اين سوي جلگه هاي مه آلود

(نگرشي بر شکوفايي وجلوه هاي ويژة شعر دهة هشتاد و نود در افغانستان)

بخش دوم

محمداسحاق فايز

(پيوسته به گذشته)                          دوره طالبان و وضعيت شعر و ادبيات

شعر”بلاي حادثه” روايتگر اندوه روز هايي است که طالبان، تازه کابل را گرفتند و شب تاريک مستولي شده بر وطن را سياه تر کردند. دردي که در اين سروده نمايان است درديست که خودم در نزديک به يک ماهي که در زير سايه حاکميت وحشتناک طالبان زنده گي کرده بودم، کشيده ام و بيان شدني نيست:

 

سپيده سر زد و مهتابِ دوره گرد تکيد

اقاقييِ شفق از صبحِ زخم و درد تکيد

طلايه داد خبر کز زمينِ وحشتِ  شب

کسي چو آمد و گرد از قبايِ مرد تکيد-

– لبِ ستيزة شمشيرِ تيزِ دشمنِ من

به رويِ سينة خونينِ رهنورد تکيد

به يک طلوع ز افق، مهر گريه زارم سوخت

به يک نفس چه دلش مرده و چه سرد تکيد

هوايِ رايحة سبزِ باغ هايِ انار

فسرد و در قدمِ باغبانِ درد تکيد

سطوحِ مرتفعِ پرده هايِ تيرة شب

به شانه هايِ سپيدارِ باغِ زرد تکيد

بلايِ حادثه از شامِ دردبارِ جنوب

قبيله وار ولي زآسمان چو گرد تکيد(4)

و چنين بوده روزگار سياهي که در آن نفس در سينه ها حبس بود و سايه سار شب‌هاي تاريک و ظلماني، رمقي براي آزاد انديشان، شاعران و نويسنده گان در کشور نمانده بود تا دردهاي درون‌سوز شان را فرياد زنند.

اگر کسي را از تبار نويسنده و شاعر هوايي بود و مجال انديشه و فضايي براي سرايش و نوشتن در خانه هاي شان قلم مي زدند و نگه مي‌داشتند و جايي و وسيله يي براي نشر نگاشته هاي شان در دسترس نبود.

در چنين حال و هوايي حتي آناني هم که به طالبان تعلق خاطر نداشتند نيز بسياري از نگاشته هاي شان رنگ و بوي مقاومت در برابر طالبان و رژيم قرون اوسطايي آن ها را داشت.

سروده يي از خويش را که در ماه جوزاري 1368 خلق شده است و کوتاه نيز  هست، اينجا شاهد مي آورم. اين سروده”فرياد” نام دارد:

 

من تلخ در تماميت شام مي خزم

در چهار راه گنگ سياهي به صد اميد

در حجم بيصدايي دروازه هاي شب

فرياد مي کشم:

–    فانوس!

–    چلچراغ!

–    روشني!(5)

به راستي در آن ساليان چنان يأس و نوميدي بر دل‌هاي مان نشسته بود که جهان را جز آشيان درد و حسرت نمي دانستيم و در تحسري تلخ روزان و شبان را مي‌گذشتانيديم.

چشم ها مان به دنبال درخشش ستاره گاني در شب بودند که مي پنداشتيم که از کرانه هاي آسمان شايد به سوي مان چشمک بزنند و اميدي بر دل‌هاي مان بکارند و نويد دهنده پگاهي يي روشن و اميد بارش و مژده دهنده پايان روزگار پر از مشقت و درد مان باشند.

شعر”دريغِ من و درد من” از نگارنده که در حوت 1368 سروده شده است، اين حقيقت دردناک را بازتاب مي دهد:

 

شبِ ديجور!!

وقتي تو سَتَروَن اين چنين ماندي

افق را معنييِ روشن نمي خوانم

ترا تکرار مي بينم

و به پشتِ پنجره وقتي که مي ميرد چراغِ روشنِ منزل

به عمقِ تيره ات فرياد مي دارم:

دريغِ من و دردِ من

صدايم را بسويِ جلگه هايِ نور

                           راهي نيست!

و پژواکِ غميني مشنوم ار دور:

-راهي نيست!

          – راهي نيست!

                        – راهي نيست!(6)

همين اکنون که اين شعر را مي خوانم گويي همانند پايان نوميده کنندة آن صداي رو به خاموشي اين پژواک غم اندود در اعماق دره هاي ذهنم طنين انداز مي باشد.

در آن سال ها اندک بودند شاعراني که در داخل کشور مي زيستند و از اين رو منابعي که بتوان از آن ها شاهد آورد نيز اندک است. من به استناد مأخذ هاي معدودي که در دسترسم قرار دارند، قضاوت مي کنم و اين جزء را به کل رجعت مي دهم.

فهيم فرند از شاعراني بود که در زمان حاکميت طالبان بر کشور، تاچندي در جبهة مقاومت زنده گي مي کرد و بعد او روانه کشور جمهوري تاجيکستان شد و در آنجا درکنار ديگر فرهنگيان  به کار هاي فرهنگي سرگرم شد و بعد از آن جا عازم جمهوري اسلامي ايران گرديد و در قنسلگري افغانستان مقيم مشهد ماموريت گرفت.

او از شاعران ضد طالبان است و شعر هايش در راستاي مقاومت گاه در قالب استعارات و گاه روشن و واضح بيان شده است. اينک نمونه هايي از شعر هاي او را بگونة شاهد اين جا ارايه مي کنم.

اين شعر در قالب مثنوي سروده شده است و روايتي است نمادين ميان دو تن که با توجه به حالات آن زمان مي توان دانست که  گفتگوگران کي ها اند:

 

سيه پوش مردي ز صحراي دار

 سفر کرد با فوج و دهل و سوار

 چو بيهوده بسيار منزل نمود

رهش گم شد و پاي هايش بسود

 پس از دير گاهش به جايي رسيد

که جز لشکر کوه چيزي نديد

 به بالاي ديواري از سنگ سخت

يلي ديد بنشسته تيغي به دست

 به يل گفت شاه خراسان منم

 در سنگي شرق گم کرده ام

 براي چه اينجا تو بشسته اي

چرا دشنه اندر کمر بسته اي

در اين کوه و در امر کردم بسي

 که حربه نبينم به دست کسي

 زمينت دو تا نان خود نيم کن

 و تيغت بياورده تسليم کن

يلش گفت شه ني تو يک بنده اي

 و بر اين طرف ره غلط کرده اي

برو ورنه اين سنگ، سنگ دمن

 بکوبم يکايک ترا بر دهن

 يل از خشم بر صخره يي دست برد

و با خشم اندر فلاخن سپرد

سپس همزمان کرد سنگش رها

بمانند رعدي که الماس را

به حکم خدا صخرة دردبار

فرو رفت اندر دهان سوار

به پشت خر تيز جولان او

زمستان شد از برف دندان او…(7)

 

از اين شاعر غزل ديگر مي آورم. اين غزل قيام چوب شکن نام دارد:

 

به باغ ما که عبادتگه درختان است

 قيام چوب شکن خاطر زمستان است

زشاخة کهن اندوه باغ پرسيدم

به گريه گفت در ختي که ماه ميزان است

 چنار دهکده را خشک گشته برگ زبان

و شانه هاي بلندش به زاغ دالان است

حيا به کاسه و ناموس ها به بشقاب اند

به خوان حاکم ديوس برده مهمان است

 فريب سجده و بوس تبر به کاج مخور

که در جبين لبش درد و داغ پنهان است

دو دشت لاله به کفهاش آن مسافر خيس

 شهيد آمده از شهر خون و باران است

خدا ببخشدت اي سينه چاک آزادي

ترا هزار شفق در پس گريبان است

 به بام دهکده يي بر فراز هندوکش

فرند حنجرة درد هاي انسان است…(8)

 

(ادامه دارد)

اشتراک گذاری:

نظر بدهید