سروده های سید حبیب الله سادات

شاخ ارغوان

رخشنده کوکب منی در آسمان دل
ماهی وآفتابی و هم کهکشان دل
آگه نمی شوی زدل زارِ بی قرار
چون می نشدی شیفته وآشفته،سان دل
تو در هوای خویش تنیِ بی وفای من
کی می رسد به گوش تو رنج وفغان دل
چندان که درفراق تو دل ناله کرد و سوخت
دگر نمانده تاب فراق، در توان دل
پا می کشم به هر رهی از بهر وصل تو
چون تیری که رها شده است از کمان دل
سروی زبوستانی و یا شاخ ارغوان
چون برده ای به یک نگه، روح و روان دل
***
مهربانی را ببین
سر به صحرا می زنم بی خانمانی را ببین
نامراد از وصل تو، داغ جوانی را ببین
کی توانم بگذرم حتا ز تار عنکوت
تا به تو دستم رسد این ناتوانی را ببین
تا به کی در هجر تو سوزد دلِ ویران من
بی تو تلخ است حالت من ،زندگانی را ببین
هرکجا رفتم پی تو خسته ودرمانده ام
در رهت از پا فتادم، جان فشانی را ببین
گربیایی سوی دل من هم زشوری می کنم
جان و دل را فرش راهت، مهربانی را ببین
ترسم آن روزی بیایی غنچه، نشناسی مرا
رنگِ رو چون زعفرانم، این نشانی را ببین
رفتی از درد، در دلِ من غم سر غم جا گرفت
آمدی دل وا شد از غم ،شادمانی را ببین
***
دوش برحالِ نزارِ من، دلِ تنگ می گریست
همدلان،هم سنگ دلان وهمچنان سنگ می گریست
می نخُفت دل تا به صبح،یاد تو بود در خاطرم
چون نشد ماهت نما، با خویش درجنگ می گریست
رنگارنگ خاطرت بر جانِ زارم لانه کرد
آه دلِ بی رنگِ زارِ من،بی رنگ می گریست
همچو ماهِ آسمانی، یک نگاه کردی مرا
چشم دل از سوزِ زخمِ فراخ آهنگ، می گریست
همچو محشر تا به صبح بریاد رویت ناله کرد
ای دریغ این دل که سانِ روزِ درنگ می گریست
این دلم از بس که شد منزل به منزل در پی ات
در رۀ وصل تو چون از پا شدش لنگ می گریست
پاسی از شب رفت وچون روی تو آمد درخیال
دل زحال بی حال وبا نای و دف و چنگ می گریست
سید حبیب الله سادات

اشتراک گذاری:

نظر بدهید