به دو استادم، به دو رفيقم و به دو عزيزم ـ محمدافسر رهبين‌ و اسحاق فايز

چه ناگزير و چه دلگير زنده‌گي کرديم

به شهر تهمت و تزوير زنده‌گي کرديم

به شهر آفت و آواره‌گي و  دربدري

به شهر ظلمت و زنجير، زنده‌گي کرديم

در اين خرابه‌ي خونين، در اين ديار غمين

در اين ستم‌کده‌ي پير زنده‌گي گرديم

به خنده‌هاي دروغين قسم که ما؛ اماـ

به بغض‌هاي گلوگير زنده‌گي کرديم

هميشه دشنه‌ي دشمن، هميشه خنجر دوست

هميشه، هم‌نفس تير، زنده‌گي کرديم

فسانه‌هاي کهن را يکي يکي خوانديم

به ياد عشق اساطير زنده‌گي کرديم

اگر به خار بيابان، اگر به دامنِ خاک

اگر به شانه‌ي پامير زنده‌گي کرديم

در اين خرابه، دريغا که تا به لحظه‌ي مرگ!

به چنگ خوني‌ي تقدير، زنده‌گي کرديم

عطش

21 دي ماه 1396

 

 

به دامِ خونيِ تقدير زنده گي کرديم

به کامِ اين شبِ دلگير زنده گي کرديم

ستاره ها ز افق هايِ خشم و درد تکيد

کنارِ دشمن و زنجير  زنده گي کرديم

فسانه گشت نفس هايِ زنده گانيِ ما

غريبه وار به تهشير زنده گي کرديم

به سالهايِ جواني، خزان شديم، مرديم

و در هوايِ سرِ پير زنده گي کرديم

شبانه ها به دلِ خويش دخمه ناليديم

سحرگهان برِ تعذير زنده گي کرديم

دراين سرايِ پر از دود ودرد و خاکستر

کنارِ دشمن و آژير زنده گي کرديم

ز کشت گاهِ تبسم، غم حاصل آورديم

به جانفشاني و تدبير زنده گي کرديم

به آفتاب سروديم و عشق ورزيديم

«به يادِ عشقِ اساطير زنده گي کرديم»

فايز

22جدي 1396

 

 

شباشب اينهمه دلگير زنده گي کرديم

به بيشه هاي مزامير زنده گي کرديم

شباشب اينهمه با شعر، با ستاره عشق

کنار سايه و تصوير زنده گي کرديم

شباشب از نگهء ماه آرزو چيديم

سحر به پوکي تدبير زنده گي کرديم

به سنگلاخ جواني جنون ما نشکست

چه سخت با فلک پير زنده گي کرديم

ز کام تلخ چه گوييم با سراب و عطش

همش به چشمهء تقدير زنده گي کرديم

زديم باده رندانه در حضور خدا

نه پاي منبر تزوير زنده گي کرديم

رهبين

22 جدي 1396

اشتراک گذاری: