آناني که از نيش زدن لذت مي برند!

مهرالدین مشید

تعصب واژة مصدر است که به معناي حانبداري، سخت گيري و پرخاش کردن آمده است؛ يعني چسپيدن و اصرار کردن به يک سلسله ارزش‌هاي قومي، زباني و فرهنگي به گونة کورکورانه و ناآگاهانه تا سرحدي که تمايل و اصرار بر آن، انسان را از خود بيگانه مي سازد و نوعي ارزش زدايي را در انسان بارور و ريشه هاي ارزش آفريني را در او مي خشکاند. تعصب که بيشتر در نماد قوميت و زبان خودنمايي مي کند، خطرناک تر از هر نوع گرايش است؛ زيرا اين گونه گرايش نه تنها چشمان انسان را کور و عقل اش را زايل مي کند، تمامي نيرو هاي تماميت خواهانه و شرير را در او زنده مي کند و به تعبير قرآن، «ختم الله» مي شود؛ بلکه ريشه هاي فرهنگي را نيز در انسان مي خشکاند و فرصت هاي پويايي و بالنده گي هاي فرهنگي را نيز در انسان متعصب نابود مي کند.

گاهي تعصب قومي و زباني چنان در احساس انسان حلول مي کند که نه تنها تمامي نيرو هاي خيرخواهانة او را تباه مي کند؛ بلکه او را به افعي خطرناک بدل مي نمايد که تنها با نيش زدن ديگران، عطش انسان زدايي او سيراب مي گردد و بس. از همين رو است که متعصبين قوم گرا و زبان گرا عاملان اصلي تنش هاي قومي و زباني در تمامي کشور هاي جهان سوم و به ويژه در کشور ما هستند. آنان به مثابة افراد کر و نابينا اند که حتا بر قلب هاي شان پردة ضخيم پوشيده شده است که حتا خدا را هم در نماد قوميت و زبان تصور مي کنند. از اين رو مي گويند که متعصبين مانند عاشقان کور و کر اند که فکر مي کنند هرآنچه خوبان عالم دارند،آن همه را در عصبيت قومي و زباني مي بينند؛ عصبيت در لغت به معناي شدت ارتباط و تعلق و حمايت کورکورانه آمده است. شخص متعصب هيچ زشتي را در سيماي معشوق قومي و زباني خود نمي‌بيند. براي متعصبين قوم گرا، قوميت خط سرخ است و هيچ گاه براي کس ديگر اجازة عبور از آن را نمي دهند و مانند گژدم هاي تشنه در اطراف خط جهل خود خزيده اند و هر چيزي که به خط نزديک مي شود، پيش از رسيدن به آن مانند عقرب وحشي بر آن حمله ور مي شوند تا آن که تمامي نيروي مقاومت او را از ميان ببرد واو را بر زمين افگند. زهر زبان قوم گرا ها حتا خطرناک تر و کشنده تر از مار هاي «خاکي شاه  مداري» است که از نيش زدن به يک انسان بسنده نکرده؛ بلکه عطش انتقام جويي اش چنان رو به افزون است که حتا با نيش زدن يک جامعه هم عطش انتقام جويي اش سيراب نمي شود؛ زيرا که تعصب بيشتر پديدة احساسي است و حس انتقام جويي هاي ضد ارزشي را در انسان زنده مي کند و تمايل حسي در آن به  شدت متصور است.

تعصب ريشه در ويژه گي هاي تباري دارد که زشت و مردود است و حتا اخلاق ستيز و انسان ستيز است و ارزش هاي انساني را که اخلاق جوهر تمام و کامل اين ارزش ها است. از اين رو، انسان را به شدت مورد حمله قرار مي دهد تا او را هدف قرار داده و ريشه هاي انسان دوستي در او را مورد تهاجم قرار بدهد که دلالت آشکار بر ذلت انسان دارد. تبار گرايي که شاخه يي از زشت ترين تعصب است، از جمله ويژه گي زشت بدوي انسان است که تبار گرايان حتا از ضربه زدن به کرامت انسان که يگانه معيار انساني شمرده شده، نيز خود داري نمي کنند و متعصبين در بسا موارد تا سرحد حيواني سقوط مي کنند. از اين رو تبار گرايي در اکثر موارد عامل اصلي فساد اخلاقي و فساد اجتماعي در جامعه است که حتا از هم گسيختگي هاي دردناک اجتماعي را به بار مي آورد و از هم گسيختگي هاي خطرناک سياسي را نيز در پي دارد. با تأسف فراوان که امروز بدترين از هم گسيختگي اجتماعي و سياسي، جامعة ما را تهديد مي کند که حتا هويت ملي ما را سخت تهديد مي کند. تعصب در نماد تبارگرايي چنان زشت است که حتا خداوند، تبارگرايان را تا سرحد شرک نشانه رفته است و در برابرش انترناسيوناليزم ديني را ارايه کرده است و با پيام روشن و شفاف اين که شما را از يک زن و مرد آفريدم و بعد به شعبه ها و قبيله ها تقسيم کردم تا يکديگر را بيشتر بشناسيد؛ (تقوا را در ميان شما به حيث يگانه معيار انساني برگزيدم) به تحقيق که بهترين شما پرهيزگار ترين شما است تا باشد که درخت تنومند انسانيت بر محور تقوا در تمامي انسان هاي روي زمين رشد يابد و بالنده شود. اين آيت چنان به پرهيزگاري و کرامت انساني تأکيد کرده است که انسانيت را حتا فراتر از کفر و اسلام بر محور تقوا مورد مداقه قرار داده است تا باشد که انسان هاي روي زمين بدون در نظر داشت هر گونه تفاوت در فضاي امن زنده گي کنند. دين از آن رو به تقوا تأکيد دارد و آن را محور ارزشي قرار داده است و برعکس تعصب و تبار گرايي را محکوم کرده است تا انسان ها بتوانند، در يک جامعه به حيث انسان، بدون در نظرداشت دين، مذهب، رنگ و نژاد در فضاي صميمانه خالي از هر نوع وسوسه ها زنده گي کنند؛ اما صدها دريغ و درد که شايد هم دليل اش به گونة ساختاري در جوامع جهان سومي باشد  که جلوه هاي آن را در فقر عاطفه به وضوح مي توان درک کرد که با تأسف تمامي انسان هاي جهان سوم را فراگرفته و حتا زنده گي آنان را به گروگان گرفته است. به دليل همين نقص است که امروز رنج خود و رنج انسان داشتن را ناگزيرانه به سر و دوش مي کشند و شايد به همين دليل باشد که جهان سوم درگير نابساماني ها و آشفتگي هاي دردناک اجتماعي و سياسي مي باشند و هر روز دچار حادثه هاي دروني و بيروني اند. چنان خشم و نفرت درون زا آنان را تهديد مي کند که گاهي با خود مي جنگند و از جنگيدن با خود رها نمي شوند که با تهاجم دست و پنجه نرم کرده و با بيگانه و مهاجمان تاريخ دست و پنجه نرم مي کنند. از اين رو جهان سوم، جهان حادثه هاي دردناک و فاجعه هاي کشنده است که روح بشري را در جهان سوم و فراتر از آن سخت تهديد مي‌کند. راستي هم به قول ناصرالدين صاحب زماني دانشمند ايراني، چه دشوار است چيزي را که از ما گرفته اند و هرگز چنين مجالي را حتا به پدران و مادران ما نداده اند تا براي ما برگردانند. پس چگونه ممکن است که ما آن را در خود جويا شويم که همانا عاطفة زيستن و با ديگران بهتر و صميمي تر آميزش کردن و يکديگر تحمل کردن جلوه هاي ناچيز آن به حساب مي روند. در نبود عاطفه است که گرايش هاي زشت و ضد انساني در انسان رشد مي کند و از ويژه گي هاي انساني هاي او کاسته و بر ويژه گي هاي ضد انساني او مي افزايد که تعصب نماد آشکار آن به شمار مي رود.

به همين دليل است که تعصب، انسان را در برابر اقوام ديگر به حيوان درنده بدل مي کند. از اين رو قوم گرايي و زبان گرايي، آفتاب سوزاني را ماند که هر خشک و تر را به آتش مي زند و انسان هاي قوم گرا از سوختن آن لذت مي برند. از اين رو، عصبيت قومي چنان به تعصب خطرناک بدل مي شود که تحمل پذيري ها را در انسان ها به صفر تقرب مي دهد که آنان جز خود ديگران را دشمن مي خوانند. اين گونه انسان ها را تعصب چنان خودشيفته مي سازد که ديگر هزار بار «اعوذ بالله» گفتن هم خيال شان را اندکي آرام نمي گذارد و تنها زماني آرامش در آنان براي لحظه يي برمي گردد که کسي را نيش بزنند و از آن لذت ببرند.

جامعه شناسان مي گويند، تعصب با زبان، جامعه و فرهنگ رابطة تنگاتنگ دارد؛ زيرا تعصب ريشه هاي انديشيدن را مي خشکاند و بستر هاي پويايي و بالنده گي را در عرصه هاي گوناگون فرهنگي نابود مي کند، به ادبيات و هنر به گونة شديد آسيب رسانده و مطالعات سودمند در حوزه هاي تاريخي و جامعه شناسي را به تحريف مي کشاند که از آن به عنوان مسخ تاريخ يادآوري شده است. بنا بر اين، تعصب چنان چشمه هاي سيال انديشه و تفکر را در انسان از جريان باز مي ماند که ذهن او را تهي مي سازد و تمامي داوري هايش را در مورد مسايل گوناگون زير پرسش مي برد. در نتيجه نگرش هاي او را در مسايل مختلف مخدوش کرده و زشت نگري ها و زيبا نگري هاي او را به صورت کل جريحه دار مي سازد. از اين رو در جامعه يي که تعصب حاکم شود، رکود در حوزه هاي مختلف فرهنگي به وجود آمده و انحطاط فکري و فرهنگي جامعه را فرا مي گيرد. با تأسف فراوان که امروز در جامعة ما چنان تعصب کارگر واقع شده و در رگه هاي سياست کاران مکار و فريبکار کشور رخنه کرده است که عقل و هوش آنان را تيره و تار کرده است و ذهن آنان را به گونة تار هاي عنکبوت درهم پيچيده است. اين در حالي است که شماري دلالان سياسي قوم گرا با بدرود گفتن به سياستمداري زير نام سياستکاران گويي مي خواهند، اقوام گوناگون  کشور را به جان هم بياندازند و از آن لذت ببرند. تبار گرايان گويي ملت را به گروگان گرفته و هر آن زهر پاشي مي کنند تا تخم نفاق و اختلاف را ميان مردم ما کشت کنند و با استفاده از آن، اهداف سياسي شان را به پيش ببرند. اين در حالي است که ميان شهروندان کشور اين ذهنيت مطرود موجود نيست همه در کنار هم در کوچه و بازار در فضاي پر از صفا و صميميت باهم زنده‌گي دارند. اين سياستکاران آزمند و استفاده جو اند که مي خواهند با دامن زدن به تنش هاي قومي به اهداف پليد شان نايل آيند. حال بر ملت عزيز و سرفراز افغانستان است تا خود را از حلقة نيرنک تبارگرايان تاجيک و پشتون و ازبيک و ترکمن و هزاره رها سازند و براي ملت شدن تلاش کنند تا با استحکام وحدت ملي، اقتدار ملي در کشور جان بگيرد و ارزش هاي ملي در اقتدار کامل سياسي تجلي يابند.

اشتراک گذاری:

نظر بدهید