شبي در خانة شاعر

 

پرتو نادري

تابستان 1389 خورشيدي بود و هواي سياست در همه‌جا، در شهرها، شهرک‌ها و دهکده‌ها چه دور و چه نزديک استشمام مي‌شد. روزهاي انتخابات پارلماني بود. من هم اسب ناتوان خود را زين زده بودم و رفته بودم به آن آوردگاه داغ. حس مي‌کردم که شايسته‌گي آن را دارم تا از ولايت خود بدخشان در پارلمان نماينده‌گي کنم؛ اما نشد. حال نمي‌خواهم سخني گويم که رنگ گلايه‌يي داشته باشد. روزگار، رسم و قانون خود را دارد و قانون روي خط آن گام بر مي‌دارد چه خط سپيد باشد چه سياه!

در يک غروب داغ به ولسوالي خاش رسيدم، مرا دوستاني بردند به مدرسة بزرگي که در جايگاه بلندي قرار داشت. نماز عصر را که خوانديم، مردمان نشستند و من هم چيزهاي گفتم. آرام و با وقار تا پايان به سخناني من گوش دادند. وقتي مي‌خواستم مدرسه را ترک کنم مرا نگذاشتند، امام مدرسه مرد جواني بود خوش سيما با ريش کوتاه؛ اما انبوه، گفت: تو مهمان مايي، نان طالبي ما را نوش جان کن و بعد هرجايي خواستي مي‌تواني برويي.

شايد در سيماي من چيزي خوانده بود که بي‌درنگ دست به سوي اتاق‌هايي در يکي از گوشه‌هاي مدرسه دراز کرد و گفت: اين‌جا خوابگاه طالبان است. اين جا درس مي‌خوانند و همين‌جا زنده‌گي مي‌کنند.

صميمانه به دورم حلقه زدند، گفتيم و نان خورديم. هنگام رفتن دوباره پافشاري داشتند تا شب آن جا بمام؛ اما مردي با صداي صميمانه‌يي گفت، بگذاريد که مهمان شب را در خانة ما سپري کند و من رفتم به خانة کسي که پيش از اين او را  جايي نديده بودم؛ نام اش را نمي‌دانستم.

آن مرد « همراه خان طاهري» بود. خانة ساده و گليني داشت، از همان خانه‌هايي که من دوست دارم. مهمان‌خانه اش پر شد از جواناني که هر يک علاقه داشت تا ده‌ها پرسش را با من در ميان بگذارد و به همين گونه شماري از همسايه‌گان و نزديکانش که آمدند.

يکي از فرزندان شاه حسين طاهري پيش از آن که به خانه در آييم ،شعري خواند که خودش سروده بود و براي من سروده بود. مرا با شعر پذيرايي کردند. چيزي که تا آن روز با آن رو به رو نشده بودم.

من آن شب مهان يک شاعر بودم، مهمان يک خدمتگار راستين مردم که جوانيش را در راه خدمت به مردم پشت سر گذاشته بود. شاعر دردمند و روزگار ديده‌يي که از شعر براي خود چتر رنگنيي بر افراشته بود. در تنهايي و خلوت، غم‌هايش را و دردهايش را در شعرهايش فرياد زده و اما از هرگونه هياهو گريخته!

تا نيمه‌هاي شب نشستيم و شايد همه اش از انتخابات و کاميابي و ناکامي سخن گفته باشيم. چون فکر مي‌کنم که دوست از دست رفته‌ام  «همراه خان طاهري» که رحمت خداوند بر او باد! از شاعري خود سخني به ميان نياورد. شايد دريافته بود که در آن شب و روز سخن، سخن انتخابات است، سخن مبارزة انتخاباتي و سياست.

آن شب خلوص و صميميت که به پايان آمد، من هم رفتم جاي ديگري تا به تعبير حافظ،  گويا گوهر خود را به بازار ديگري برم. آن چه که برايم مهم است اين ديدار پيوند دوستانه‌يي را در ميان من و زنده‌ياد طاهري و فرزندان او پديد آورد که هر از گاهي به من زنگ مي‌زدند تا بدانند که چه روز و روزگاري دارم.

وقتي شاه‌حسين طاهري برايم خبر داد که  شعرهاي پراکندة پدرش را گرد آوري کرده و مي‌خواهد آن را به نشر برساند، با خود گفتم خداوند روح همراه خان طاهري را بيامرزد که فرزندي دارد که مي‌خواهد پدرش را از نابودي نجات دهد و به زنده‌گي معنوي برگرداند.

مرگ سرنوشت همه‌ انسان‌هاست. از مرگ گريزي نيست، اما انسان با معنويت خود است که زنده‌مي ماند. انسان خود مي‌ميرد؛ اما معنويت زنده مي‌ماند. اين معنويت يک مفهوم جاودانه است. حال که کتاب « چشم و چراغ » را در دست داريم ، مانند آن است که شاعر در کنار ما نشسته وبا ما سخن مي گويد.  چه مي‌دانيم که چه شمار شاعراني بودند که دستان حادثه‌هاي روزگار، سروده‌هاي شان را تاراج کرده  و به اين‌گونه معنويت آنان نيز با خود آن‌ها در خاک فراموشي فرو رفته اند.

« چشم و چراغ» هم اکنون به خانه خانة بدخشانيان و علاقه‌مندان شعر راه مي زند و گويي شاعر دوباره به زادگاه خود برگشته و با مردمان خود سخن مي‌گويد. جا دارد که از شاه حسين طاهري، از اين جوان فرهيخته سپاس‌گزاري کرد که با مسؤوليت، زحمت فراواني کشيده و اين سروده‌ها را که بخشي از شعر و ادبيات پارسي دري است از نابودي  نجات داده و در وجود اين سروده‌ها، معنويت پدر را نيز در خط روزگار جاري ساخته است.

همه شعرهاي اين دفتر در اوزان و قالب‌هاي سنتي چون غزل، مثنوي، مخمس و قصيده سروده شده اند، زبان و هنجارهايي سنتي دارند. پند و اندرز، توصيف دانش و جايگاه آموزگار، توصيف طبيعت زادگاه شاعر، درد و بي‌چاره‌گي مردم از موضوعات عمدة شعرهاي « چشم و چراغ » است.

او به دو زبان فارسي دري و ترکي – ازبيکي شعر سروده است. زبان ترکي – ازبيکي زبان دوم او است. در ولسوالي خاش، دو نام « تاجيکان» و «شهران» از نام هاي معروف است. در اين دو منطقه تاجيکان و ازبيکان در پيوند و دوستي برادرانه با هم زيست مي‌کنند و زبان همديگر را مي فهمند.

خورسندم که فرصت آن را يافتم تا اين چند سطر پراکنده را در پيوند به کتاب «چشم وچراغ» بنويسم تا اداي ديني کرده باشم. آسمان روان گويندة چشم و چراغ لبريز از ستاره‌گان مغفرفت الهي باد!

اشتراک گذاری:

نظر بدهید