غرور ملي همه اقوام احترام گردد

احمد سعيدي  

من در اين نوشته مي کوشم تا حقيقتي را بنگارم که تا هنوز درمورد آن کمتر تبصره شده است.

دربارة هويت اجتماعي، بحران ونيز تحولات اين هويت بحث‌هاي گوناگوني از نظر جامعه شناسي، روان‌شناسي اجتماعي و مطالعات فرهنگي مطرح شده و مي‌شوند. طوري‌که در فوق تذکر داده‌ام من اما قصد دارم تا در اين مقالة مختصر برخي فکرها را در مورد نقش و کارکرد مسألة هويت قومي در حوزة سياست حکومت وحدت ملي که مطرح بحث است و زيرکانه نگاشته شده و توجه خواننده‌گان روزنامه را به خلايي جلب کنم که گروه هاي سياسي به شمول اپوزيسيون ها در ساخت آن کار چنداني تا کنون انجام نداده اند و اين خود، از نظر من، مي تواند سرمنشاء حرمان ها و شکست ها و عدم توفيق هاي آن‌ها باشد. در واقع مي خواهم شما را دعوت کنم تا مشترکاً به مسألة هويت قومي به عنوان يک امر سياسي، يک ابزار سياسي و يک ميدان مبارزة سياسي بنگريم تا شايد از طريق اين نگاه به برخي نتيجه گيري هاي مفيد و عملي براي چارة طاعوني که با نام حکومت وحدت ملي بر جان کشور و مردم ما سايه افگنده است، برسيم.

اما، پيش از شروع کار، لازم است بگويم که هويت قومي، بي‌آن‌که خود در گوهر پديده‌ي ايدئولوژيک باشد، مي تواند در متن يک ايدئولوژي سياسي بکار گرفته شود.

در اين حالت و در اغلب مواردي که گروه هاي سياسي از پديدة هويت قومي يا ملي صرفاً به عنوان يک ابزار سياسي استفاده مي کنند حاصل کار به صورت استقرار ايدئولوژي جديد و نيز کارگذاران آن بر جامعه در مي آيد و دور باطل تبعيض و سرکوب و خفقان ناشي از حاکميت هاي ايدئولوژيک قومي، تکرار مي شود. لذا تلاش مي‌نمايم تا در پايان اين مقاله نقاطي را مطرح سازم که توانسته باشم اهميت پرداختن به هويت همچون يک ابزار کارآمد سياسي را روشن توانسته باشم، ناگزير خواهم بود تا نکاتي را نيز پيرامون راه هاي جلوگيري از ايدئولوژيک شدن هويت قومي (که مي تواند به پديده هاي خطرناکي همچون شوونيسم و ناسيوناليسم و فاشيزم که به نمونه  حکومت هاي هيتلري بيانجامد) اضافه کنم.

گاهي به نظر من، اين باور جلب توجه مي‌کند که در بيشتر جوامع پيشامدرن، يا جوامعي که نيش مدرنيت را چشيده و از نوش آن محروم مانده اند، يکي از جدال هاي انديشه گي در بين متفکران وابسته به گروه‌هايي که بر سر مدرنيت با يکديگر داراي تضاد عقيده و هدف هستند پيش از آنکه جنبة سياسي داشته باشد، گاه حتا بي‌آن‌که خود بدانند، به مسألة هويت قومي بر مي گردد که ظاهراً پديدة فرهنگي است تا سياسي. در واقع، در صحنة حيات سياسي و اجتماعي، هر گروه، ضمن انجام  فعاليت هاي سياسي خود، داعية آن را نيز دارد که مردم داراي هويتي هستند که گروه مذبور بهترين معرف و مؤيد آن است. در عين حال، مبارزة گروه‌ها عليه يکديگر نيز، به جاي اين‌که مبارزة مبتني بر برنامه خدمت‌گزاري باشد، در مورد هويت قومي مي‌چرخد.

اين يک واقعيت آشکار است که مردم افغانستان معرف يک مفهوم مجرد و انتزاعي است که مي توان ـ با دادن صفات مختلف ـ براي آن هويت هاي گوناگوني قائل شد. مثلاً، هنگامي که روشنفکران در نهاد قانون گذاري در شرايط موجود تشخيص دادند که يکي از دلايل عقب مانده‌گي جامعه و مردم شان نقش ارتجاعي افزون طلبي قومي و زباني بوده است اين روشن فکران مي‌دانند که زمامداران تلاش دارند از همين طريق به خاطر پارچه پارچه کردن هويت هاي مشخص لوازم استمرار استبداد و بزرگ مالکي را به خاطر ادامه قدرت خويش فراهم سازند، حتا گفته مي شود که بعضي از مسؤولين در حاکميت موجود به اين فکر نيز هم افتادند که «سرچشمه هاي هويت قومي مردم افغانستان را عوض کنند و بکوشند تا به آنان يادآوري نمايند که افغان ها تنها لايق نام و نشان اقوامي نيستند که در قانون اساسي از آنها تذکر بعمل آمده بلکه لايق نام و نشان هويت قومي صد تکه و صد پارچه اند که ما سفارش کرده ايم از سوي ديگر، در طي عمر حاکميت موجود شاهد آن بوده ايم که قبل از به قدرت رسيدن زمامداران موجود در افغانستان برنامة تغيير هويت قومي مردم افغانستان در صدر کار اين حاکميت به خاطر توزيع شناسنامه الکترونيکي قرار گرفته بود عده‌یي پس از احراز قدرت سياسي، کوشيدند تا با تبليغ اين هويت تکه و پارچه کردن قومي، از يکسو و زدايش هرآنچه غير اکثريت و اقليت به شمار مي رود کاري بکنند که نبايد به آن اجازه داده شود.

اگر به تاريخ نگاه کنيم و همة بزرگان انديشه و ادب فارسي دري نيز از متن همان مهد تمدن کهن برخاسته اند. نه کسي به سعدي يا فردوسي شک مي کند و نه مولانا و نه بايزيد و نجامي و نه حافظ حالا کار بجاي نرسيده است فرهنگ اين کشور يکباره از توليد چهره هاي بزرگ فرهنگي و علمي بکلي باز مانده باشد. درست است که دستاني در کار اند تا هويت‌هاي درخشان تاريخي را خدشه دار سازند. به باور من  اين اولين داستان نيست که مي‌خواهند هويت ها و اقوام را پارچه پارچه کنند در گذشته نيز زمامدران ماجرا جوي در کنار و گوشه اي دنيا بوده‌اند .

چون به قدرت سياسي دست يافتند و دين و دولت و هويت را براي نخستين بار در هم آميختند، کوشيدند تا هويت مردم تحت فرمان خود را به رنگي در آورند که آميزه اي بود از انديشه هاي قومي، زباني و مذهبي. من فکر مي کنم با وجود که اين تحليل را خيلي شتاب زده نوشته ام مي شود نتايج گوناگوني را استخراج کرد که بد نيست در مورد هر نقطه آن جدا گانه صحبت شود.

1- قبل از هر چيز، همين گوناگوني ادعاها گواه آن است که پديده اي به نام هويت يکپارچه وجود ندارد و مردم هر جامعه حامل اجزای پراکنده اي از هويت هاي گوناگون هستند که در طول تاريخ بر سر راه‌شان شکل گرفته و زيربناي فرهنگ و جهان بيني شان را به وجود آورده اند. در ميان اين اجزای پراکنده مي توان به جزئياتي برخورد که جنبة عام و گسترده دارند و بيشترين مردمان را در خود مي گيرند و نيز جزئيات خاص و موضعي را يافت که از آن بخشي از مردم هستند.

2- در واقع، هر فرد آدمي، در مرکز دواير متحدالمرکزي ايستاده است که کلاً حکم اجزاء هويتي او را دارند. ويژه‌گي‌هاي مکاني (خانه، محله، شهر منطقه کشور، قاره) و ويژه‌گي‌هاي فرهنگي (مذهب، زبان، ايدئولوژي، تحصيلات، دسترسي به رسانه ها) هر يک همچون کره‌هاي شفاف بر گرد هر فرد حلقه زده و ارتباط او را با افراد ديگر تأمين مي کنند. صاحبان قدرت، بنا بر ضرورت هاي کار خود، دست در اين مجموعة کرات متحدالمرکز مي زنند و مي کوشند در حافظة نسل هاي تحت حکومت خود برخي را پر رنگ کرده و برخي ديگر را به دست فراموشي بسپارند که نمونة آن در حال حاضر در اين حاکميت به وضوح ديده مي شود.

3- هويت يک پديدة پايدار هم نيست و حکومت ها مي توانند در دست کاري در اجزای آن، مثلاً از راه، پس و پيش کردن چين وقايع تاريخي و اجراي برنامه هاي گستردة مربوط به سياست هاي فرهنگي، به فاصلة يکي دو نسل، مردمان را با هويت خاصي که در نظر دارند عادت دهند.

4- مردمان نيز داراي حافظة تاريخي ثابتي نيستند و اجزای اين حافظه، هم به صورت طبيعي و در مرور زمان و هم با اجراي سياست هاي فرهنگي خاص، دستخوش تحول مي شوند و در عين حال، مي توان اين تغييرات را در فاصلة کوتاهي به وجود آورد.

5- اما حکومت ها تا زماني در اجراي برنامه هاي فرهنگي خويش کامياب اند که هويت تلقين شونده از جانب آنها براي مردمان نه تنها مشکلي پيش نياورد که در ايجاد تصور و اميد مثبت آنان نسبت به حال و به خصوص آينده، نقش سازنده داشته باشد. به عبارت ديگر، حکومت ها، به عنوان مجري سياست هاي فرهنگي و مردمان، به عنوان موضوع تلقين و فرهنگ پذيري، همواره در مرزهاي هويت پيشنهادي حکومت ها حرکت مي کنند و رفاه و آسايش و آزادي عملي که يک حکومت مي تواند به مردم بدهد، تعيين کنندة طول مدت اين همزيستي است. به محض اين‌که حکومت راه استبداد و تحميل و ايجاد تنگنا و انسداد آزادي ها را در پيش گيرد، روند دور شدن ذهني مردم از هويت پيشنهادي حکومت نيز آغاز شده و به صورت دم افزا گسترش مي يابد.

6- و نتيجة مهمتر، که مستقيماً به کار امروز ما مي آيد آن است که وقتي روند دور شدن مردم از هويت قومي پيشنهادي حکومت آغاز مي شود، سازمان هاي بديل سياسي که عليه طرح هاي حکومت مبارزه مي کنند، تنها در گستردة ارائه يک هويت الترناتيف است که مي توانند از يکسو مردمان را از هم هويت شدن با حکومت باز دارد و از سوي ديگر، به آنان نشان دهد که در مجموعة عناصر هويتي آنها اجزايي نيز وجود دارند که مي توانند هويت نوين را براي آنان تأمين کنند.

به اعتقاد من، از همين نکات مختصر شده و ششگانة فوق مي توان برخي راهبردها را براي تنظيم و اجراي برنامه هاي سياسي ـ اجتماعي ـ فرهنگي به دست آورد. من در اينجا فقط به چند نمونه از اينگونه راهبردها که به کار آفرينش و گسترش هويت الترناتيف بومي مي آيند اشاره مي کنم.

الف ـ تشخيص خط افتراق، يعني محل جمع آمدن خطوطي که مردم مشتاق تغيير را به صورت قاطع از هويت پيشنهادي حکومت منفک مي کنند.

ب ـ جستجوي عناصري مورد استفاده قرار نگرفته يا سرکوب شده در مجموعة کلي هويت مردم که از يکسو با هويت پيشنهادي حکومت متفاوت است و از سوي ديگر، دلايل عمده براي جذاب شدن آنها در ذهن مردم موجود دارد.

ج ـ منسجم ساختن عناصر اخير در غالب يک مجموعة با معني و خردپذير

د- انجام کارهاي تبليغي براي معرفي مجموعة الترناتيف جديد و تشريح کارکردهاي آن

هـ – تنظيم برنامه هاي ملي براي متجلي ساختن اين مجموعه در رفتارها و گفتارهاي فردي و جمعي.

تاريخ معاصر ما صحت و کارایي اين راهبردها را به خوبي نشان داده است.

باري، بر اساس آنچه گفته شد، آن دسته از سازمان هاي سياسي اپوزیسيون که مبارزه را نه صرفاً براي به دست آوردن قدرت که براي آزادي و رهایي مردمان خويش ادامه مي دهند و در نتيجه، خواستار آن نيستند که با هر تزويري شده به قدرت راه يابند و سپس با استمداد از سرکوبگري و ايجاد رژيم رعب و وحشت، در قدرت موقت بمانند، راهي جز اين ندارند که در مجموعه هاي ناگزير هويت الترناتيف که مي سازند و عرضه مي‌دارند، عناصري را بگنجانند که از تبديل هويت قومي  به ايدئولوژي جلوگيري کنند. مردمان نيز اگر در جستجوي مجموعة هويت قومي مناسبي براي امروز و فرداي خود هستند بايد مراقب باشند که اينگونه عناصر ضد ايدئولوژي در درون مجموعه هاي پيشنهادي حضور و ظهوري غالب داشته باشند.

اجازه دهيد در اينجا تنها به يکي دوتا از اين عناصر ضد ايدئولوژي اشاره کنم:

1- عناصري که جلوگير تبعيض گذاري اند و به همة انديشه ها و بودهاي گوناگون اجازة همزيستي مي دهند.

2- عناصري که پاسدار حقوق اقليت ها در برابر حضور قاهر اکثريت اند.

3- عناصري که از رخنة عوالم باطني و روحاني و آسماني به روند آفرينش قواعد و هنجارها و ارزش ها و قوانين اجتماعي جلوگيري مي کنند.

4- عناصري که موجب مي شوند تا شايسته سالاري در گستره ترين شکل خود تعطيل نشود.

5- عناصري که امکان تحقق عدالت اجتماعي را با حفظ آزادي هاي مصرح در اعلامية حقوق بشر تضمين مي کنند.

به نظر من، ايجاد هرگونه مجموعة هويت قومي که متضمن نکات فوق بوده و در عين حال، بتواند همچون الترناتيف هويتي حکومت ملي عمل کند، همراه با اتحاد نيروهاي گوناگون اپوزیسيوني که قصد تعطيل هيچ يک از عناصر فوق را نداشته باشند، کار جانشين کردن نظام مردمي و امروزي را در برابر حکومت خود کامه در افغانستان تسريع و تسهيل مي کند.

و بالاخره، مهمتر از هر ملاحظه اي، بايد به اين نکته توجه کرد که اکنون، در پي اضافه از يک دهه تجربة حکومت داري بعد از سقوط طالبان و کارکردهاي هويت پيشنهادي آن، نسلي نو که دوران تازة دموکراسي نو پا را تجربه مي‌کنند و به خاطر گريز از طرح پيشنهادي هويت هاي مختلف در شناسنامه الکترونيکي ابا مي ورزند، آشکارا از وضع موجود اين وضعيت به شدت ناراض اند و اين نارضايتي اگر مهار نشود بالاخره در مسير خط افتراق حرکت خواهد کرد.

1- تأکيد سرکوبگرانه بر عناصري که با اين شيوه در توزيع شناسنامه الکترونيکي توافق ندارند تلاش صورت نگيرد.

2- عناصر ديگري از هويت عام قومي به خصوص در ساحت تاريخ پيش از اين حاکميت طوري تجارب بکار برده شود که از آنها بوي همزيستي  رفاه و آسايش و آزادي بيايد.

3- تلاش صورت گيرد به خاطر توزيع شناسنامه الکترونيکي عدم اعتماد ملي و همه سرشکستگي هاي بين المللي ناشي از عملکرد هاي نا عاقبت انديشانه حاکميت به وجود آمده است جبران شود.

4- غروري ملي همه اقوام احترام گردد که بر پايه هاي تبليغات دروغين استوار نبوده و اگرچه وضع بد کنوني را نشان مي دهد، اما آماجگاهش رسيدن به زمانة بهتر و سربلند تر باشد.

5- حاکميت از اشتباهات گذشته که در حق مردم روا داشته است به جامعه برگردانده شود و قانونگذاري در اختيار ارادة مردمان و عمل نماينده‌گان واقعي شان که طي روندهاي دموکراتيک برگزيده شده اند قرار گيرد.

6- از ايجاد جامعة هم شکل خودداري شود و بر تنوع و تکثر و گوناگوني تأکيد گردد.

7- خردورزي تحقير نشود؛ دانش به خرافه آلوده نگردد و توهم جاي واقعيت را نگيرد.

8- از تبعيض گذاري که در حال حاضر به اوج خود رسيده تا حد ممکن پرهيز شود و تنها شايسته سالاري باشد که تبعيضات مفيد و پاداش دهنده به خدمتگزاران جامعه را مجاز بدارد. مي‌‎توانم چيز هاي ديگري نيز بنويسم، اما مهم توانايي ما در ساختن هويت الترناتيف اما غير ايدئولوژيک است که بتواند کشتي شکستة سياست اين حاکميت را به ساحل مقصود برساند.

اشتراک گذاری:

نظر بدهید