چرا مثنوي با نام خداوند آغاز نشده است؟

 

حميد بخشي

يکي از مطالب جالب و شگفت انگيز در مثنوي مولانا اين است  که هيچ دفتري اين کتاب با  نام خدا آغاز نمي شود. وقتي کتاب هاي گلستان ، حديقه سنايي وکتاب هاي  ساير بزرگان انديشه  را نگاه مي‌کنيم ، مي‌بنيم که اين کتاب ها همه با نام خدا ، با  ياد خدا ، ثنا و صفت خدا آغاز مي‌شوند. وقتي به حديقه سنايي مراجعه مي‌کنيم، مي بينيم که فتح باب اين کتاب ارزشمند با توحيد باري تعالي الله آغاز مي‌شود. کتاب بوستان سعدي  با اين اشعار شروع مي‌شود :

بنام خدايي که جان آفريد

سخن گفتن اندر زبان آفريد

اما مثنوي، آغاز اين چنيني ندارد . پيش از اين‌که با نام خدا آغاز شود، با نام انسان شروع مي‌شود.

بشنو از ني چون شکايت مي‌کند

از جدايي‌ها حکــايت  مي‌کند

وقتي مقدمه عربي اين کتاب را  نگاه مي‌کني، آنگاه شگفتي آدم دوچندان، بل چند برابر مي‌شود. در آن مقدمه عربي که دقيقاً معلوم نيست که چرا به زبان   عربي نگاشته شده است. اما گفته اند  که اين مقدمه را مولانا بعد از سرودن مثنوي نوشته است .در اين مقدمه   اوصافي را مولانا برکتاب خود نسبت مي‌دهد که تقريباً همة آن را خداوند در وصف قرآن بيان داشته  است .  نسبت اين گونه اوصاف قرآن گونه به مثنوي  از سوي مولانا نشان مي‌دهد که مولوي کتاب خود را در عِدل کتاب‌هاي وحياني مي‌دانسته است. (هذا کِتابُ المثنوي وَ هُوَ اُصولُ اُصولِ اُصولِ الدّينِ في کَشْفِ اَسرارِ الوصولِ و اليَقينِ، وَ هُوَ فِقهُ اللهِ الاَکْبَرُ وَ شَرْعُ اللهِ الاَزْهَرُ وَ بُرهانُ اللهِ الاَظْهَرُ…)

وقتي مردم بر مثنوي طعن زدند که اين کتاب مشتي از داستان ها براي کودکان است و تهي از معارف بلند عرفاني است ، مولوي برآشفت و آن‌ها را  با زبان بسيار گزنده پاسخ داد و گفت که قرآن هم وقتي نازل شد ، يک عده از جاهلان آن‌را اساطير اولين خواندند . ديديم که همة آن‌ها فاني بودند و آن کتاب
(قرآن )تا امروز باقي است .

کساني که بعد از مولوي آمدند مانند حضرت جامي وبعدها علامه اقبال  ، بر اوصافي که مولوي کتاب خود را بيان کرده بود صحه گذاشتند.

من چه گويم وصف آن عالي جناب

نيست پيغمبر، ولي دارد کتاب

افراد و اشخاصي که با مثنوي دلمشغولي عميق داشته اند و با دقت تمام اين کتاب را مطالعه کردند، آن‌را کتاب الهامي، پر از نکته هاي عميق عرفاني و سلوک معنوي يافته اند.  کتابي که قرآن نيست اما با قرآن پهلو مي زند:

مثنوي معنوي مولوي

هست قرآن در زبان فارسي

جاي، خود مولوي هم به اين  امر اشاره دارد و  کتاب خود را در شمار کتاب‌هايي مي‌داند که بعد از او جاوداني  خواهد شد و آفاق را تسخير خواهد نمود . اما براي اين‌که از طعن طاعنان و غوغاي فقهيان برکنار مانده باشد به جاي وحي آسماني   ، از ” وحي دل ” سخن مي‌گويد  :

از پي روپوش عامه صوفيان

وحي دل خوانند آنرا دربيان

مولوي مي‌گويد ، اين همان وحي است  اما براي اين‌که سطحي نظران و عامه مردم برما طعن نزنند و غوغا برپا نکنند، از آن به عنوان ” وحي دل ” ياد مي‌کنم .

مثنوي با نام خداوند آغاز نمي‌شود، اما  در سراسر اين کتاب هم خداوند حضور قوي  دارد، هم پيامبر گرامي اسلام .

در جايي مي‌گويد :

اوست نشسته در نظر من به کجا نظر کنم

اوست گرفته شهر دل من به کجا سفر برم

درجاي ديگري مي‌گويد :

در هوس خيال او همچو خيال گشته‌ام

وز سر رشک نام او نام رخ قمر برم

مولوي درهمه جا به قول خودش با “او” بوده است . ذهنش ، خيالش ، قلبش ، دلش ، سراسر وجودش همه با ” او ” بوده است . ديگر نيازي به گرفتن و بردن نام خداوند  نداشته است

اشتراک گذاری:

نظر بدهید