يک خاطره بسيار وحشتناک «خلقيي که 1200تن را به قتل رسانيده بود»

 

عريز رفيعي

زمستان سال 1361را دراتاق 26 در منزل سوم کوته قفلي در پلچرخي زنداني بوديم. اتاق‌هاي کوته قفلي که در اصل براي يک نفر ديزاين شده بود مساحت حدود هفت و نيم متر مربع (3 در 2.5) داشت. در همين هفت و نيم متر مربع پنج تا هفت نفر مجبور به زنده‌گي کردن بودند. البته که پنج نفر در يک اتاق بودن خوشبختي بود، آنهم اگر سه دوشک مي‌داشتند. هرچند همين خوشحالي در وقت خواب که همه مجبور بودند سر و پا بخوابند خيلي ناراحت کننده بود.  کمتر کسي بالشت داشت و بيشترين بالشي ها از نان سيلو و يا هم از بوت و چپلک ساخته مي‌شد و گاهي هم خيلي بد بو مي‌شدند. حتا هماني که از نان سيلو ساخته مي‌شد.

سه تن از اعضاي بلند پاية خلقي‌هاي طرفدار حفيظ‌الله امين، يک معلم از کوهستان کاپيسا و من يعني پنج نفر در همين اتاق بوديم.  اين سه تن که خود را هميشه از با ايمان‌ترين‌هاي حزب ديموکراتيک خلق معرفي مي‌کردند، از کمترين آگاهي حزبي، تيوريک، اجتماعي و انساني برخوردار بودند. اما هر سه تن اتهامات سنگين کشتار و جنايت داشتند. جوان‌ترين شان لمري بريدمن، ديگري جگتورن و سومي خان نام داشت. خان از اهالي ارزگان بود و سيماي خيلي خطرناکي داشت. گاهي چنان بي اراده مي‌شد که حتا رفيق‌هاي خودش از او مي‌هراسيدند.  هم اتاقي کاپيسايي ما  «قريه‌ يي» تخلص مي‌کرد و معلم بود. خنده‌هاي عجيبي داشت. عمق و طول و لهجة خنده‌هايش هرکسي را به خنده وا مي‌داشت. سه تن ليسانس دانشگاه کابل داشتيم و دو نظامي نيز از دانشگاه حربي فارغ بودند.

روزهايي که تحقيق و شکنجه نبود، با هم مي‌نشستيم و از زنده‌گي داستان‌ها مي‌سرآييديم. بيشتر از هفتاد درصد اين داستان‌ها نوعي فريب داشت، اما دردش حقيقي بود. اين داستان‌ها براي آن گفته مي‌شد تا طرف‌ها مطمئن باشند، طرفِ قصه کننده نيز «طرف» است.  اما اصل براي هريک پنهان کاري و دقت در گفتار بود.  هر يک بر ديگري شک داشت که «طرف» موفق به گپ گرفتن يا گپ کشيدن و يا هم راپور دهي نشود.

اما خان، هواي ديگري داشت. او احساس مي‌کرد زندان جايگاهي مناسب و شايسته به مقام او نيست. خان مدعي بود که دشمنان بي شمارِ حزب و کشور را به نام نامي حزب دموکراتيک خلق افغانستان مردار و براي حزب قهرماني کرده است. او باور داشت که پرچمي‌هاي نمک حرام، او را به جاي قدرداني از فداکاري‌هايش به زندان انداخته اند.  او هميشه و خيلي با افتخار مي‌گفت: «من هرکه را کشته ام به نام نامي حزب قهرمان دموکراتيک خلق افغانستان کشته ام». او پرچمي ها را خائن به ميهن و مردم مي‌دانست و باور داشت پرچمي‌ها، وطن و خلق را به  روس‌ها فروخته اند.

در يک شب سرد زمستاني که همه از شدت سردي و خنک بيدار بوديم و پيهم خود را درون کمپل مي‌پيچانديم. خان به ناگهاني چشمانش مثل يک مريض رواني مزمن، راه کشيد و با رکيک ترين دشنام‌ها بر پرچمي‌ها، اشرار خاين به وطن (به گفتة او)، نوکران امپرياليزم و مائويست‌ها؛ شروع کرد به گفتن داستان‌هايي از قهرماني‌هايش.  داستان‌هايي که مو در بدن راست مي‌کرد. به ياد دارم پس از اين داستان‌ها من و معلم «قريه‌يي» تا چندين شب ديگر نتوانستيم به راحتي بخوابيم. او چنين قصه مي‌کرد:

«من يک انقلابي از ارزگانِ فقير هستم، پدرم يک دهقان غريب بود. خيلي به سختي پول تحصيل مرا تهيه کرد. مرا به کابل فرستاد تا دانشگاه بخوانم. من روزهاي جمعه را در کابل مزدورکاري و گلکاري مي‌کردم. به حزب پيوستم، انقلاب را پيروز کرديم. پرچمي‌ها، اخواني‌ها و مائويست‌ها در بالين ناز استراحت بودند، اما ما انقلاب کرديم؛ انقلاب! آنچه حزب دستور داد همان کرديم. من هيچ کسي را بيگناه نه کشته‌ام. زماني که در کابل بودم و در کميتة مرکزي يا «اگسا» * و يا هم «کام»** وظيفه داشتم فقط اشرار و ضد انقلاب را بازداشت و مجازات کرده ام».

خان هرچهار شنونده را زير تأثير آورده بود. نفس در گلوي همة ما گير کرده بود و نمي‌توانستيم حرف بزنيم. همه انتظار داشتيم بيشتر بشنويم، به نظر مي‌رسيد او گفتني‌هاي بي‌شمار ديگري نيز دارد. هرچند هردو رفيقش خيلي ناراحت بودند. شايد نمي خواستند او لب بگشايد. هر لحظه صدايش وحشتناک‌تر مي‌شد و شايد يک پيام مي‌داد: بشنويد گفتني‌هاي ديگري نيز دارم!

او ادامه داد: «بلي من کشته‌ام اما به امر حزب و براي حزب! هرچند ادعا تا 1200 نفر شده است، اما شايد تعداد بيشتري را به نام حزب کشته باشم. آن ها همه خاين بودند، همه دشمن حزب و وطن بودند اشرار بودند، اشرار و مرتجع»!

شب خيلي سرد بود. اما لرزه بر تن ما بيشتر از ترس مي‌نمود تا خنک. او گاهي چشمانش راه مي‌کشيد و خاموش مي‌شد ولي به سرعت ادامه مي‌داد. گويا بند دلش يک شبه ترکيده بود.  او از گرفتاري‌هاي تپه سلام*** و هوتل‌هاي سرچوک و آخر جادة کابل**** داستان‌ها داشت. گاهي با ذکر نام اين محله‌ها تکان مي‌خورد. مي‌گفت شب هايي که حتا بيکار بودند به همين جاها مي‌رفتند و هرکه بد شان مي‌آمد مي‌آوردند، تا صبح شکنجه مي‌کردند چه مي‌مرد و يا زنده مي‌ماند به پوليگون يا پلچرخي مي‌فرستادند.  او از کشتار در بغلان و مدت دو ماهي را که مدير معارف بغلان بود از گرفتاري و کشتارهاي وحشتناکي در آنجا ياد مي‌کرد. يکي از داستان هايش کشتن يک زن معلم بغلاني بود، اما خيلي وحشتناک و دردآلود. وقتي اين قصه اش تکميل شد معلم «قريه‌يي» بي هوش شد و آن شب داستان هايش نا تمام ماند ولي بارهاي ديگر نيز گفت و ما شنيديم. داستان يک  معلم زن از بغلان که شايد فعلاً اقاربش نيز اين نوشته را بخوانند چنين بود:

«در مديريت معارف بغلان من جلسات حزبي را داير مي‌کردم. دختري پري چهره و گل اندام در يکي از مکاتب بغلان معلم و عضو حزب بود. در دو سه ديدار مرا چنان عاشقش کرده بود که نمي‌توانستم تحمل کنم از من دور باشد. وقتي برايم گفت نامزد دارد، خيلي نا اميد شدم. اما نمي توانستم دوري اش را تحمل کنم. پيهم به ديدنش مي رفتم و هي بهانه‌هاي مي‌کردم تا ديدارش ميسر شود. تصادفاً يک شب با هم نوکري حزبي داشتيم. شب تاريک تر شد و او را دعوت کردم. به او نزديک‌تر شدم. زيبايي و طنازيي داشت که مرا هرلحظه به خودش مي‌کشاند. از نزديکي به من امتناع کرد، اما من از دست‌هاي نازکش گرفتم. به خود نزديک‌تر کردم و دستم را به صورت و سپس گردنش بردم. گردنش به اندازة نرم بود که دستم را نتوانستم از آن دور کنم. گريه کرد از من خواست رهايش کنم، اما من نمي‌توانستم و از او دورتر باشم.  گردنش را نوازش کردم و از نرمي بدنش لذت بردم. گردن‌اش را مي‌ماليدم اما ديدم بدنش سرد شد و افتاد؛ من تعجب کردم. حرکت نداشت، به منشي که رفيق همرازم بود زنگ زدم. او آمد و گفت، رفيق گلويش را بي حد فشار داده‌يي. او مرده بود، جسدش را به کنج اتاق برديم تا شب تاريک شد و با چند تن ديگر در محله‌يي که هميشه مرده ها را مي‌برديم او را نيز برديم.

خان، در نخستين دادگاه انقلابي با در نظرداشت اعتراف قتل بيشتر از 1200 نفر از اشرار و دشمنان انقلاب، به هفت سال حبس  محکوم شد. ظاهراً او گفته بود، درميان 1200 نفر هيچ عضو حزب را نه کشته است. اما شک حزب بر او بيشتر بود. “خاد”*** پرونده او را بار دوم در سال 1362 باز کرد، اما باز هم نتوانست ثابت کند که در ميان کشته شده‌گان پرچمي ها نيز بوده باشند. اين بار دادگاه او را به 12 سال حبس محکوم کرد. در سال 1364 شواهدي را از بغلان عليه او آماده کردند و براي سومين بار پرونده اش را باز کرده به دادگاه فرستادند. ديوان الف دادگاه اختصاصي انقلابي در سال 1364 پس از ثابت شدن اين که در ميان 1200 نفر کشته يک پرچمي نيز بوده هست، خان، محکوم به اعدام شد و حکم دادگاه در سال 1365 اجرا گرديد.

پايان زنده‌گي خان را در سال 1366 از زبان خسربره اش که افسر قواي سرحدي بود شنيدم. خان دو کودک داشته و زنش را پس از اعدامش، با برادرش نکاح کرده بودند. برادر خان با خسربره اش در سال‌هاي طالبان در کابل بودند و جايگاه خاصي در ميان طالبان داشتند. خان براي همه خانواده هنوز يک قهرمان بود با آن که همه مي‌دانستند او بيشتر از 1200 انسان مظلوم را (چي بيگناه چه با گناه) به امر خودش و بدون هيچ دادگاهي کشته بود. او هميشه مي‌گفت، مدتي را در کابل در کميته مرکزي و مدتي را در ولايت بغلان در پست هاي اداري و استخباراتي کار کرده است. اما يک جلاد بود و بيشترين قربانيانش را در کابل به نام حزب سر بريده بود و به گفتة خودش، در پوليگون و همچنان چاهي در چهار صد بستر انداخته بود.

پا نوشته‌ها:

* د افعانستان گته ساتني ارگان (تحت رياست عزيز اگسا و اسدالله سروري)

** کارگري استخباراتي مؤسسه (تحت رياست اسدالله سروري و حفيط الله امين)

* او قصه مي کرد که در تپه سلام سرايِ بود که بيشتر هزاره‌ها براي مزدورکاري جمع مي‌شدند. مي‌گفت خودش نيز زماني که دانشجو بوده در اين مکان شب‌ها را سپري کرده بود. باورداشت که بيشتر افراد مجاهدين از طريق همين‌گونه محل‌ها به کابل مي‌آمدند و عليه نظام تخريب مي‌کردند. او مي‌گفت بيشترين افراد را از همين جا برده بود.

** از آبدة ميوند به پايين در هردو کنار جاده و پيش روي چمن حضوري اتاق هاي بودوباش براي مردي کاران و کساني که به کابل براي کار مي‌آمدند وجود داشت. بيشترين جوانان مزدورکار از همين محله‌ها براي کاريابي و بودوباش استفاده مي‌کردند. خان اين محله‌ها را براي بازداشت خيلي مناسب مي‌دانست. اين محله‌ها عمدتاً براي تجمع جوانان ازبيک و شمال بود.

*** خدمات و اطلاعات دولتي (تحت رياست داکتر نجيب الله، عتيق زنبور، فاروق يعقوبي)

يادداشت آخري: از ذکر نام‌هاي حقيقي خودداري شده است، هرچند تمامي اين نام‌ها توسط شاهدان ديگر نوشته شده اند.

اشتراک گذاری:

نظر بدهید