اين سوي جلگه هاي مه آلود

 

(بررسي شعر دهه هاي هشتاد و نود در افغانستان)

بخش نهم

محمداسحاق فايز

شاعران دهه هاي هشتاد و نود در افغانستان

تا اينجا به فروعات موضوع پرداخته ايم تا بتوانيم از آن گذرگه به دنياي رنگي اين اصل که شعر دهه هاي هشتاد و نود  در افغانستان است، بپردازيم. هر چند بخشي از اين جستار مي تواند شامل حال شاعراني که پيش از اين دوره ها در افغانستان و بيرون از کشور شعر سروده اند و آثاري از خود بر جا گذاشته اند نيز صدق مي کند ولي، گونه هايي از شعر در اين دوره به گونة بارزي عرض اندام کرده اند و از اين رو، لازم است تا به آن ها تا حد مقدور رسيده گي شود و مکنونات و پو شيده و پنهان هاي آن مطالعه و جستجو گردد.

چنانچه ديده مي شود شعر نيمايي و سپيد به دهه هاي پنجاه و شصت در کشور ما  تعلق دارد که پس از ايجاد آن در ايران، به اين سرزمين راه باز کرده اند و يا شايد هم ترجمه اشعار شاعران مغرب زمين موجد  شعر سپيد در افغانستان بوده باشد.

به هر صورت، ما امروز بيشترينه نيما و احمد شاملو را از شمار کساني مي دانيم که شعر نيمايي و سپيد را براي مخاطبين شان در افغانستان شناساندند و از آن راه است که اين گونه هاي شعر فارسي – دري در افغانستان شايقيني در ميان شاعران ما پيدا کرد تا داد سخن بدهند و قلم فرسايي کنند و شعر نو افغانستان را شکل  بدهند.

روشن است که اين دست شاعران نو پردازان و پيشکسوتان شعر امروز افغانستان هستند و ما و هم نسلان ما و نسل نو و امروز کشور وامدار زحمات و قريحه آزمايي هاي شان هستيم و آنان را به عنوان پيشوايان خويش مي‌دانيم.

به اين ترتيب در کنار قوالب کلاسيک که ما بيشتر از همه به آن آشنايي داريم، گونه هاي نيمايي و سپيد در شعر کشور ما عرض اندام کرده است.

در همان عنفوان، شماري از بزرگان و پيشکسوتان ما سروده هاي کوتاهي هم آفريدند که ما امروز آنان را در شمار اشعار کوتاه مي‌آوريم. هرچند کوتاهه  ها از اين مبحث جدا مي شوند زيرا امروزه براي آنان تعريف و يا تعاريفي ارايه داشته اند و به آن ها ويژه‌گي‌هايي را نسبت مي‌دهند.

در همان سال‌ها و اندکي بعد تر از آن بود که باز هم از  راه ايران و ترجمه هاي شعر شرق و بويژه شعر جاپان، هايکو ها که نوعي شعر کوتاه جاپاني است، به کشور ما نيز راه باز کرد ولي گوينده گاني نيافت ولي شاعران و فرهنگيان از موجوديت آن در شعر مشرق زمين آگاهي يافتند.

انواع و گونه هاي ديگر شعر نيز امروزه تجربه مي شوند که اين نوشتار قصد دارد به هريکي از آن ها بپردازد و در بارة آن‌ها سخن گويد.

با  اين ها که گفتيم مي توانيم شاعران امروز کشور ما را از لحاظ پرداختن به اين گونه هاي شعر و نوعيت زبان و بهره گيري از آن و بازتاب انديشه هاي امروزي، به اين دسته ها تقسيم کنيم:

1- شاعران کلاسيک سرا

طوري که از عنوان اين مبحث پيداست، اين عده همه آناني را در بر مي گيرد که در گير اسلوب و قوالب کلاسيک اند و در همان قوالب هم شعر مي سرايند. اينان هواداران سرسخت اين شيوه هستند و با انواع شعر نو فارسي – دري سر سازگاري ندارند.

آن گونه که از سروده هاي اين عزيزان معلوم است، زبان آنان نيز در اين سروده ها برابر با معيار هاي خودشان است و نوگرايي را در شعر مردود مي‌دانند و حتا برخي از آنان شعر سپيد و نيمايي را شعر نمي دانند و آن را تلاشي در مغايرت با شعر فارسي – دري قلمداد مي کنند.

تا جايي که ديده شده است، شعر اين بزرگواران از لحاظ زباني همان زبان قدما مي باشد و بيشترينه تصاوير و تشبيهات آنان نيز بر سياق قدما است. تا جايي که کمتر مي توان از شعر آنان برداشت کرد که با شاعري از قرن بيست و يک سروکار داريد.

حتا در شعر بسياري از اين دسته نمي تواند به درد روزگار مان برخورد ولي شماري از آنان نيز هستند که شعر شان به نوعي مصايب و آلام امروزي جامعة ما را باز تاب مي‌دهد و از اين رهگذر مي توان  گفت که شعر اجتماعي مي سرايند و در سروده هاي شان به رخداد هاي زنده‌گي و کشور نيز پرداخته اند.

قوالب برتر در نزد اين عده شاعران امروز کشور ما غزل، مثنوي، ترجيح بند ها و گاه مخمس هايي است که يا زادة افکار خودشان است و گاهي هم بر غزل قدما تخميس بسته اند. دوبيتي و رباعي نيز از کار هاي آنان تراويده است و گاهي در اين قوالب اشاراتي به مصايب روزگار مردم دارند.

شعر غنايي بيشترينه از اين دسته مي باشد و بيشترينه تصاوير و استعارات و تشبيهات نيز همان هايي هستند که در نزد  قدما بوده است با ذگر اين نکته که هر از گاهي در سروده هاي شان تصاوير تازه و استعارات و تشبيه هاي نو نيز ديده مي شود.

به نمونه هايي از چند شاعر اين دسته اشاراتي دارم که در زير مي خوانيد.

استاد حيدري وجودي از برازنده گان اين دسته است. او پيرو مکتب عرفان و تصوف است و سال‌هاي درازي است که در مجالس خاص و درسگاه هاي خويش به شايقين و دوستداران مولانا جلال الدين محمد بلخي، مثنوي تدريس مي کند يا هم به توضيح غزليات ابوالمعاني بيدل مبادرت مي ورزد:

ايکاش که در روي جهان جنگ نمي بود

در کارگهء شيشه گـــران سنگ نمي بود

دنيا همه راحتـــکده مي گشت بشـــر را

 

گر فتنه و خودخواهي و نيرنگ نمي بود

بر مـــردمِ آواره زميــــــن تنگ نمي شد

گر ديـــدة خــود بينِ فلک تنگ نمي شد

روشنگـــرِ دل هاي پُـــر اميد نمي گشت

گر نالـــة شامم سحـــر آهنـگ نمي بود

گر کــوة غمِ عشـــق به دوشــم نفتادي

هنــــگامِ جــواني کمـــرم چنگ نمي بود

امــروز به سر منــزلِ مقصود زدي گام

ديـــروز اگــــــر اشترِ ما لنگ نمي بود

اين غزل در نگوهش جنگ سروده شده است و زبان ساده و شيرين دارد. شگرد هاي صوفي عشقري در ساده گي و کاربرد تعابيري عاميانه را در سروده هاي استاد حيدري وجود به وضوح مي توان مشاهده کرد.

حيدري وجودي را از شاعراني مي‌دانم که در غزلياتش به تصوير پردازي هاي خوبي مي پردازد و از اين رهگذر، او را يکي از برازنده گان روز گار مي‌دانم:

شعـر ما، مســـتِ  پيــامِ زندگيــــست

آرزوي صبـــح و شــــامِ زندگيــــست

شعر ما در بــــزمِ سر مســـتانِ عشق

بـــادة بيــــــرنگِ جـــــامِ زندگيست

شعـــر ما شيــــرازة احســـــاسِ ما

نبــــضِ بيــــــدار نــــــظامِ زندگيست

شعـــرِ ما فريـــادِ جــانِ روشن است

طايـــرِ بــــالا خــــرامِ زنـــــدگيست

شعـــر مـــا شــــــورِ دراي کاروان

نعـــرة شـــــادِ مقـــــــامِ زندگيسـت

شعـر ما در سينـة بحــــرِ وجـــــود

گوهـــرِ مهـــــتاب فــــامِ زندگيــست

شعــر ما شمـشير جوهــــــر دار ما

ســـال ها زيــــبِ نــــــيامِ زندگيست

از خــودي ته دار و جان افـــزا بود

شعـــر مـا رمـــزِ دوامِ زندگيــــست

شعــــر ما آيينـــــة انديشــــــه ها

جلــــوه هـــاي التـــــزامِ زندگيست

شعر ما گُل هـاي الفـــت در بغـــل

انبســـاط و ايتســــــــامِ زندگيســت

چـــون شـــرابِ پيرِ شعــرِ نابِ ما

گرميــــــي نغــــزِ کلامِ زندگيــست

شعـــرِ ما آواي دل هــــاي صـــفا

نغمة صلـــح و مـــرامِ زندگيست

شعــر ما و عشــــقِ بي فرجامِ ما

داســـــتانِ نا تمـــــــامِ زندگيـست

اين سروده روحيه بسيار عارفانه دارد و در آن عشق وسرمستي و شوريده گي هاي شاعر را به وضوح مي توان يافت.

هر بـــرگِ گُلِ اين بــاغ آيينة جاني هست

هر غنچه در اين گلشن پيچيده جهاني هست

با يادِ قدِ ليلي هر خـــار و خسِ صحـــــرا

در ديدة مجنونم چــون سروِ رواني هست

پيرانه سـرم مستي گــر هســـت بجـــا باشد

در خلــوتِ جـــانِ من جانانه جواني هست

لب نيست در اين منزل آيينـة حــرفِ دل

 

هر قطــره سرشکِ ما دريايِ زباني هست

عشقِ من و مشهوري حُسن تــو و مستوري

در کارگة هستي پـــيدا و نهـــــاني هست

با آنکه نمي گنجـــد در ظــــرفِ مکان اما

در آيينة شعـــرم امـــــواجِ زمانــي هست

اي چــرخ سکـــوتِ ما تعبيرِ رضـــا نبود

در هر لبِ خاموشي فريــاد و فغاني هست

حيدري وجودي غزل سراي خوب و دوبيتي سراي نامداري است که سروده هايش به وي جان و درد انسان را دارد:

اشکِ ما آيينه دار شعلــــه پنهان ماست

آه ما دود کــــبودِ سيــــنه بـريان ماست

داغ ما در دشت هــــاي دردِ نا پيداي ما

آبيــارکشـــتزار و آتش ســـوزان ماست

شعر ما درياچه هــاي دره هاي تنگِ دل

شور ما فرياد ماغوغــــاي ما افغان ماست

حُسن بيرنگي که بيرون است ازقيد جهان

جلـوه گـر در خلـــوت آيينـه حيران ماست

موج از خود رفته را در بحـر پيدايي مجـو

عکس ما درچشمه سار ديــده ياران ماست

گـردش چشمـان مست آسمـاني رنگ تـو

 

در سپهـــــر آرزو هنــگامه دوران ماست

روشني و گـرمي و نرمي فـانـوس دلـت

در محبت شمع سبز جان بيجانـــان ماست

زنده و تابنــده بادا عشق کاندر روزگار

پاسدار داغ و درد و رنج بي پايان ماست

يکي ديگر از کلاسيک سرايان کشور ما نورالله وثوق است. او بيشترينه در گونه هاي غزل و دوبيتي مي سرايد و دور از يار و ديار خويش درد غربت مي کشد، ولي در سروده هايش به درد و آلام مردم و نابساماني هاي جامعة جنگ زدة ما مي پردازد و از اين رهگذر شعر او استثنايي است در  ميان کلاسيک سرايان کشور:

و جنگ جنگ جهاني مبهم است اينجا

هزارحنجره فرياد هم کم است اينجا

شکارِ نقشه ي انديشه هاي شيطانيم

جنونِ فاجعه امرِ مسلم است اينجا

رگِ گلوي عدالت بريده از هرسو

ودست و پنجه ي شمرِ مجسم است اينجا

اسيرِجورِ يزيدِ زمانه ي خويشيم

که لحظه لحظه ي سالش محرم است اينجا

به شهر شهروبه هرجاده وبه هربرزن

ميانِ خانه ي هرکوچه ماتم است اينجا

پي خرابي آيينِ احمدِ مختار

جناحِ جبرِ جنايت مصمم است اينجا

سخنسراي صداي توهُّم ووحشت

زبانِ سرخِ طلايي درهم است اينجا

چراغ خانه ي اميد کودکان خاموش

و ديده ديده ي هربيوه پرنم است اينجا

نه جنگ سني وشيعه نه کينِ تار وتبار

جدالِ مجمعِ جهلِ جهنم است اينجا

در اين غزل بي هيچ ترديد فضاي  امروز کشور به خوبي تصوير شده است. تصويري که گوياي آتش افروزي جهانيان در کشور ماست و همه به نوعي ما را مي کشند و آبادي هاي مان را به آتش مي کشند. در غزل ديگري حالات را تصوير کرده است که با واقعات زنده گي ما موافق مي نمايد:

به دُگم انديشي خود بسته گشتيم

نشد وا دُگمه ها وا بسته گشتيم

سرِ دستِ جهان افتاده هرسو

که بي پاوسر وهردسته گشتيم

لباس برده‎‌گي تن پوش دل‌ها

که از آزاده بودن خسته گشتيم

شريکِ بازي دزدان روزيم

سرِ هرگردنه پيوسته؛ گشتيم

به دورِ دودمانِ دود و آتش

گهي تند وگهي آهسته گشتيم

به سينه درگرفته داغِ سهراب

غريوِ رستمِ وارسته گشتيم

من صداي روشنِ فردوسي وخاقانيم

روحِ فريادِ بلندِ ناصرِ يُمگانيم

صيحه ي مسعودِ سعدِ آشناي کينه ها

گرچه درچنگالِ بيدادِ هوس زندانيم

رهنوردِ آنسوي آفاقِ نوراني عشق

دشمنِ شبهاي تلخِ مقطعِ ظلمانيم

آبِ زيرِ کاه اقيانوسِ آرامم ولي

مشکلي جانا که ميخواني به اين آسانيم

ساده‌گي‌هاي مرا يارا به دستِ کم مگير

آشناي رمز ورازِ قله ي طوفانيم

کوه برجاي ستبرِروزِ ميدانِ نبرد

همتبارنسلِ نسلِ رستمِ دستانيم

آستاندارِ صبورم سرفرازِسروران

بي جهت در آستانِ اين وآن ميرانيم

من گلوي فتنه ها را ريسمانِ روي دار

ازچه ازچشمِ سفيدت لايقِ دربانيم

آتشم ازشعله ي خاموش من ايمن مباش

آهنِ سرد دلت را نقطه ي پايانيم

سنگِ صبرم برمسيرِ سينه ي پر کينه ات

ديده ي آيينه دارِ لحظه ي بحرانيم

بچه ي دامانِ دشت و دودمانِ هيبتم

من همان عيّارِ رندم من همان سستانيم

….

سرنوشتِ پيرمستت را به دستت مي دهم

مي رسد پايانِ روزِ بي سروسامانيم

……….

اي غلط بازانِ دوراني بازارِ سياه

نسخه ي دوران تان را سرخطِ بطلانيم

هر چند اين غزل روال عاشقانه دارد ولي شاعر با درک رسالتمندي اش در آن به چاره اي از اوضاع زنده گي ما اشاراتي دارد. زبان رسا و تا اندازه اي ساده، نمايانگر توانايي هاي شاعر در کارش مي باشد.

ادامه دارد…

اشتراک گذاری:

نظر بدهید