تناب عمر حکومت روز تا روز کوتاه می شود

مهرالدین مشید

الهـی! مگـر کتاب غم نامة جانسـوز و اسـتخوان سـوز ایـن ملـت پایـان ناپذیر اسـت و قضا چنان رفته اسـت کـه لوح تقدیـر این ملت بـرای همیش با خون نوشـته شـود و تـن هـای پـاره پـاره و پارچـه های گوشـت و اسـتخوان ایـن ملـت بـرای همیش به آسـمان هـا بلند شـود و نالـه هـای جـان سـوز و حوصلـه شـکن ایـن ملت شـنونده یی نداشـته باشـد و از چشـمان سوگوار و ماتـم زدة ایـن ملـت بـه جـای اشـک، خـون جاری  شـود و از اشـک هـای غـم انگیـز آنـان دریـاب هـای خون جاری شـود و فریاد رسـی نداشـته باشـند؟ مگر ایـن بـرای رنـج کشـیدن و بـا کشـیدن، آفریده شـده اسـت تـا نسـل در نسـل اش در خـون و آتـش غوطـه ور باشـند و بـرای همیـش بـا رنـج هـای مغز سـوز و اسـتخوان سـوز، دسـت و پنجه نرم کنند و هر از گاهی سـعادت و شـکوفایی پیـش و آنـان در عقـب اش قرار داشـته باشـند و برای همیـش محروم و فاکـت زده و در خـون و آتـش غوطه ور باشـند؟

هـرگاه چنین نمی دلو سـال 7بـود؛ اشـک های خونیـن و دردبار حوادث پـار و اول حمـل سـال روان در “کوچـة مـرغ هـا” و جـاده دانشـگاه کابل هیچ وجـدان بیداری بـدون تکان باقـی نمـی گذاشـت و حتـا وجـدان هـای خوابیـده و قلـب هـای سـنگین را نیـز شـوکه مـی نمـود. در ایـن شـکی نیسـت کـه ایـن حادثـة خونین هـر دلـی را که انـدک تریـن نـور انسـانیت در آن در تلولـو بـود، بـه شـدت تـکان داد و تنهـا دل های سـنگ و وجدان های تروریسـتان را تـکان نداد و برعکس آنان این کشـتارها و ایـن جنایت هـای خود را جشـن گرفتنـد و پایکوبی و رقـص کردنـد کـه به فرمـان آی اس آی، بیش از صد تـن از هموطنـان مظلـوم و فقیر خـود را که سـرگردان پیـدا کـردن لقمـة نان خشـکی بودنـد و یا آغـاز فصل کار و زنده گی را جشـن می گرفتند، کشـته اند و بیش از دوصـد تن آنـان را مجروح کرده انـد؛ مگر این ملت محکـوم بـه مـرگ نامریـی اسـت و گویی کالبـد های خسـته و اسـتخوانین آنـان چـون جنازه های سـیار هر لحظـه باید انتظار مرگ را داشـته باشـند تا تروریسـت جانی و جن زده یی در پیش روی شـان یک باره سـبز شـود، خود را منفجر سـاخته و با مردار شـدنش ده ها انسـان بیچـاره را بـه شـهادت برسـاند و با به شـهادت رسـیدن ده هـا انسـان مظلـوم، صدهـا آرمـان بـه دل و بیگنـاه دریـاب هـای خـون جـاری شـود تـا باشـد که حامیان انسـان دشـمن پاکسـتانی، این تروریسـت های وحشـی، بـا دیـدن ده هـا انسـان غـرق در خـون ایـن سـرزمین، بـر خـود فخر و مباهـات کنند و از تماشـای چـک چـکان قطـره هـای خـون از بـدن مجـروح این ملت، حظ ببرند. شـاید چنین انسـان دشـمنی و اسـام دشـمنی فراتر از جنایت در تاریخ بشـری تکرار نشـده باشـد و حافظـة تاریـخ چنیـن جنایـت بـزرگ و تکان  دهنـده را در خاطـرة خـود نداشـته باشـد. الهـی تا چه زمانـی کشـتی نجـات ایـن کشـور ماتـم زده در میـان خـون و آتـش نشسـته باشـد و بـا شـناوری در توفـان حـوادث به جای رفتن به سـاحل رهایی و رسـتگاری، رو به سـوی شـب تاریـک و گـرداب حـوادث دارد تا در اعمـاق مـرداب بنشـیند.

ایـن ملـت، خویـش را در ناکجاآبـادی تصـور می کننـد که گویی شـب و روز به مثابـة دو موش سـیاه و سـفید طناب عمر شـان را قطع مـی کنـد و نه تنهـا که برای رسـیدن به سـاحل نجات، فرسـنگ هـا فاصلـه دارنـد؛ بـل در درازراه ناهمـواری مانـده انـد کـه در اصـل سـاحل ناپیـدا اسـت و ناخدا هـم گم گشـته در توفان حوادث و کشـتی نشسـته گان هـم حیرت زده و سـرگردان لحظه به لحظه سرنوشـت تاریـک و مبهـم خویـش را ناگزیرانه به اسـتقبال گرفته انـد. درسـت بر مصـداق این شـعر: ما در این گرداب دنیا ناخدا گم کرده ایم ساختیم از خود خدایان تا خدا گم کرده ایم دست در دست خدا و پشت بر پشت حبیب ادعا داریم اما ما خدا گم کرده ایم خداونـد بـه ایـن ملـت مظلوم رحـم کنـد. هرچند غم ایـن ملـت بزرگ تر از آن اسـت کـه در دایـرة این واژه هـا بتـوان بدان پرداخت تا از سـنگینی سـکوت مرگبار کـه سـر تا پـای این کشـور را فـرا گرفته اسـت، اندکی کـم کـرد؛ زیـرا درد ایـن ملـت بزرگ تـر و پرحجم تر از آن اسـت کـه بـا علـم کـردن واژه هـا بـه التیـام اش پرداخـت؛ بلکـه برعکـس، هـر روز زمـان چـون صور اسـرافیل بـر آن نـه یک بار؛ بلکـه بار بار مـی وزد و بار  بـار ایـن ملـت را زنـده مـی کند و می کشـد و افسـانة مـرگ وزنـده گـی را برایـش در داسـتان دیگـری بـه تصویـر مـی کشـد. این صـور حتـا خطرناک تـر از آن صـوری اسـت کـه اسـرافیل در روز قیامت در شـپپور خویـش مـی دمد و تمامـی مـرده گان را از اول تا اخیر بـرای بازپـرس زنـده مـی کنـد تـا پـس از مجـازات و مکافات، دراز راه بهشـت و دوزخ برای شـان مشخص شـود؛ امـا این شـیپور هـر روز در کشـور ما به شـدت تـر از گذشـته مـی وزد و جـان صد ها انسـان مظلوم و بـی پناهـی را مـی گیرد که از پی نانی سـرگردان اسـت و از درد اسـتخوان سـوز فقـر، گویـی هـر لحظـه جان مـی دهد. پـروردگارا، اگـر ایـن مـردم همیشـه در کام مـرگ، بنـده گان تـو انـد و سـزاوار بنـده گـی تـو اند. سـزاوار نخواهـد بـود که تروریسـتان بـا این وقاحت و زشـتی، خـون هـای شـان را بریزنـد و تـو نظـاره گر باشـی. الهـی بـه ایـن ملت مظلـوم رحم کـن و هر چـه زودتر دسـت سـتمگران تاریخ را از هر قماشـی که هسـتند و هـر عبـا و قبایی کـه بر تن دارند از سـر ایـن ملت زود کوتـاه کـن تـا باشـد کـه نسـیم صلـح در این کشـور بدمـد و درخـت صفـا و همدلـی هـا درایـن سـرزمین دوباره سـبزو شـاداب شـود.

الهـی! ایـن دنیـا عالـم اسـباب اسـت و بـر بنیـاد قانون علیـت، هـر علـت را معلولـی اسـت و هیـچ معلولـی بـدون علـت آشـکار نمـی شـود. بـر بنیـاد ایـن آیـت “سـعی و تـاش اسـت کـه انسـان را برای رسـیدن به هدفـش یـاری مـی رسـاند”. یعنـی انسـان آنچـه را به دسـت مـی آورد که بـرای آن تاش می نمایـد. این در واقع چهار رسـالت انسـان را رقم می زند و مسـؤولیت اجتماعـی، تاریخـی، جغرافیایـی انسـان را نشـانی می کنـد؛ امـا صدهـا دریـغ و درد کـه آشـفتگی هـای دیر پای سیاسـی، چنـان کشـور را فرا گرفته اسـت که تنها مبـارزه بـا تروریـزم کمر ایـن ملت غیـور و با وقـار را کـج نسـاخته؛ بلکه از آن بدتر آشـفتگی هـا و اختاف هـای درونـی حکومت بـه مثابـة موریانه، طنـاب عمر ایـن حکومـت را هـر روز بیشـتر از روز دیگرکوتاه می کنـد و هـر روز خشـم و نفرت شـهروندان افغانسـتان برضـد آن افزایـش یافتـه و کاسـة صبـر شـان لبریز تر می شـود؛ زیرا که غم نامة اسـتخوان سـوز این کشـور هـر روز نـه تنهـا عریـض تـر و طویـل تـر می شـود؛ بلکـه آینـدة ایـن کشـور هـر روز تلـخ تـر و مبهـم تر مـی شـود. در ایـن غمنامـة پیـچ در پیچ و لایـه در لایه واقعیـت هـای دردنـاک و غـم انگیزی نهفته اسـت که انـدک تریـن امیـدی بـرای آینـدة روشـن در راسـتای مبدل شـدن افغانسـتان به یک کشـور با ثبات و توسعة پایـدار و دولـت مقتـدر ملـی به معنـای دولـت ـ ملت باقـی نمی گـذارد.

اشتراک گذاری:

نظر بدهید