سلطان المتفکرين و مرد بخت برگشته

پرتو نادری

 

در عجايب التواريخ آمده است که روزي مردي بخت برگشته‌يي از کنار کاخ سلطان المتفکرين مي‌گذشت. مردم را ديد که به کاخ مي‌رفتند. از پاسباني که کنار دروازة بزرگ کاخ ايستاده بود پرسيد:

– مگر امروز در کاخ سلطان چه بزمي برپاست که اين گونه دروازه‌ها را به روي مردمان گشوده اند؟

پاسبان گفت:

–  سلطان امروز هواي شنيدن شعر دارد و شاعران را از همه اقليم فراخوانده تا براي او شعر بخوانند!

مرد باخود گفت: چرا از چنين نعمتي باز مانم. بايد بروم شايد بتوانم به صلة سلطان دست يابم ، به پاسبان گفت:

–  من نيز شاعرم، مي‌روم  تا سلطان را چنان شعري خوانم که از آدم الشعرا تا خاتم الشعرا کس چنين چکامه‌يي نسروده است.

مرد بخت برگشته به کاخ راه يافت. ديد که در باغ کاخ در زير درخت چهارمغز بزرگي، سلطان با همه بزرگان محتشم و خواتين حرم نشسته است. در سوي ديگر  ملک الشعرا شاعران را يک يک به ستايش سلطان فرا مي‌خواند.

به ملک الشعرا خبر دادند که شاعر تازه دمي از راه رسيده است و چنان شعري در وصف سلطان دارد که هنوز از منقار هيچ مينايي و کلاغي جاري نشده است.

مرد بخت برگشته در جايي نشست و مي‌ديد هر شاعري که شعر مي‌خواند سلطان خريطة به سوي او  پرتاب مي‌کند و شاعر خريطه را از هوا مي قاپد.

شاعران دربار که شعرها تمام کردند، ملک الشعرا ازجاي برخاست، زمين ادب بوسيد و گفت:

عمر سلطان المتفکرين دراز باد؛ امروز شاعر تازه دمي داريم که از دهکدة دوري آمده و مي‌خواهد سرودة بلندش را در قدم‌هاي مبارک شما بريزد.

سلطان گفت:

–    گوش مي نهيم گوش؛ شاعر بر خيزد و شعرش را نثار ما کند!

مرد از جاي برخاست. چند گامي به پيش رفت، زمين  ادب بوسيد و بعد به جايگاه رفت تا شعري بخواند.

بسيار انديشيد که چه بخواند. چون شاعران از رلفان خواتين حرم تا سبيل سلطان، و سم اسبان و وزيران کم‌خرد بسيارگوي و تا مشاوران کلاوه انديش و چه ها و چه هاي ديگر را در شعر‌ها خود وصف کرده بودند. مرد نمي دانست چه بخواند که ناگهان فرياد سلطان چنان آذرخشي در گوش‌ها پيچيد:

–    هاي اي ملک الشعرا! مگر الکني را به بارگاه ما آورده اي که سخني از او بر نمي آيد؟

ملک الشعرا هراسان از جاي برخاست و گفت:

–    اي شاعر ! شعر خود برخوان که اگر حال سلطان دگرگون شود، چنان از خشم چيغ زند که شاخه‌هاي انبوه اين درخت چارمغز همه بر سرما فروريزند.

مرد به بالا به شاخه‌هاي درخت چارمغز نگاه کرد و مانند آن بود که پرندة الهام روي سرش نشست و با هيجان گفت:

–    عمرت دراز باد و سايه ات از روي زين کم مباد، اي سلطان همه متفکران جهان! شعري خوانم که تا کنون کسي نخوانده باشد.

سلطان المتفکرين  با خوش رويي گفت:

–    بخوان اي شاعر ما گوش مي نهيم.

مرد گفت:

–    اي سلطان بزرگ اين درخت چارمغز چه خوش‌بخت درختي، که سلطان با حيايي چون شما به آسوده‌گي درساية آن نشسته است، من شعري درخت خوش‌بخت مي‌خوانم مي‌خوانم.

سلطان گفت:

–    مرحبا، اي شاعر داناي ما، ما گوش هستيم، هنوز گويي هنوز چشم شاعران دربار به بالا نديده اند تا در وصف اين درخت بزرگ شعري گويند. آن ها درخت چارمغز ما را توصيف نکرده اند. بخوان ما گوش مي‌نهيم و ترا صله گرانبهاتر دهيم!

مرد بخت‌بر گشته گلو صاف کرد و خواند:

–    اي‌درخت  چارمغز  برگ‌ها  داري  کلان  کلان

ميوه‌ها داري لوند  لونده!

مرد همان گونه به سوي سلطان مي‌ديد انتظار داشت تا دست سلطان خريطه‌يي در هوا پرتاب کند؛ اما سلطان ابراوان درهم کشيد و فرياد زد:

–    ملک الشعرا اين چگونه شعري است که ما را چنگي به دل نزد!

ملک الشعرا از جاي برخاست و گفت:

–    الحق که چنين است اي سلطان بزرگ و سخن دان ما!

سلطان دستور فرمود تا مرد را برده در جوي‌بار بزرگي که از باغ کاخ مي‌گذشت بيندازند تا شکنجه شود. مرد را بردند چهار دست و پاي در ميان جوي‌بار انداختند. باز برگفتند، دوباره انداختندش و بار بار تا اين که مرد از تن و توش افتاد و کش کشان باز او را به نزد سلطان آوردند.

سلطان گفت:

–    اي ملک الشعرا برگوي که چرا اين شاعر را اين گونه به شکنجه دستور داديم!

ملک الشعرا گفت:

–    مگر تو چگونه شاعري که عروض نمي فهمي؟ عروض ستون مياني خيمة است. وقتي اين  ستون را خراب کني خيمة شعر فرو مي‌ريزد. مي‌خواست چيز ديگري بگويد که سلطان چيغ زد:

–    هيچ ستون خيمه از هيچ ستون خيمه کم نيست! وقتي ستون خيمه شعر را  بشکند، ستون خيمة سلطاني ما را هم خواهد شکست.

مرد دهانش باز مانده بود. گاهي به سوي سلطان مي‌ديد و گاهي به سوي ملک الشعرا. از ترس نمي‌توانست چيزي بگويد. تا اين که صد دل را يک دل کرد و گفت:

–    اي ملک الشعراي بزرگ؛ مگر اين خيمه کجا بود که من ستون آن را شکستم، من نمي‌دانم شما چه مي‌گوييد.

ملک الشعرا را از ساده‌گي مرد خنده‌يي بر لب آمد و گفت:

–    به دست من نگاه کن! مرد ديد که گويي ملک الشعرا مي‌خواهد هوا را وجب کند و با هر وجب شعر مرد را خواندن گرفت:

اي‌درخت   چارمغز  برگ‌ها  داري  کلان  کلان

ميوه‌ها  داري  لونده  لونده

ملک الشعرا ديد که مرد با تعجب به سوي او مي‌بيند و پرسيد:

–    فهميدي که چرا ترا سلطان ترا به جاي آن که صله دهد شنکجه فرمود.

مرد گفت:

–    نمي‌دانم، اما شکجة سلطان براي من راحت جان است. من سپاس‌گزار سلطانم که در ساية اين درحت بزرگ نشسته است.

ملک الشعرا گفت:

–    بدان که شعر تو  در تفاهم‌نامة عروض که در ميان هر دو مصراع وجود دارد و آن را خليل ابن احمد فراهيدي آن سوي درياها تضمين کرده است، يک لونده کم دارد. بايد مي گفتي:

برگ‌ها  داري  لونده  لونده  لونده!

خون در چهرة مرد دويد که ستون خيمه‌يي را نشکسته، و گفت:

–    اي ملک الشعراي بزرگ، ترا خوان نعمت سلطان ارزاني باد! نياز به اين همه شکنجه چه بود، به اين هم بگو مگو، به اين‌همه کش و گير، به اين همه به جوي‌بار افگندن! از همان نخست يکي چند لونده اضافه مي‌کرديد تا ترازوي تفاهم‌نامه در ميان مصراع‌ها برقرار مي‌شد و خليل ابن احمد فراهيدي روزگار هم بر سر هردو مصراع دست نوازش مي‌کشيد!

اشتراک گذاری:

نظر بدهید