سر انجام کشمکش هاي ارگ و جمعيت به کجا خواهد انجاميد؟

غلام رسول قرلق

چانه زني هاي ارگ و جمعيت بر سر قدرت، از شروع حکومت هاي پسا طالباني تا کنون به درجات مختلف شدت و مروت ادامه دارد. در حکومت رييس جمهور کرزي و معاون شدن هاي دو دوره مارشال محمد قسيم فهيم و يک دوره احمد ضياء مسعود و تشکيل جبهه متحد توسط شهيد رباني و توافق وي با رييس جمهور کرزي مبني بر احراز کرسي شوراي عالي صلح از نمونه هاي بارز همين چانه زني ها محسوب مي شوند.

در واقعيت امر جمعيت علاوه برآن که شديداً مورد توجه منفي جامعه جهاني قرار دارد، خود نيز از درون پوسيده گي هايي داشته که هيچگاهي به مداواي آن نپرداخته است و با وجودي که سند رسميت يک حزب سياسي را از وزارت عدليه کشور همانند تعداد ديگري از احزاب در دست ندارد، علي الاقل از يک انسجام نيم بند حزبي نيز برخوردار نيست. در هر دوره ي از حيات سياسي خود، آنگاه که با مشکلاتي و آن هم از نوع از دست دادن منافع شخصي روبه رو شده، دم از برپايي کنگره و ايجاد شوراي رهبري و امثال آن زده و چون در پشت پرده تطميع شده و به هدف شخصي و نا چيزش رسيده، ديگر نه کنگره يي بوده، نه سازماني و نه استراتيژي و دستگاهي!

مشکل ايجاد شده امروزي در بلخ از همين نوع و از فرآورده هاي خود جمعيت در کنفرانس بن است که بر حسب آن، بايد نيروهاي محلي و همان جزاير قدرت برچيده مي شد، قدرت از اختيار “جنگ سالاران” به تعبير همان نشست و پشتيبان هاي آن به حکومت مرکزي منتقل مي گشت، بودجه، ملي و مرکزي مي شد و از همه جدي تر، ساختار تشکيلات و تقسيم قدرت در دولت بر مبناي حضور اقوام در افغانستان، بر اساس احصائيه سازمان ملل صورت مي گرفت و مواد و مفادات ديگري ازين دست در متن موافقتنامه بن که نواقص زيادي دارد. درآن وقت هم، رهبر جمعيت ديدگاهي و نماينده جمعيت در کنفرانس بن با جمع ديگري که حالا هم با سرنوشت جمعيت بازي مي‌کنند، ديد ديگري داشتند.

زماني که دولت حامد کرزي و حاميان خارجي اش پروسه هاي دي دي آر و داياگ (خلع سلاح مليشه ها و جمع آوري اسلحه از نزد افراد غير مسؤول) را شروع کردند، اين جمعيت بود که سلاح هاي ثقيله و بعداً مقداري خفيفه دست داشته خويش را داوطلبانه و بدون از هيچ حرفي و به دور از هيچ قيدي و شرطي در پنجشير، مزار شريف و ساير ولايت ها به پروسه سپرد و از دم چرخ هاي برشي که اين سلاح ها را از بين مي برد تير کرد. و چون جنرال عبدالرشيد دوستم کمي مقاومت کرد و حرف هايي داشت، با مانور هوايي بمب صوتي امريکايي و تهديد زميني جمعيت مبني بر اخطار و همسويي با خارجي ها مجبور شد به پروسه تن در دهد. از سوي ديگر زماني که امريکايي ها با تباني حکومت مرکزي کابل و به کار گيري افراد مسلح حاجي نصير و فرمانده امان الله از فرماندهان حزب اسلامي آقاي حکمتيار در شيندند بر نيروهاي اسماعيل خان يورش بردند، اين جمعيت گوشش را خواباند و هيچ حرفي بر لب نداشت.

متعاقب به زانو در آوردن اين دو جهت نيرومند، دولت مرکزي گل آقا شيرزي را از قندهار به کابل خواست و فقط استاد عطا محمد نور با زور بازوي مارشال مرحومي در مزار شريف به جايش باقي ماند که بايد مي دانست حالا ديگر نوبت او فرارسيده است.

وفات مارشال مرحومي در واپسين روزهاي دور دوم و يا به تعبير واضح دور سوم حکومت حامد کرزي که بعضي ها آنرا توطئه مرموز و استعمال نوعي مواد سمي کشنده از سوي دوستان خارجي ؟؟!! مي دانند، قسمتي از مشکل حکومت مرکزي را حل و براي جمعيت چالش جديدي ايجاد کرد. يکي اين که يک فرد قدرتمند يکي از فرکسيون هاي جمعيت جا خالي کرد و باز مانده گانش به طبيعت حال چند پارچه خواهند شد و دوم اين که بزرگاني در جمعيت منتظر بودند تا در دو ماهي که از عمر حکومت باقي مانده بود، بتوانند جانشين مرحومي شوند. از جمله آقاي اسماعيل خان نظر به دلايل متعدد نسبت به هر کس ديگري اميد وار بود که اين مقام و لو براي مدت اندک و بدون قدرت اجرايي در اختيار او قرار خواهد گرفت، ولي چون چنان نشد، او هم در حالي که از اعضاي 9 نفره رهبري موقت جمعيت بود راه ديگري را دنبال کرد.

شخصيت هاي منسوب به جمعيت از بدو حکومت هاي پسا طالباني تا حال، نسبت نداشتن برنامه و افکار واحد حزبي و سياسي به صورت نا منظم بر بنياد منافع شخصي هم در حکومت بوده اند و هم مخالف حکومت. اگر از اريکه قدرت پائين آمده اند و به جاي شان شخص ديگري و لو جمعيتي و يا حتا برادرش مقرر گرديده است، داد سر کشيده اند که اين حکومت به مجاهدين احترام ندارد، محاهدين را از حکومت دور کرده است و ما از هر طريقي اين حکومت را سقوط مي دهيم، به کوه بالا مي شويم، مظاهره مي کنيم و ده ها حرف هاي نا معقول ديگري که بعد ها هيچ عملي را نتوانسته اند انجام دهند و اگر دوباره جايگاهي در دولت يافته اند، حرف هاي ديروزي شان را چنان توجيه کرده اند که گويي اين آدم، آن آدم ديروزي نسيت.

من معتقدم همه تلاش ها و چانه زني هاي سران جمعيت براي برآورده شدن خواست هاي شخصي و حفظ سرمايه هاي اندوخته شده آنان از راه هاي مشروع و غير مشروعي است که در داخل و خارج ذخيره کرده اند و اينک مي ترسند که اگر روزي حکومت قوي و مشروعي به ميان آيد و ازين داشته هايي که اندوده اند، پرسيده شوند، جوابي نخواهند داشت و اگر همين حالا براي شان گفنه شود که ما به پول و سرمايه تان کاري نداريم، برويد و دولت را رها کنيد و سند ضمانتي در ميان باشد، شايد شادمانانه به سوي کسب و کار شان بدوند.

دولت فعلي مسمي به حکومت وحدت ملي که بر بنياد تقلب گسترده تيم ارگ، برنامه ريزي و زمينه سازي آقاي کرزي رييس جمهور پيشين، دست اندازي و مداخله بيشرمانه و مستقيم امريکا و انگليس و ميانجيگري و فيصله جانبدارانه جان کيري وزير خارجه وقت ايالات متحده امريکا بوجود آمده است، از ابتدا بر تهداب نا درست و کج بنا نهاده شده و همانگونه به پيش خواهد رفت تا اهداف برنامه ريزي شده استعماري آنها را برآورده سازد و به پيش برد. اگر اين مدعا ديروز گويا ادعا بود، امروز از زبان وزير خارجه و مشاور شوراي امنيت و رييس امنيت ملي کشور در همان وقت نه تنها ما، بلکه همه جهانيان شنيدند و ديدند.

جمعيت بايد مي دانست که يکي از اهداف اساسي و کليدي مورد حمله اين حکومت کج، مضمحل ساختن و نابود کردن جمعيت است. حالا که جمعيت نتوانسته زبان جامعه جهاني و دسيسه هاي داخلي را بفهمد و مطابق با آن خود را عيار سازد و يا در داخل به مرمت کاري بپردازد، بايد منتظر ضربات شديد و کوبنده حريف باشد.

حرکات ناشيانه جمعيت بالوسيله رييس اجرائيه آن در ناديده گرفتن رييس اجرائيه حکومت وحدت ملي و دور زدن از بيراهه در رسيدن به توافق با تيم ارگ و بعداً تشکيل ائتلاف نجات در تبعيدگاه جنرال دوستم که قسماً سمتي و نژادي و بر خلاف منافع ملي پنداشته مي شود، از چند بعد قابل نقد است:

اول: اين که در ابتداء جمعيت بايد کسي را مورد انتخاب و تأييد قرار مي داد که از هر حيث بالايش اعتماد داشتند و مي‌توانستند اهداف و برنامه هاي خود را توسط وي به پيش مي بردند، در حالي که طوري که گفته شد متأسفانه جمعيت هدف و برنامه مشخص و مدوني ندارد. با وجودي که دکتور عبدالله عبدالله از نام و آدرس جمعيت به اين پست و مقام رسيده است، ولي هيچگاهي نمي گويد که او يک جمعيتي است و حتا در وقت کانديدا شدن به پست رياست جمهوري دفتري بنام ائتلاف داشت که تا اکنون گاهي فعال و گاهي نيمه فعال است و مصارف آن از طرف رياست اجرائيه پرداخته مي شود و علاوه برآن که قسمتي از جمعيت را بنام شوراي انسجام جمعيت بريده و با خود برده، اشخاص و احزاب ديگري را نيز جذب کرده است، همانند حزب اقتدار ملي به رهبري دکتور سيد علي کاظمي برادر سيد مصطفي کاظمي، شاخه ي از حزب پرچم به رهبري جنرال علومي، بعضي از اعضاي حزب اسلامي چون انجينير محمد عاصم عاصم والي پروان و ديگران. بناءً در انتخاب ممثل در ابتدا به خطا رفته ايد.

دوم: اين که شما طي يک ائتلاف چهار عضوي به شمول تعدادي از شوراها و جهات و اشخاص شامل تيم اصلاحات و همگرايي به مصاف رقيب رفته ايد، نه به نام جمعيت. بناءً ادعاي که %50 سهم تيم مربوط شما مي شود از اساس بي بنياد است. اگر اين %50 را شما مي خواهيد، به حزب اسلامي آقاي ارغنديوال، به حزب وحدت اسلامي مردم افغانستان به رهبري آقاي محقق، به ائتلاف آقاي دکتور عبدالله و …. چه مي دهيد؟ آيا اين بدان معني نيست که ائتلاف را شکستانده و خود تنها به ميدان مي مانيد؟

سوم: اين که توافقنامه حکومت وحدت ملي را رهبران هر دو تيم با ضمانت اجرايي امريکا، انگليس و سازمان ملل امضا کرده اند، نه شما. اگر صلاحيت داشتيد، بهتر بود خود تان و يا يکي از اعضاي مورد اعتماد تان اين موافقتنامه را امضاء ميکرديد، نه دکتور عبدالله.

پس حالا درآن سند توافقنامه ، جهان منحيث يک طرف او را مي شناسد، نه شما را و همه ديديد که اتحاديه اروپا و رهبران امريکابه هر دو رهبران حکومت وحدت ملي به صراحت لهجه گفتند که ما هر دوي تان را به طور مساوي برسميت مي شناسيم، نه يک تن تان را و در همه محافل رسمي کشور هاي غربي زمينه ها را طوري مساعد ساختند که هر يکي بداند او از شريکش کمي ندارد و علاوتاً وزير دفاع امريکا به صراحت گفت ” ما در وجود دکتور عبدالله روح مسعود را مي بينيم”. و اگر چنين نمي بود، تيم ارگ طوري که ديديد امضاي موافقتنامه حکومت وحدت ملي را همسان مهر کردن نادر غداردر روي قرآنکريم به حساب آورده بودند و براي تيم رياست اجرائيه ارزشي را قايل نبودند. اين مباحثه ماه ها دهوام کرد تا آن که بار ديگر همان باداران مشکل غلامان را حل کردند.

خوب حالا که در موافقتنامه حکومت وحدت ملي رسماً منحيث طرف شناخته نمي شويد و جهان با شما درين مورد تعامل ندارد، چگونه ادعاي %50 سهم قدرت و بر طرفي دکتورعبدالله را مي نمائيد؟ آيا با گروه هاي شامل تيم اصلاحات و همگرايي به موافقتي دست يافته ايد؟ يا اينکه تير در هوا مي پراگنيد؟

شما قبلاً نيز خواستار استعفاي آقاي اتمر مشاور امنيت ملي و ستانکزي رييس عمومي امنيت ملي شده بوديد!؟ و خيلي هم جدي بوديد!؟ آن خواست تان به کجا رسيد؟ که اکنون باز نعره ديگري سر داده ايد؟ آيا مي دانيد چه مي گوئيد؟؟؟!!!

چهارم: اين که شما آب را نديده موزه را از پا کشيده ايد. دقت کنيد، رقيب از هر نيرنگي استفاده مي برد تا شما و درجه فهم و درايت شما را بيازمايد و بداند ضعف شما در کجاست؟ رقيب دانه انداخت و شما خود را به دام زديد و عاقبت کار را نينديشيده خوشبينانه استعفا نامه تان را بدون تاريخ و به دور از مشوره دوستانت با دودست ادب پيش کردي، چه مجبوريت داشتي؟

رقيب دوسيه سازي کرده شما را متهم مي نمايد که دارايي هاي زياد منقول و غير منقول را از راه هاي غير مشروع بدست آورده ايد و پول ماليه دولت را نپرداخته ايد! لذا حساب هاي بانکي تان را معطل قرار داده و شما مجبور شده ايد تا به چنين اقداماتي دست بزنيد!؟ رسانه هاي وابسته به غرب و از جمله تلويزيون طلوع فهرست قابل توجهي از داشته هاي غير منقول شما در داخل و خارج را نشر کرد که شما جوابي نداشتيد و خود بخود به معناي تأييد است. بناءً اين تبليغات در ميان شهروندان کشور جا افتيده و از داعيه و وجهه شخصيت تان کاسته است! لطفاً چه
دفاعيه ي داريد؟

پنجم: اين که اين دور زدن شما با ارگ و حرف هاي تند و غير سياسي تان در مقابل يار ديرين و همسنگر سابق تان در چندين مرحله، جدايي و درز ميان شما را زياد کرد و زخم زبان از زخم شمشير بد تر است را در نزد او زنده کرد. نتيجه اش چه شد؟ بر طرفي نماينده يا مذاکره چي شما با ارگ از وظيفه، بر طرفي وزير معارف و همه کساني را که وي مقرر کرده بود چون از سوي شما معرفي شده بود و قبولي استعفا و در واقع عزل جناب شما.

ببينيد رقيب از چه زاويه هايي بر شما تاخته است؟ به عوض جناب آقاي مراد وزير محترم اقتصاد، خواهر زاده دکتور عبدالله را پذيرفته، به عوض جناب شما آقاي انجينير داود که او هم يک جمعيتي است را تعيين کرده، به جاي وزير داخله سابق که پنجشيري بود و علي الاقل در جبهات جنگ آبديده بود به جايش يک پنجشيري قابل قبول غرب و دور از دانش نظامي را پذيرفته است و به جاي دکتورحنيف بلخي سابق وزير معارف يک جمعيتي ديگر را معرفي خواهد کرد …..

نتيجه بسيار خوبي بدست آوردند! شما بر فرق همديگر بکوبيد تا آنها از خورد و خمير شدن تان لذت ببرند! مشکل پيش آمده به آساني راه حل ندارد.

ششم: اين که جناب صلاح الدين رباني رييس جمعيت به جاي آن که جمعيت را سر و سامان دهد، خود آمد و مامور مامورش شد و حالا که در اثر توطئه رقيب از طرف پارلمان سلب صلاحيت شده، حيثيت مامور اجيري را داردکه به عوض امضاء مهر مي نمايد.

براي رييس جمعيت لازم بود تا دولت مي ساخت، حکومت مي ساخت و جامعه را رهبري مي کرد. نه اين که در شرايط بسيار نا درستي زير بار هر گونه منت چوکي را سوار مي شد. او نسبت به هر يک ما خوب مي داند که اين حکومت منقسم ميان امريکا و انگليس است و در حالي که تابعيت انگليس را دارد روابطش با انگليس نه به پاي اتمر مي رسد و نه به پاي ستانکزي متهم به قتل پدر و رهبرش.

براي او بهتر است تا به جاي ماندن به سرپرستي وزارت امور خارجه به خانه برگردد و غبار بي مهري را از سر و روي جمعيت اين حزب سابقه دار رسالتمند افغانستان شمول بزدايد. شوراي رهبري، شوراي ولايتي، شوراي ولسوالي و قريه جاتش را سر و سامان دهد و آماده‌گي براي تشکيل دولت هاي آينده را از طريق انتخابات و تأمين روابط داخلي و خارجي داشته باشد.

هفتم: اين که متأسفانه جمعيت از حالت افغانستان شمولي و رسالتمند بودنش در حال تبديل شدن به يک حزب سمتي، قومي و بي هدف است. مثلاً، هر پست و مقامي که متعلق به اسماعيل خان شود، اولا خودش، بعد پسرش و بعداً يک هموطن هراتي را معرفي مي کند. با غور و بادغيس و فراه و نيمروز هيچگونه سر و کاري ندارد. و اگر پاي امتياز خواهي و کلاني باشد، مدعي ميشود که وي امير حوزه جنوب غرب است. هر پست و مقامي که به جناب استاد عطا محمد نور برسد، اولاً خودش و بعداً يک هموطن مزاري ما معرفي مي شود. از سمنگان و سرپل و جوزجان و فارياب اطلاعي نيست! و همانگونه در وقت امتياز طلبي طناب گسترده است. هر پستي که به جناب آقاي صلاح الدين رباني برسد يک هموطن بدخشي و هر پستي که به مارشال مرحومي و حالا به داکتر صاحب عبدالله برسد، حتماً يک هموطن پنجشيري را معرفي مي کند و اگر خداي نا کرده از پروان کسي را معرفي کند، همان جايي را در نظر مي گيرد که در راه رفت و آمد پنجشير برايشان مزاحمت ايجاد نکند، نه بالاتر ازان!

در طول 16 سال حکومت هاي پسا طالباني، جمعيت هرگز نتوانسته است وزيري را از ولايت هاي ننگرها، لغمان، کنرها، نورستان، پکتيکا، پکتيا، خوست، لوگر، غزني، ميدان وردک، زابل، غزني، باميان، دايکندي، فراه، فارياب، غور، بادغيس، سمنگان، جوزجان و ……. معرفي کند. صاحبان صلاحيت و قدرت همان چند شخص شاخص پيش پاي بين اند …… حالا چه توقعي از مردم داريد؟

رهبران جمعيت رهبران سمتي، نژادي و قشري شده اند. در قدم اول خود شان و خانواده هاي شان وبعداً خويشاوندان و اقارب شان اهميت دارند، چه شايستگي و اهليت داشته باشند و يا نداشته باشند، مطرح بحث نيست.

جمعيتي که شامل همه ساکنان کشور اعم از پشتون، تاجيک، ازبيک، هزاره، بلوچ و …. باشد ويا اهليت و شخصيت و شايستگي درآن مطرح باشد، در حال نابود شدن است.

هشتم: اين که شما بي برنامه و رقباي تان با برنامه به پيش مي روند. حال براي مردم کشور به وضاحت مي گويند که تقرر و تبدل يک امر طبيعي و روتين ماموريت است. جناب والي بلخ بر اساس همان اصول مرسوم اداري تبديل و يا عزل شده است و اين اصل در همه ولايت ها و ادارات تطبيق شده و از جمع 34 ولايت، فقط اين ولايت بلخ است که طي شانزده سال تمام يک شخص درآن حکمروايي دارد. ديد مردم هم همان خواهد بود که حالا استاد همين خدمتش را در يک ولايت ديگر و يا در يک پست اداري و يا اجرايي ديگر به پيش برد تا جاي ديگري نيز شگوفان شود و براي خارجي ها همان فيصله نشست بن و به زانو درآوردن يک جنگ سالار مخصوصاً که با اتهامات داشتن شهرک ها، مارکيت ها، غصب زمين، گذراندن هزاران تن مواد خوراکه و نفتي بدون محصول از بندر حيرتان و ….. روبروست، کافيست.    گفته مي شد روابط شما با جرمني و اتحاديه اروپا خوب است، اما بايد بدانيد آنها امروز در چوکات ناتو منتظر هدايت امريکاست و بايد اين غول بزرگ را قانع ساخت تا شما بتوانيد بدون دغدغه درانجا به اقتدار تان ادامه دهيد.

نهم: اين که شما ديدي براي آينده نداريد و دور نگري و آينده نگري تان پائين تر از صفر است. اگر حالا پرسيده شود، جمعيت در طول 16 سال چه تعداد اعضاي جوان و يا جديد الشمول خود را وارد ميدان کارزار سياسي، تعليمي، اداري، اقتصادي و اجتماعي کرده است؟ چه تعداد از فرزندان شهداي مظلومي که در پاي اهداف شما جان داده اند را به تحصيل و تعليم به بيرون فرستاده ايد؟ و يا در داخل تمويل کرده ايد و به کار و بار شامل نموده ايد؟ همه ما مزه مرگ را چشيدني هستيم. حال اگر يکي از شماها بميريد، جانشين شما که خواهد بود؟ جمعيت چه مقدار دارايي داشت؟ چه تعداد خانه، دفتر، سراي، زمين و ….. داشت؟ و کجا شد؟ اين دارايي هاي وافر را از کجا کرده ايد؟ برنامه امسال و سال بعد و سال هاي بعد و دورنماي فکري برنامه شما براي دهه هاي بعدي چيست؟ و صدها سوال ديگري که لا جواب هستيد.

دهم: اين که به رشد و بالنده گي نسل بعد از خود و نسل جوان معتقد نيستيد. شما مادام العمر متقاعد نمي شويد، مگر اين که عزرائيل شما را به تقاعد سوق دهد و آنگاه ارجمندي ها تاجپوش مي شوند. در همه تغييرات و تبدلات چند نفري هستيد که همسان دانه هاي شطرنج يکي به جاي ديگري مي رويد و مجالي براي ديگران نمي دهيد. عجب حالت اسفبار داريد !!؟؟

يازدهم: در خود بزرگ بيني به خطا مي رويد. همانطوري که ادعاي بدست آوردن %50 سهم حکومت را حق خود مي دانيد، بايد همانطور در ائتلاف ها، اتحادها و ساير حرکات سياسي خود بزرگ بين باشيد. نه آن که در تشکيل و ايجاد ائتلاف نامنهاد نجات افغانستان خود را مساوي با جناح هايي دانسته ايد که بعضي ازآنها به مقدار کمي هم راضي هستند. پس شما موازنه خود را نمي دانيد و نمي توانيد عظمت حزب جمعيت را درک کنيد. ائتلاف شما که در حالت تعليق قرار گرفته، نزديک بود شوراي به اصطلاح رهبري موقت را از هم بپاشاند.

دوازدهم: اين که شوراي به اصطلاح موقت جمعيت حيثيت يک گروه کودتاچي را دارد. چند نفري با سليقه کوبيدن رئيس اجرائيه و نقشه گذاري طرفداران خود، حلقه ي از همفکران و زير دستان خود را جمع کرده و بر خلاف اصول حزبي و در نظر داشت منافع همه گاني خيال بدست آوردن مقام کانديدا شدن در پست رياست جمهوري و يا جاگزين شدن به عوض رييس اجرايي را داريد. اين هدف کوچک و پيش پاي بيني شما را به چاله انداخته است.

و اما در مورد اعلاميه هاي کاخ سفيد مبني بر حل مشکل ارگ و بلخ بايد گفت: جمعيت روابط ديرينه ي با امريکا دارد. براي اولين بار شهيد رباني بطور مستقيم و علني در رأس يک هيأت عاليرتبه مجاهدين در اوج جهاد مردم افغانستان بر ضد لشکر متجاوز روسي و بالا بودن شعار هاي “نه شرقي نه غربي، جمهوري اسلامي” که از شعار هاي مود روز و وارداتي جمهوري اسلامي ايران  نشأت گرفته بود و با مخالفت هاي تند و جاهلانه ستيزه جويان عرب و تند روان خشک مغز داخلي ما که کمک هاي امريکا را از دست شبکه استخباراتي پاکستان مي پذيرفتند و با امريکا مستقيماً منحيث يک شريک استراتيژيک و يک طرف آزاد و مستقل، نظر به هدايت پاکستاني ها وارد گفتگو نمي شدند – در چنين حالتي دعوت رونالد ريگن رييس جمهوري وقت امريکا را پذيرفته به ملاقاتش سرافرازانه به قصر سفيد رفتند. در پهلوي آن، رهبر شهيد مناسبات خوبي با پيتر تامسون سفير فوق العاده ايالات متحده امريکا براي مجاهدين، زلمي خليل زاد و بعضي شخصيت ها و مقامات ديگر امريکايي داشت.

در دوران تشکيل دولت مجاهدين بنام دولت اسلامي افغانستان به رهبري شهيد استاد رباني که زمان ختم جنگ سرد و فروپاشي اتحاد جماهير شوروي وقت بود و غرب به سرکرده گي امريکا رقيبش را خوابانده بود، قضيه افغانستان در آرشيف هاي سياسي دول غرب گذاشته شده بود و اين پاکستان بود که درينجا جولان مي کرد.

شهادت احمد شاه مسعود و به تعقيب آن دو روز بعد، حادثه يازدهم سپتمبر 2001 حمله بربرج هاي تجارت جهاني در نيويورک، يکبار ديگر توجه امريکا را به افغانستان جلب کرد. امريکا براي نابودي هراس افگنان و تأمين منافع خود در افغانستان ديگر خود دست به کار شد و با وارد آوردن فشار بر پاکستان اين لانه تروريستان جهاني، اولين گروه استخباراتي آن به رهبري گيري شرون با رهبران مقاومت بعد از شهيد شدن مسعود در دوشنبه و بعداً دره پنجشير ديدار و بر اساس نوشته هاي استيوکول در جنگ اشباح مبالغي را منحيث کمک و حسن نيت به بعضي از افراد جمعيت داد و با وجود آنهم يک بار ديگر از جمعيت خواست تا به صوب کابل پيشروي نکند. امريکايي ها با بمباران چند هفته‎يي نتوانستند در زمين دست آوردي داشته باشند، لذا جبراً بار ديگر از رهبران جمعيت خواستند تا در يک هماهنگي خوب با امريکايي ها در زمين پيشروي داشته و کابل را از وجود هراس افگنان پاکسازي کنند.

بناءً مي شود گفت توافق و تقابل منافع، دو طرف را منحيث شرکاي استراتيژيک در امر سرکوب هراس افگنان بهم گره زد و از ناگزيري يکي ديگري را پذيرا شد.

اين چنين توافق منافع، دشمنان بسيار سرسخت را با هم نزديک مي کند که مثال بارز آن همکاري مستقيم جمهوري اسلامي ايران و ايالات متحده امريکا در جنگ هاي عراق و سوريه بر ضد داعش است.

درينجا هم نياز امريکا و هم نياز جمعيت بود که هر دو را بهم پيوند داد، ورنه امريکا دست به کسي نمي دهد که خيري در او متصور نباشد. از سوي ديگر جمعيت در چندين معادله و معامله با امريکايي ها طوري رفتار کرد که آنها مطمئن گشتند در چندين نوبت مي شود، جمعيت را در هم کوبيد و خورد و خمير کرد و زدن اسماعيل خان و تاکتيک جابه جايي آقاي سيد محمد خيرخواه به جاي وي و لب نگشودن جمعيت درينمورد و جدا شدن چند فرد به اشاره سفارت امريکا و ساختن چندين حزب از بدنه جمعيت – گرچه حالا دو باره به جمعيت آمده و برنامه خود را دارند – امريکايي ها را آرام ساخته بود که آنان مي توانند آخرين جزيره قدرت (بلخ) را به آساني تصرف کنند

فعلا تعيين انجينير محمد داود به جاي استاد عطا محمد نور، همان تاکتيک خيرخواه به جاي اسماعيل خان است. پس چه خواهد شد؟ من فکر مي کنم طوري که همين حالا ارگ از هر سو عنکبوت گونه دور استاد عطا را تار دواني مي کند، از هر حيله و نيرنگي استفاده خواهد برد تا بتواند او را بي جا کند و انجينير داود را به جايش بگمارد. رفت و برگشت هاي وزير داخله به مزار شريف، پيام هاي مستقيم و غير مستقيم ارگ مبني بر اعطاي موقف بالاتر براي آقاي نور، ديدار هاي آقاي سلام رحيمي با آقاي مراد، ديدار هاي هيأت ارگ و جمعيت، اعلاميه کاخ سفيد و بالآخره پا در مياني آقاي خليل زاد سفير سابق امريکا در افغانستان همه کوشش هايي در همين راستا محسوب مي شوند.

همه مي دانند اين خود عطا محمد نور است که مقاومت کرده است، ورنه جمعيت در مورد وي شايد همانند دور شدن اسماعيل خان از مقامش موضع گيري مي داشت. امريکايي ها هر طوري شود استاد عطا محمد نور را دور خواهند کرد، چون بر اساس پرونده امريکايي ها استاد نور علاوه برآنچه تذکر رفت دو خبط سياسي ديگر منحرف از خط منافع امريکا در کشور را انجام داده است. يکي اين که در حالي که مناسبات امريکا با ترکيه خوب نيست، آقاي نور ايتلافش را با دو جنگ سالار ديگر درآن جا تحت نظارت ترک ها و مشوره ايراني ها پايه گذاري کرده است و دوم اين که در حالي که تمويل و تجهيز ادارات ملکي و نظامي افغانستان توسط ناتو و امريکايي ها صورت مي گيرد، استاد عطا بر خلاف آنها (بر ضد منافع امريکا) عمل کرده و با روس ها تماس گرفته است.

قبل ازين نيز سلاح و مهماتي را که جان احمد خان يکي ديگر از فرماندهان جمعيت در نزديکي هاي شهر چاريکار مرکز ولايت پروان گويا از روس ها در يافته و درآنجا ذخيره کرده بود، توسط امريکايي ها نابود شد. اينجا نيز استاد عطا به گفته برشنا ربيع عضو مجلس نماينده گان و از خويشاوندان استاد عطا دست به توزيع اسلحه زده است. پس او اين اسلحه را از کجا بدست آورده است؟ قضيه مسلم است. از روس ها. پس چگونه مي شود نان از کسي خورد و کار براي ديگري کرد؟؟!!

ناپختگي سياسي سران جمعيت، خود بزرگ بيني و عجب، نداشتن ساختار حزبي، ندانستن سياست روز و زبان تمويل گران خارجي، نبود برنامه و استراتيژي منظم و تدوين شده، رفتار غير عقلاني و خود پسندانه، ندانستن موقف خود در ميان جامعه، کهنه گرايي و عدم تجدد و از همه بدتر عدول از راه خدا و جهاد اکبر، سران جمعيت را به ورطه نابودي خواهد کشانيد.

حالا هم دير نشده اگر صادقانه بخود آيند و بر خطا هاي خود اعتراف و ره صواب پويند و مداواي اين پوسيده گي دروني را رويدست گيرند، جايگاه شان را دوباره بدست خواهند آورد، ورنه در ذاکره تاريخ مقهور و مدفون خواهند ماند.

جمعيت اين امر را بايد ملتفت باشد که بالاثر تعامل و همگرايي با اشخاص و جهات زياد ديگري که وابستگي سياسي به حزب جمعيت را ندارند، در طول دوران حکومت هاي کرزي و احمد زي در شانزده سال گذشته، اعتماد، رفاقت و همصدايي آنها را بدست آورده است و حال اگر با نا ديده گرفتن آنها و مشورت نخواستن از آنها خود را به چاه مي اندازد، نه تنها اين که خود به گودال سياه تاريخ فرو مي رود، بلکه آنها را نيز شديدا متأثر و بد بخت مي سازد.

حالا نظام چون قدرت در اختيارش هست، بار ديگر با تقرر دو تن از سر دسته هاي منسوب به جمعيت در ولايت پروان بحيث واليان ولايات پروان و فراه چنين وانمود نموده است که اگر به هر يکي از افراد در ظاهر مخالف نظام و منسوب به جمعيت قدرت و چوکي بدهد، ديگر به فکر حزب و همسنگران خود نيستند و معني ديگر آن هم اينست که گويا نظام براي همه احزاب و گروه ها مناصب و جايگاه هايي را در نظر داشته و هياهوي موجود در مزار شريف را واهي و بيهوده مي انگارد. متأسفانه واقعيت تلخ هم همين است، زماني که رييس جمعيت در حالي که سلب صلاحيت شده و چوکي را که فاقد صلاحيت است و وظيفه اش را عملاً شخص ديگري انجام مي دهد، رها نمي کند، شکي نيست که اگر به ديگر بزرگان جمعيت اشاراتي داشته باشند، موضع تبديل مي کنند و دنبال هيچ حرف و صداي ديگري نخواهند رفت.

گوسفندي برد اين گرگ مزور همه روز

گوسفندان ديگر خيره در او مي نگرند

اشتراک گذاری:

نظر بدهید