخورد و در نهايت ستيزه و سرکوب و استيلا و سيطره جويي ناشي از مطرح کردنِ منافع و اهدافي اند که ورايِ “هويتِ جمعي” وجود دارند. نخستين جنگ‌هايِ گروه هاي انساني به خاطر به چنگ آوردنِ  فرآورده هاي کارِ ديگر گروه ها رُخ داده اند، يعني کاملاً اقتصادي – سياسي بوده اند. استعمارِ سده هاي پسين با عنوان کردنِ شعارِ دروغين صدورِ مدنيت و مُدرنيته گسترده ترين شکل آن جنگ ها و ستيزه هاي نخستين بود و هدفي جز غارتِ منابع طبيعي و انسانيِ سرزمين هاي مستعمره نداشت. فاشيزم هيتلري با نقاب آريايي اش چيزي نبود جز تلاش براي استيلا بر جهان.

5- هجوم بر افغانستان به وسيلة ناتو ـ امريکا، تحميل يک حاکميتِ دست نشانده بر کشور و نبودِ يک مقاومتِ “ملي گرايانه” در برابر اين وضعيتِ تحميلي، عامل اساسيِ بحرانِ کنونيِ “هويتِ ملي” در افغانستان بوده انگيزه يي براي تبارزِ هويت هاي محدودترِ جمعي چون تعلق زباني، تعلق قومي، تعلق منطقه يي و غيره گرديده است. اما ستيزه بين اين هويت‌هاي محدودتر (تکرار مي‌کنم که منظور از “هويتِ گروهي” حضورِ وجوه مشابه در افرادِ يک گروه و احساس تعلق داشتنِ افراد به اين گروه است ورنه “هويتِ گروهي” في نفسهِ وجود ندارد) مانند هميشه، بر محور منافع اقتصادي ـ سياسي شکل مي گيرد ولي اين بار از بيرون از مرزهاي کشور سازمان داده مي شود.

دولت پاکستان آشکارا خواهان استقرار حکومت پشتوني در افغانستان است! آنچه را از طريق جهاد و طالب نتوانست مستقيماً به دست آوَرَد، اينک مي‌خواهد از طريق “پشتونيزم” به دست آوَرَد. دولت پاکستان سرِ سوزن علاقه يي به فرهنگِ پشتون‌ها و زبان پشتو ندارد، يگانه علاقه اش حاکميت بر سرزمين افغان‌هاست و در نهايت محلق ساختنِ جنوب هندوکش به پاکستان.

به همينگونه، دولت ايران هيچ گونه علاقه يي به زبانِ تاجيکان افغانستان ندارد، يگانه علاقه اش حفظ منافع نظام آخوندي ايران است. درعراق و يمن و سوريه و بحرين و لبنان از “عربي” دفاع مي کند، ني از فارسي!

پس آشکار است که در وضعيت کنوني افغانستان، تقابل و برخورد از مواضع تعلق داشتن به يک قوم يا يک زبان رابطه يي به اين تعلق داشتن ندارد زيرا مسأله، يک مسألة “سياسي” است، نه يک مسألة بينِ قومي يا بينِ زباني!

آناني که علاقه مند سرنوشت زبان‌ها و اقوامِ ساکن در سرزميني به نامِ افغانستان اند بايد ماهيتِ راستينِ “قوم گرايي و زبانگرايي” را به حيث ابزارهاي سياسي که در خدمت راهبرد هاي استيلا گرانة بيروني و سيادت سياه ترين نيرو هاي قرون وسطايي قرار دارند، نشان بدهند و آگاهان و جوانان را براي مقابله با اين گرايش‌ها بسيج نمايند.

به ديگر سخن، هرگاه برتريِ يک زبان يا يک قوم يا خوار شمردنِ يک زبان يا يک قوم مطرح مي گردد بايد منشاي آن را افشا کرد و آگاهي داد. ستيزه هاي هدفمندِ راه انداخته  شده ربطي به امير کرور و فردوسي ندارند! آن خدمتي را که “الشفأ” و “القانونِ” ابن سينا از طريق زبان عربي به بشر انجام داد، ربطي به بلخي بودن پدرش ندارد!

برماست تا پوستة پديده هايي چون زبانگرايي و قومگرايي را بشکافيم و ماهيتِ آن‌ها را نشان بدهيم و در دام‌هايي که دشمنان زادگاه و مردمِ ما فرا راه ما گسترده اند، نيفتيم و به ياد داشته باشيم که “تاريخ” بازيگرِ شگفتي انگيزيست که با چهره هاي رنگارنگ به صحنة روزگار مي‌آيد!                                             پايان

اشتراک گذاری:

نظر بدهید