چه کسي دست‌آوردهاي جهاد افغانستان را بر باد داد؟

 

مهرالدین مشید

روزنامه «الوطن» چاپ رياض در شماره سه شنبه 5/9/2006 ميلادي خويش، مقاله اي را در حاشيه بيانيه تلويزيوني سابق گلبدين حکمتيار رهبر حزب اسلامي افغانستان مبني بر اعلان بيعت به اسامه بن لادن رهبر شبکه القاعده تحت عنوان «معماي تن دهي حکمتيار به قيادت ديگران» به نشر سپرد که به قلم آقاي جمال احمد خاشقجي نويسنده و ژورناليست معروف سعودي و صاحب امتياز روزنامه هاي الوطن و عرب نيوز و مشاور مطبوعاتي سفارت عربستان سعودي در لندن وهمکار نزديک گلبدين حکمتيار در زمان جهاد ، نگارش يافته است که ترجمه متن کامل آن قرار ذيل مي‌باشد:

در اواسط ماه اپريل 1992م، حدود يک هفته و يا بيشتر از آن را درِ دهکده سرخاب، مشرف بر شهر کابل پايتخت افغانستان در معيت گلبدين حکمتيار سپري نمودم. وي همان روزها در آنجا پايگاه گرفته بود تا مگر بتواند امتياز تاريخي بزرگ را منحيث فاتح کابل و مجدد اسلام در قرن حاضر نصيب شود! اما ناگهان فاتح ديگري از او پيشي گرفت و گوي سبقت را در ميدان برد و باخت، اين افتخار بزرگ را از دست او ربود.

اين فاتح عبارت از احمد شاه مسعود بود که در عرصه جهاد و مبارزه نيز از حکمتيار کم نداشت. ولي در آن زمان ممکن نبود که حکمتيار به تقسيم دنيا ميان دو نفر تن دهد.

روزهاي بسيار فشرده و در عين حال خيلي حساس و سرنوشت ساز بود، صحنه‌ها به صورت کاملاً دراماتيک شکل مي‌گرفت و من در جريان اين روزها لحظه‌هاي پيروزي و شکست، شادي و غم ، تواضع و تکبر، فروتني و غرور ، راستي و دروغ را شاهد بودم. واقعيت ها را ديدم که چگونه هر لحظه رنگ عوض مي‌کنند و حق را ملاحظه کردم که چگونه در دست آدم هايي دگرگون مي‌شود وهم براي اولين بار شاهد بودم که موشک استنگر، چگونه به روي خود مجاهدين نشانه مي‌رود.

آري، روزهاي سرخاب با همه محدوديت و گمنامي آن در واقع يک نقطه تحول و مهم و قابل توجه در مسير تاريخ معاصر افغانستان به حساب مي‌رود به دليل اين‌که اگر آنچه ما در خلال اين روزها شاهد بوديم به وقوع نمي پيوست، مجاهدين افغانستان هرگز دست‌آوردهاي جهاد يک‌ونيم دهه و پيامد هاي قرباني دو ميليوني يک ملت در راه آزادي دين و وطن را از دست نمي دادند. همين روزهاي سياه بود که اميدواري‌ها را بر خاک زد. اهداف و برنامه‌هاي مجاهدين در قبال ايجاد يک دولت عدالتمند اسلامي را برباد داد تا بالاخره گروه ديگري به نام طالبان به ميان آمد که در همآهنگي با همپيمانان شناخته شدة خويش زمين و ميراث باقي مانده را از دست مجاهدين ربود که ادامه داستان به همه معلوم بوده و ما تا کنون در جريان عواقب آن قرار داريم.

استاد عادل بترجي و يکي ديگر از دوستان سعودي حاضر در صحنه نيز مرا در جريان اين روزها همراهي مي کردند. آقاي بترجي که در آن زمان، رياست يکي از مؤسسات خيريه سعودي فعال در افغانستان را به عهده داشت و بنده نيز در پهلوي کارهاي مطبوعاتي از عضويت آن مؤسسه برخوردار بودم، در يک اقدام نيک به ثبت و تسجيل تمام حوادث اين روزها در کتاب زيبايي تحت عنوان «چهارده روز حساس در تاريخ معاصر افغانستان» همت گماشته است. مطالعة اين کتاب را براي جوانان مسلمان مخصوصاً جوانان سعودي منسوب به جريان «الصحوه» که همواره در موضع گيري‌هاي تند و تيز خويش به تجارب جهاد افغانستان اتکاء مي نمايند، توصيه مي‌کنم و آن‌دورا تا استاد بترجي نيز اقدام به تجديد چاپ اين اثر گرانقدر نموده و حقايق ديگري را بر آن بيفزايد.

گلبدين حکمتيار که اخيراً منحيث قهرمان جديد افراط گرايان امروزي تبارز نمود، در آن زمان نيز قهرمان نسل ما جوانان پر حماسه بود که همه شيفته و کشته شخصيت به اصطلاح قوي و متحرک او بوديم. ولي واقعيت او زماني براي همة ما آشکار گرديد که موشک ها و خمپاره هاي او، کابل و مردم بي پناه آن را به کام آتش فرو برد و خودش عليه برادران خود تيغ کشيد و با لجاجت زايدالوصفي به جان مسلمانان افتاد و در عين حال، ما خود از نزديک شاهد چندگانه‌گي‌ها، خلاف ورزي ها و کار شکني هاي مداوم او بوديم تا که بالاخره کارش به پناهنده‌گي در ايران کشيد.

من او را در سرخاب در حالي همراهي مي کردم که در اوج غرور خود قرار داشت و به توان و قدرت خود سخت مي باليد و به پند و اندرز نزديکان خويش هرگز گوش نمي داد و حتا به نصايح بزرگان نهضت اسلامي که در آن زمان در شهر پشاور، به خاطر جلو گيري از بروز تشنج و جنگ ميان مجاهدين حين تجمع نيروهاي شان در اطراف کابل پس از آغاز فروپاشي رژيم کمونيستي گرد هم آمده بودند، با بي اعتنايي پشت پا مي زد.

بنده در کنار حکمتيار به گوش خود صداي شهيد احمد شاه مسعود را مي شنيدم که از طريق مخابره با کمال تواضع از حکمتيار خواهش مي‌کرد تا به پشاور بر گشته و در تفاهم با ساير رهبران احزاب جهادي، يک حکومت مشترک و وسيع البنياد را تشکيل داده و يکجا باهم و بدون کدام جنگ و درگيري، وارد شهر کابل شوند. مسعود شهيد مي‌گفت که کابل سقوط کرده، کمونيست ها آمادة تسليم دهي کامل قدرت به مجاهدين مي‌باشند و من خودم هيچ امتيازي براي خود نمي خواهم و اکنون مرحله جنگ گذشته و مرحله سياست به ميان آمده، پس نبايد کاري کرد که منجر به بروز تشنج و در گيري بي مورد ميان مجاهدين گردد. اما حکمتيار لجوجانه به او جواب رد مي‌داد و مکرراً تأکيد مي ورزيد که مي‌خواهد با غرور سلاح و بيرق هاي سبز وارد کابل شد .

البته در آن زمان دلايل او براي ما خيلي مؤجه به نظر مي رسيد، چون ما از اول به آن تسليم بوديم و هيچ يک از ما جرأت نمي کرد تا براي او حرفي را که مسعود مي‌گفت، تکرار نموده و يا لااقل از بابت نصيحت اسلامي ياد آور شود که سنت نبوي براي ما سفارش مي‌کند، تا زماني‌که مي‌توان از راه هاي مسالمت آميز به هدف نايل آمد، پس نبايد با دشمن وارد جنگ شد . لذا هميشه مهر سکوت بر لب داشتيم و يکجا با حکمتيار صاحب خواب و خيال ورود فاتحانه به شهر کابل طي يکي دو روز آينده را در سر مي‌پرورانديم.

در روز بعدي جريان گفت‌و‌گوي مخابروي شيخ محمد قطب (برادر شهيد سيد قطب) با حکمتيار را دنبال مي نمودم که به او توصيه مي‌کرد تا از اقدام يک جانبه در قبال فتح کابل دست بردارد و در تفاهم با ساير مجاهدين، روي تشکيل يک حکومت عبوري جهت تسليم گيري صلح آميز قدرت در کابل موافقه نمايد. استاد محمد قطب که در صحبتش با حکمتيار اندکي تند و جدي بود، به او مي‌گفت که نبايد تنها خود را برحق و ديگران را يکسره باطل تصور کرد. چون انسان هر اندازه که صادق، دور انديش و پاک نفس باشد، بازهم ممکن است اشتباه کند و به خطا رود. ولي حکمتيار که داراي هيچ يک ازين خصلت‌ها نبود، به او اطمينان مي‌داد که گويا مجاهدين هرگز باهم نخواهند جنگيد اين درحالي بود که افراد مسلح او براي حمله کابل آماده‌‎گي مي‌گرفتند  و خودش هم مي‌دانست که در آن جا حتماً با مجاهدين تحت فرمان احمدشاه مسعود در گير خواهند شد.

حالا من اعتراف مي‌کنم که خودم نيز همان روز با حکمتيار در جرم دروغ و فريبکاري شريک شدم و از او خواستم تا به استاد محمد قطب پيشنهاد کند تامجدداً با ساير خير خواهان در پشاور گردهم آمده و طرح تازه‌اي را تصويب و بعداً با حکمتيار در تماس شوند.

حکمتيار بلافاصله اين نظر را به شيخ محمد قطب منعکس ساخت تا بتواند آن‌ها را براي مدت ديگر مصروف نگهداشته و خودش با کسب وقت طبق قبلي در روز بعدي نيروهايش را وارد کابل ساخته و به اين ترتيب همه را در مقابل يک عمل انجام شده قرار دهد.

قبل از پايان تماس مخابروي فوق الذکر، اسامه بن لادن نيز که در آن زمان يک جا با ساير ميانجيگران عرب در پشاور بسر مي‌برد، روي خط آمده و مراتب نگراني خود را از بابت حتمي بودن بروز جنگ داخلي ميان مجاهدين در صورت ورود جداگانه و بدون توافق قبلي به شهر کابل به حکمتيار ابراز داشت. حکمتيار به او نيز اطمينان داد که گويا احتمال بروز جنگ ميان مجاهدين وجود ندارد و همان دم صحبت خود را با بن لادن قطع نمود. در اثنايي که حکمتيار از دستگاه مخابره دور مي‌شد،  هنوز صداي بن لادن به گوش مي‌رسيد که به تکرار مي‌گفت:  «انجينير صاحب! مي‌شنويد» اما حکمتيار به او اعتنايي نکرد و راه خود را پيش گرفت. اينجا يکي از همکاران حکمتيار گوشي را برداشت و به بن لادن گفت که انجينير صاحب رفت. درست در روز ما بعد بود که دروازه هاي جهنم به روي شهر کابل گشوده شد. شايد اين آخرين صحبت ميان حکمتيار و بن لادن بوده باشد تا بالاخره حوادث طوري آمد که امروز يکبار ديگر هردو را باهم مرتبط ساخت.

آري، اين است گلبدين حکمتيار که هفته گذشته هواداران القاعده بيعت او به اسامه بن لادن را جشن گرفتند و بايد هم جشن مي‌گرفتند. چون شخصي مثل حکمتيار که جز خود، کسي را نشناخته و فقط به زعامت خود سخت ايمان دارد، اينک دست بيعت به شخص بيگانه اي مثل اسامه بن لادن دراز کرده که هيچ نسبتي به افغانستان و مردم آن نداشته و خود در گذشته هاي نه چندان دور به داشتن ورق مهر شده از جانب انجينير صاحب ضرورت داشت تا سلامت و مصونيت او را حين رفت و برگشت هايش در مناطق تحت کنترول حکمتيار تضمين نمايد. راستي اين خود يک معما و جاي بس تعجب بوده و در عين حال واقعيت عيني مهم و در تاريخ جريان‌هاي تندرو اسلامي به حساب مي‌رود.

اشتراک گذاری:

نظر بدهید