استراتيژي سياسي و نظامي امريکا در افغانستان

شمشاد عزيز کاظمي

روابط رسمي و ديپلماتيک افغانستان با ايالات متحده امريکا چندان قدامت طولاني خوب ندارد، شاه امان‌الله‌خان زماني که به قدرت رسيد،در سال 1919م،استرداد استقلال افغانستان را از امپراتوري بريتانيا اعلام نمود و در سال 1921م،بريتانيا به صورت رسمي، استقلال افغانستان را به رسميت شناخت.

بعد از کسب استقلال افغانستان،شاه امان الله خان دنبال بر قراري روابط ديپلماتيکي خود با کشور هاي اروپايي و غربي برآمد و نخستين کشوري که استقلال افغانستان را به رسميت شناخت، اتحاد جماهير شوروي به رهبري ولاديميرلنين بود،بعد از شوروي،جمهوري ترکيه به رهبري مصطفي کمال اتاترک بود که استقلال افغانستان را به رسميت شناختند.

بعداً شاه با فرستادن يک عده اشخاص ورزيده همچون محمد ولي خان دروازي در سال 1921م،عازم اروپا و بعد وارد امريکا مي شد. ولي با پاسخ منفي سياستمداران امريکايي،دوباره برمي گردد،شاه امان الله خان تلاش زيادي به خرج مي داد تا روابط رسمي خود با امريکا را بر قرار کند؛ اما مشکل اساسي سر راه ديپلماسي افغانستان، بريتانيا بود؛ چون دولت انگلستان عقده اي که از جنگ سوم افغان و انگليس گرفته بود همواره در روابط افغانستان و امريکا مشکل سازي مي کرد.

در زمان محمد نادر خان،انگليس با تمويل اسلحه به نادر خان و سياست يک جانبه گرايي نادر خان با انگليس ها،مانع برقراري روابط امريکا باافغانستان مي شد.

در زمان زمامداري نادر خان هم تا جايي تلاش صورت گرفت،در سال 1930م،کانگرس امريکا طرح سياست خارجي خود مبنا بر،برقراري روابط امريکا با افغانستان مطرح کردند ولي بازهم کانگرس رأي منفي داد.

چرا ايالت متحده امريکا از روابط خود با کشوري چون افغانستان ابا مي ورزيد؟

آقاي والس مري،رييس شعبه خاور نزديک وزارت خارجه امريکا؛ دلايل خود را براي عدم برقراري روابط امريکا با افغانستان چنين بيان مي کند: «افغانستان بدون شک متعصب و خصمانه ترين کشور جهان امروز است؛ در آنجا حقوق افراد خارجي و جود ندارد،حتا حقوق سرمايه گذاران خارجي هم حمايت نمي شود،حقوق تساوي ميان مسيحيان و مسلمانان نيست. در آنجا هيچ بانکي وجود ندارد و همواره کاروان هاي کاروانيان غارت مي شود.بريتانيايي ها سال‌ها است که ورود شهروندان سفيد پوست خود به آن کشور را ممنوع کرده اند.»

در دوران پادشاهي محمد ظاهرشاه،روابط افغانستان با کشور هاي اروپايي و غربي در عرصه هاي مختلف گسترش پيدا کرد.‌

بعد از قتل محمد نادر خان، جانشين او محمد ظاهرشاه، نامه‌اي به رييس جمهور امريکا «فرانکلن رورزولت» فرستاد که در آن نامه آرزوي تقويت روابط دوستانه هر دو کشور را نموده بود.

بعد ازگذشت سه سال از آن نامه، بالاخره واشنگتن تصميم به روابط ديپلماتيک خود با کابل را روي دست گرفت،در 26مارچ سال 1936م،موافقت نامه سياسي و قنسولي ميان کابل و واشنگتن در پاريس توسط «علي محمد خان»،وزير خارجه افغانستان و آقاي «جيسي استراوس» سفير ايالت متحده امريکا،به امضاء رسيد.

بعد از امضاي موافقت نامة سياسي بين افغانستان و امريکا. در جريان جنگ جهاني دوم،دولت افغانستان سياست بي طرفي را اتخاذ کرد که همگام، دولت امريکا بر اساس دکترين مونرئه سياست بي طرفانه را هم درپيش گرفته بود که سياست بي‌طرفي گرايانه از سوي دولت افغانستان در نزديکي روابط اش با امريکا بسيار مفيد تمام شد، اما ختم جنگ جهاني دوم و آغاز جنگ سرد(1945م) بين بلوک شرق(شوروي سوسياليستي) و بلوک غرب (امريکا کاپيتاليستي)،باز هم دولت افغانستان سياست انزواگرايي را در پيش گرفت،اما اين بار،سياست بي طرفي به زيان افغانستان تمام شد و قلمرو افغانستان بين قدرت هاي اتحاد جماهير شوروي و ايالات متحده امريکا به عنوان کشور حائل به رسميت شناخته شد،اين بار افغانستان قرباني ايدئولوژي جنگ سرد شوروي و امريکا بود.

در سال 1980م،زبينگيو برژنسکي دهمين مشاور ارشد امريکا در دوره رياست جمهوري آقاي جيمي کارتر، طرحي را به رييس جمهور و بعد به کانگرس امريکا فرستاد که معروف به«دکترين برژنسکي-کارتر»است،بر اساس اين طرح، امريکا مؤظف با پشتيباني مالي و تسليحاتي از مجاهدين افغان مقيم پاکستان و ايران بود،مجاهدين از پول عربستان و امريکا و کمک هاي تاکتيکي لوژستيکي پاکستان براي مبارزه با کمونيسم شوروي و دولت جمهوري دموکراتيک افغانستان در کابل و ديگر نقاط افغانستان اعزام شدن.

با آغاز جنگ سرد تا فروپاشي شوروي سوسياليستي(1945-1991م)،امريکا با شرکاي استراتيژيک خود در منطقه به خصوص عربستان سعودي، پاکستان بنيادگرا و امارات متحده عرب، به خاطر شکست شوروي،مثلث استخباراتي(سي آي اي امريکا، آي‌اس‌آي پاکستان و استخبارات سعودي) دست به ايجاد گروه هاي افراطي اسلام گرا در خاک پاکستان زدند.

در سال 1982م، آي‌اس‌آي پاکستان، به حمايت عربستان سعودي «صندوق حمايت از جهاد افغانستان» را ساخت و 160 ميليون دالر در آن ريخت،بعدها در اين صندوق،کشور هاي غربي و خليج فارس حدود 700 ميليون دالر ريختند، که حدود 30 الي 40 درصد آن صرف جهاد افغانستان مي شد و مابقي آن را پاکستان براي مخارج نظامي و تقويت استخبارات خود مي کرد و حتا آن پول مصرف براي ترويج انديشه هاي«پاکستانيزه شدن» در مناطق ديورند مي کرد،که سال‌ها دولت افغانستان آن را جزء قلمرو خود مي داند؛پاکستان از طريق استراتيژي امريکا براي افغانستان خود را از خطر تجزيه نجات داد.

با روي کارآمدن امارت اسلامي طالبان، بر مسند قدرت سياسي افغانستان، يک بار ديگر امريکا وضعيت افغانستان را به حال خودش گذاست و به فراموشي سپرد؛ امريکا نه تنها افغانستان را به باد فراموشي سپرد، بلکه آن را واگذار به فرزند نامشروع خود، يعني به پاکستان واگذار کرد، پاکستان هم نسبت مخالفت و دشمني که با دولت و مردم افغانستان داشت،توانست سال ها مردم افغانستان را با يکديگر درگير کند و مردم افغانستان را چنان غرق در بي سوادي،فقر،بدبختي و بي ثباتي ساخت که سال ها نتواند زخم هاي خود را التيام کند.

چرا ايالات متحده امريکا هر گاه وارد معضله افغانستان مي شود از پاکستان کمک مي گيرد؟

– اين‌که پاکستان همسايه افغانستان و شريک استراتيژيکي امريکا در منطقه است و همچنان پاکستان کشوري است که از لابيست هاي خوبي در انگلستان و امريکا بر خوردار مي باشد و پرستيژ والاي در بين سياسمداران لندن و واشنگتن دارد و همين باعث شده است که پاکستان به بهانه هاي مختلف، عمق استراتيژي خود را در افغانستان دنبال کند؛

– در زمان اوج جنگ سرد در افغانستان، امريکا به وسيله پاکستان به اهداف خود دسترسي پيدا مي کرد چون پاکستان از بعضي ابعاد مانند دين، مذهب و فرهنگ، با افغانستان مشترک بود. پاکستان از همين نقاط مشترک براي رسيدن به اهداف شوم خود هم استفاده مي کرد،يعني مسايل ديني-مذهبي را بالاي مردم افغانستان تحميل مي کرد و به صدها کساني که در مدرسه هاي ديني پاکستان آموزش ديده بودند به افغانستان دو باره فرستاده مي شدند و با تفکرات افراطي که از دين داشتند، براي مردم افغانستان تبليغ مي کردند و به يک نوع، مردم افغانستان را با دولت شان و يا با يکديگر درگير مي ساخت.

– امريکا براي مبارزه با رقباي خود (روسيه، ايران، چين و هند) در منطقه،افغانستان و پاکستان براي شان از اهميت والايي برخوردار است؛يعني افغانستان يک نقطة ژيوپولتيک و ژئواستراتيژيک است و اگر امريکا در افغانستان حضور داشته باشد به بسيار آساني رقباي خود را کنترول مي نمايد وهمچنان افغانستان داراي سرزمين سرشار از ذخاير طبيعي است که براي قدرت هاي بزرگ همچون امريکا از جايگاه ژئواکوناميک را دارد، پس افغانستان براي امريکا از جايگاه سياسي، اقتصادي و امنيتي-نظامي بر خوردار است و هيچگاه نمي‌خواهد افغانستان را به رقباي خود واگذار کند.

پاکستان هم به عنوان راه اکمالاتي امريکا محسوب مي شود که از راه پاکستان، امريکا و ناتو، اموال لوژستيکي خود را از راه پاکستان به افغانستان انتقال مي دهد،از اين بعد پاکستان در نزد امريکا و متحدانش هم جايگاه خوبي برخوردار است.

در 7 اپريل 2016م، نيويارک تايمز، يک گزارش را به نشر رساند که همه سياستمداران و سرمايداران امريکا و جهان را شگفت زده ساخت،گمان مي رود که اين گزارش، شرکت هاي چند مليتي و سرمايداران امريکايي را نيزاز خواب بيدار ساخته است،طبق اين گزارش تحقيقي؛

1- تنها ارزش معادن ليتيوم افغانستان برابر با کل نفت عربستان سعودي است.

2- ذخاير گاز افغانستان برابر با نصف گاز عراق است.

3- مس افغانستان برابر با کل مس کشور چيلي است که بزرگ ترين مس جهان را دارد.

4- افغانستان حدود دو ميليارد تن ذخاير آهن دارد.

5- الماس افغانستان بهتر از الماس افريقا در جهان است.

6- سنگ زمرد افغانستان گرانبها ترين سنگ در جهان است و از زمرد کلمبيا هم بهتر است.

7- افغانستان بزرگ ترين معادن دست نخورده طلا جهان را دارد.

8- افغانستان بزرگ ترين يورانيوم را دارد

9- افغانستان بهترين و قديمي ترين لاجورد جهان را دارد.

افغانستان که در جهان از چنين ويژه‌گي‌ها و جايگاه منحصر به فرد برخوردار است اما باز هم اين کشور به فقر و بدبختي قرار دارد.

چون دولت افغانستان هيچگاه نتوانست تهديدهايي را به فرصت تبديل کند و يا نتوانسته از کمک هاي خارجي درست استفاده کنند و حتا از منابع طبيعي و يا از سرمايه هاي ملي خود هم استفاده نتوانسته است.

اتخاذ استراتيژي ها از سوي دولت امريکا در قبال افغانستان در طول روابط شان با افغانستان،کابل هميشه ناتوان در استفاده چنين فرصت ها بوده است،در مقابل رقيب کابل يعني اسلام آباد، از چنين روابط و استراتيژي امريکا در قبال افغانستان بهره برده است.

استراتيژي هايي که امريکا در افغانستان گرفته، همواره به ضرر سياست داخلي و خارجي کابل بوده است،اين مسأله همواره متأثر از دو متغير بوده است، که عبارت از متغير داخلي و متغير خارجي.

متغير داخلي: در متغير داخلي، حکومت افغانستان با مشکلاتي مانند: وجود ستون پنجم در داخل نظام سياسي، فعاليت‌هاي مافياي سياسي و اقتصادي در جامعه،فساد اداري و اخلاقي در جامعه و حکومت،وجود نهاد هاي غير قانوني و وابسته به دولت هاي ذي دخل و ذي نفع و از همه مهم تر، نفوذ مخالفين در درون ساختار و روابط بعضي از رهبران و سياستمداران با گروه هاي تروريستي، اين‌ها باعث شده است که حکومت مرکزي نتواند در سياست داخلي خود به طور درست تصميم گيري کند و يا به وسيله سياست داخلي خود، سياست خارجي خود را پوشش دهد و حمايت هاي بيروني را جلب کند.

از ديد مکتب رياليسم، در عرصه سياست خارجي و روابط بين‌الملل،سياست خارجي به وضوح از سياست داخلي متمايز است. در سياست داخلي با توجه به حاکميت دولت در سرزمين خودش،آزادي در قانونگذاري و اجراي قانون وجود دارد.

دولت در داخل،ابزارهاي زور و قدرت اجبار را به صورت مشروع وقانوني در اختيار خود دارد؛قوانين در عرصه داخلي حالت آمره دارد،به اين معنا که بعد از طي مراحل، قانون بر همه‌گان لازم الاجرا مي شود.

اما در عرصه روابط بين‌الملل که عرصه گفت‌و‌گوها، چانه زني‌ها و تعقيب اهداف ملي و منافع ملي در محيط کاملاً انارشيسم و خود ياري است، عرصه روابط بين‌الملل، عرصه تعقيب اهداف با پشتوانة قدرت اما با ابزارهاي ديپلماسي و گفت‌و‌گوها است.

اتحاد، قدرت را به بار مي آورد،افغانستان امروز از عدم اتحاد بين اقوام رنج مي برد،به همين لحاظ در عرصه ديپلماسي ناتوان بوده است.

يکي از عوامل اساسي که ما هيچگاه از استراتيژي امريکا در افغانستان استفاده نتوانسته‌ايم، نخست،عدم وجود افراد با تخصص و کارآمد در درون ساختار نظام(حکومت) و ثانياً، ترجيح دادن منافع شخصي در برابر منافع ملي‌ بين رهبران و سردمداران افغانستان بوده است.

متغير خارجي: افغانستان همواره از دخالت هاي کشور هاي جهان و همسايه گانش و به خصوص دخالت پاکستان در سياست خارجي اين کشور،باعث سردي و تيره‌گي روابط کابل و اسلام آباد شده است.

سه استراتيژي بزرگ سياسي و نظامي امريکا در افغانستان در طول روابط رسمي بين الدول يعني امريکا و افغانستان،پاکستان با دخالت در امور داخلي و جارجي افغانستان ازاين سه استراتيژي بسيار سود برده است،اين سه استراتيژي عبارت از:

نخست«استراتيژي سد نفوذ جورج کنان»،مبارزه با کمونيسم بين‌المللي،1945-1979م، در جريان جنگ سرد که پاکستان در اين استراتيژي نقش کمربند امريکا عليه اتحاد شوروي و جمهوري دموکراتيک افغانستان را داشت و نقش خود را به بسيار زرنگي بازي کرد و توانست که منافع خود را در ژيوپولتيک افغانستان دنبال کند.

دومين استراتيژي سياسي و نظامي امريکا در افغانستان «استراتيژي سدسازي»1980-1996م بود. در اين اين استراتيژي بر اساس«دکترين برژنسکي-کارتر» پاکستان يک عده گروه هاي جهاديسم و تفکر تروريسم را به حمايت امريکا و متحدانش،در بطن خود پروراند که تا امروز منطقه و جهان زجر آن را مي کشد. عناصر تشکيل دهنده استراتيژي سدسازي،افرادي بودند با ايدئولوژي اسلاميسم راديکاليسم مانند؛ گلبدين حکمتيار، مولوي خالص، استاد برهان‌الدين رباني، عبدرب الرسول سياف، پروفيسور مجددي و… که شامل تنظيم هاي هفت گانه و هشت گانه مي باشد. سومين استراتيژي امريکا در افغانستان «استراتيژي مبارزه با تروريسم بين‌الملل» است. اظهارات ديک چيني معاون رييس جمهوري امريکا، مبني بر اين‌که (جنگ عليه تروريسم) شايد پنجاه سال يا بيشتر به درازه کشد. آغاز اين استراتيژي از سال 2001م،با وقوع حادثه 11سپتامبر و سرنگوني امارت اسلامي طالبان شروع شد و تا به حال ادامه دارد، با روي کار آمدن جمهوري خواهان به رهبري آقاي دونالد ترامپ در امريکا و به قدرت رسيدن آقاي اشرف غني در افغانستان استراتيژي مبارزه با تروريسم يک بار ديگر تمديد و از سر گرفته شد. اين بار پاکستان اندکي متضرر شد،رييس جمهور غني توانست امريکا و جامعه جهاني را قناعت دهد که حمايت از پاکستان مترادف با تقويت تروريسم جهاني است.

اشتراک گذاری:

نظر بدهید