غزل

 

 

زحل رووف

 

یار بر خیز و نگر سبزه و دشت و صحرا

دل بلبلان به جوش آمده قُمری بصدا

زنگ غم را تو بشوی از رخ آیینة دل

گیر پیمانه ز دستم مست مَشو در سر راه

باز آمد بهار و گل سرخ و نو روز

گویی از عرش خدا تحفه بدادست ما را

گلرخان بین به سر کوچه و نیم کوچه باغ

هرکدام اند چراغی به یک ناز و ادا

دل کی از دیدن مرسل بشود سیر که تا

دیده ام سوسن و نرگس یاد بُردم ترا

هر طرف بین چنار است و فلک بوسیدن

زین همه شادی کجا هوش بماند بجا

اشتراک گذاری:

نظر بدهید