اين سروده او راست: دريغ و چه دريغ!

اسد الله خان

مردي از ياران و همرزمان نزديک احمدشاه مسعود  چريک بزرگ قرن سفر جاودانهگي در پيش گرفت.

محمد اسحاق فايز

رفتنت بوي بهاري داشت

بهاري که از فرازِ قله هايِ بلند

جايِ پايِ احمدشاه مسعود را مي پاليد

و بويِ گياهانِ کوهي داشت

گياهاني که دودِ باروتِ بم افگن هايِ روسي، سياهش کرده بودند.

 

رفتنت بويِ آزادي داشت

آزادي يي که هزار بار برايش جان دادي

 

آزادي يي که در «گّشها» و «کميته» فرهنگي»

با کلاشنيکوف‌هايِ رفيقانت فرا خوانده مي شد.

 

رفتنت بويِ پيروزي داشت

مي گفتي آمر صاحب تو را به ماموريتي مي فرستد

مي گويد او مرد خدا!

«اگر روزي گيرت آورند، تير باران ميشي»

و مي گفتي: «فکر مي کني براي جشن و عروسي ميروم؟»

رفتنت بويِ قشنگ  و سبز ميداد

و درستي و راستي در رهگذارت گل داده بودند

و خوشه چينِ کشتگاهي بودي

که روزي بذرش را با دستهايت افشاندي.

 

رفتنت بويِ پيري داشت

پيري که چشمه سارانِ کوه هارا از صدايِ قدم هايت مي يافت

و در دامانِ پارنده و خاواک، فرخار و اندراب را گام مي زدي

و ميگ هايِ بيست و هفت، هرجا بم هايشان را بر قدمگاهت مي ريختند

و هر بار از کناره هايِ مرگ مي رهيدي

ومي گفتي :«توکُل بخدا ، چيزي نمي‌شود.»

 

رفتنت بويِ قشنگي ميداد

بويِ رهايي داشت، از زنده گي

وقتي آخرين بار گفتي :«همه افغانستان را بخشيدم»

و بويِ بهار از گلچينِ وداع دور و برت را پر کرده بود.

 

اي مرد چه بودي؟

چگونه زيستي که رفيقانت

يگان يگان ترکت کرده بودند

گويي پس از رفيقت ، احمدشاه مسعود،

کسي پاسدارِ درستي ها و راستي ها نمانده است

اشتياقِ زر و ثروت

چشم هايشان راکور کرده است

و دلهايِ شان را از شورِ راز آلودِ اخلاص تهي داشته است.

اينها را مي گفتي

و فردايش کوله بار بر دوش

سفرِ بي بازگشتت آغاز مي شد.

 

اي مرد، اي مرد!

رازِ اندوه زارِ چشم هايت نا شنيده ماند

و يارانت، اي واي اي واي،

سفرة اخلاصِ ماست ونانِ گندمت را از ياد برده بودند

آخر تو ساده و ساده همچنان به سپيده هايِ ايمان و درستي مي انديشيدي

که ديگر بازاري ندارد.

 

خدا حافظت اي مرد!

سلام ما را به چريک قله هاي هندوکش برسان

وبگويش: «دريغ و چه دريغي!»

20 حوت1396

کابل

اشتراک گذاری:

نظر بدهید