آيا انسان «روح»  دارد يا با مرگ تمام مي‌شود؟

بخش چهارم و پایانی

همه چيزهايي که به فکرمان رسيده يا ساخته‌ايم؛ فرهنگ‌مان، ادبيات‌مان، شعرمان، موسيقي‌مان، عقلانيت‌مان، دستگاه‌هاي سياسي‌مان، همه محصول همين مغز است، مغزي که تکامل پيدا کرده است. چرا شامپانزه‌ها نتوانستند اين کار را بکنند؟ چرا گوريل‌ها نتوانستند اين کار را بکنند؟ شما شهر پاريس را مقايسه کنيد، با محل زنده‌گي شامپانزه‌ها در آفريقا؛ تفاوت اين‌ها فقط به خاطر تفاوت رشد مغز آدم است، و مخصوصاً همان طوري که خانم دکتور فرمودند، لوب پريفرانتال آن است.

اگر اين‌ها به اين نحوي که تکامل پيدا کردند، تکامل پيدا نمي‌کردند، ما اصلاً موجودات ديگري بوديم.

خانم دکتور فرنودي، ممکن است که الان گروهي از مردم ما با خود فکر کنند که بحث ترسناکي است اين که هيچ چيزي جز مغز وجود نداشته باشد. شما به عنوان روانشناس تا آوردن جهاني که انسان معتقد باشد در آن چيزي جز مغز وجود ندارد را چطور مي‌بينيد؟ آن هم براي انسان‌هايي که با اضطراب زنده‌گي روزمره مواجه هستند.

فرنودي: ممنونم از اين سؤال خوب شما. من فکر مي‌کردم با وجود اين‌که با توجيهات علمي دکتور در زمينه آناتومي مغز موافق هستم، ولي احساسم اين است که آن ويژه‌گي خاصي را که به زنده‌گي انسان معنا مي‌بخشد، اصلاً الان بسياري از عصب‌شناسان و دانشمندان اعصاب، مي‌گويند که مغز يک کمپني عظيم معناسازي است، و اين‌که چه معنايي در ذهن ما شکل بگيرد، آن معنا بيوشيمي رفتار ما را توليد مي‌کند. يعني هم‌حسي من با شما که من حال شما را آن گونه که خودت تجربه مي‌کني در يابم. دوم اين‌که با انجام پاره‌اي از کارها احساس شعف کنم مثل اين‌که وقتي گرسنه‌ام ناهار خودم را به يک بي‌خانمان بدهم؛ و بعد از همه، اين‌ها نقشي که اين فعاليت‌هاي مغزي در تنظيم عواطف بازي مي‌کند.

اين اتفاقات از ديد من بديع و تازه و غيرقابل پيش‌بيني و رو به تکامل و فراسورونده، که طبيعت مغز انسان است، به قول آن شعر مولانا که مي‌گويد:

«حمله ديگر بميرم از بشر

تا برآرم از ملائک بال و پر

بار ديگر از ملک پران شوم

وآنچه اندر فهم نايد آن شوم»

يعني مولانا به زيباترين شکل اين‌که مغز ما يک سيستم باز است و بسته نيست و لذا هيچ وقت هيچ حکمي در موردش قطعي نيست و تازه به تازه بايد با تکامل جلو رفت را مطرح مي‌کند. مادي‌گرايي اما يک سيستم بسته است.

آقاي دکتور، اگر آن طوري که شما مي‌فرماييد و آن طوري که گفتيد مطالعات علمي، ديدگاه شما را پشتيباني مي‌کند. اگر روح وجود ندارد، از انسان پس از مرگ چه مي‌ماند؟

کيميايي اسدي:‌ در واقع هيچ چيزي از وجود انسان باقي نمي‌ماند، چون مغز چهار دقيقه پس از آن‌که خون به آن نرسد، براي ابد از بين مي‌رود و هيچ چيز ديگري از آن باقي نمي‌ماند، و غيرقابل بازگشت هم هست، يعني هيچ طريقي حتا يک سلول انسان را پس از مرگ نمي‌شود به حال اول بازگرداند، تا چه رسد به مغز. و وقتي که اين جسم از بين رفت، ما هم مثل بقيه موجودات طبيعي از بين مي‌رويم. به قول خيام از خاک بر آمديم و بر باد مي‌شويم.

هيچ چيزي باقي نمي‌ماند. فقط بايد سعي کنيم از همين عمري که دارد [استفاده کنيم] و با همين مغزمان بهشت را همين جا بسازيم و از ساختن جهنم براي خودمان و ديگران خودداري کنيم.

اپيکور راجع به مردن، جمله جالبي گفته است که بعد از مردن همان احساسي را داريم که قبل از تولد داشتيم. دقيقاً هم همين طور است و هيچ الزامي هم به دنياي پس از مرگ نيست. واقعاً هيچ الزامي براي آن نيست چون اگر فکر کنيم که مي‌خواهند در آن دنيا مجازات‌مان کنند، يا پاداش بدهند، چه فرقي در نظم اين دنيا مي‌کند؟ به اين جهت نه تنها الزامي نيست، امکان آن هم وجود ندارد که پس از مرگ چيزي براي فرد وجود داشته باشد.

خانم دکتور فرنودي، پاسخ شما به همين سؤال چه خواهد بود؟

فرنودي: ببينيد، از انسان آنچه که در طول حياتش بين تولد و مرگ از خود باقي گذاشته و گردش آن در جهان است که ادامه دارد. يعني مولانا آنچه که از ذهنيت او هشتصد و خرده‌اي سال پيش بيرون آمد، وقتي که گفت:

نردبان اين جهان ما و مني است

عاقبت زين نردبان افتادني است

ابله آن کو رفت و بالاتر نشست

پاستخوانش سخت‌تر خواهد شکست.

وقتي اين ذهنيت را در آن زمان گفت، بعد از هشتصد سال اين بخش از مولانا هنوز زنده است، و اين موضوع است که ما را از پوچي حيات بيرون مي‌آورد و مرگ معلمي مي‌شود براي چگونه زنده‌گي کردن ما. با فناي مغز اين بخش از بين نمي‌رود.

راديو فردا

 

 

اشتراک گذاری:

نظر بدهید