المتفکر، دانا به هيچ چيز!

 

پرتو نادری

المتفکر آن را گويند که بسيار سخن گويد. از ريسمان تا آسمان.

دوستي گفت : چقدر بسيار مي‌ فهمد!

گفتم: اگر چيزي مي‌فهميد، اين همه آسمان و زمين را به هم نمي‌بافت.

 گفت: تو با بي‌طرفي سخن نمي‌گويي! او يک عالم است، عالم!

گفتم: شايد و بعد اين بيت مولانا را خواندم:

علم اگر بر دل زند ياري شود

علم اگر بر سر زند ماري شود

گفتم: شايد علم داشته باشد؛ اما علم  او  به کاسة سرش زده و به ماري بدل شده است. گويي ضحاک از آن سوي اسطوره‌ها بارديگر برگشته تا مغز سر جوانان کابلي را بخورد.

دوست، خيره خيره به سوي من ديد و گفت: پس چگونه علم بايد فرا مي‌گرفت؟

گفتم: کاش چشم او باري با گلستان سعدي باز مي‌شد و اندرز پذير مي‌گرديد.

گفت: تو بسيار متعصب هستي، هميشه از سعدي، حافظ و فردوسي مي‌گويي وبس. حال در روزگار جهاني شدن بايد انسان دنيايي شود، دنيايي و تو هنوز از سدة هفتم به اين سو نيامده اي؟

گفتم: شکيبا باش و به اين يکي دو سخن سعدي  گوش کن!

گفت: بگو!

گفتم: سعدي مي‌گويد:

درويشي مستجاب‌الدعوه در بغداد پديد آمد، حجاج يوسف را خبرکردند.

بخواندش و گفت: دعاي خيري برمن بکن!

گفت: خدايا جانش بستان!

گفت: از بهرخداي اين چه دعاست؟

گفت: اين دعا خير است، ترا و جمله مسلمانان را.

اي زبردست زير دست آزار

گرم تا کي بماند اين بازار

به چه کار آيدت جهان‌داري

مردنت به که مردم آزاري

دوست گفت: خداي من چه حکمت بزرگي در سخن نهفته است!

گفتم به اين ديگرش گوش کن:

يکي از ملوک بي‌انصاف، پارسايي را پرسيد: ازعبادت‌ها کدام فاضل‌تر است؟

گفت: ترا خواب نيم‌روز تا در آن يک نفس خلق را نيازاري.

ظالمي را خفته ديدم نيم‌روز

گفتم اين فتنه است، خوابش برده به

وان‌که خوابش بهتر از بيداري است

آن چنان بد زنده‌گاني مرده به

گفتم: چگونه بود؟

دوست گفت: درست مي‌گويي کاش چشم المتفکر، باري به روي گلستان سعدي باز مي‌شد.

گفتم: برايش بسيار دشوار  است وبه سلامتي اش زيان دارد.

گفت: چرا؟

گفتم : براي آن که المتفکر در برابر گل حساسيت دارد و تا به گل و گلستان برسد و آن هم گلستان سعدي  تس تس تس تس تس عطسه مي‌زند و گلويش بند مي آيد و اگر خداي ناخواسته المتفکر نفس‌اش بند آيد، شايد آنگاه بر همه گلستان‌ها و گلستان سعدي آتش زنند!

اشتراک گذاری:

نظر بدهید