بيابنويس

 

غلام حضرت شبگرد آريانا

بيابنويس!

بيابنويس!

که صبح و شام تو ديگر از اين بهتر نخواهد شد

به هر دردي که مي باشي

بيا بنويس

که تا آرامشي يابي

که هر چند سخيي ايام

ترا در خويش خواهد خورد

چنانکه عالم و آدم

هميشه خورده شد، اما

در اين قانون واويلا

همين جاري،

که صبح و شام تو ديگر از اين بهتر نخواهد شد

اگر از آسمان ها هم

چراغ ها  افتند بر سا کنان ما

درون عالم احساس و آگاهي

چه خواهي بود؟

مگر حالا چراغاني نمي باشد زمين ما؟

سپس بنويس

ولي در پستي هر چيز مي باشي!

نوشتارت چراغ زندهگي را مي کند روشن

و صبح و شام تو ديگر از اين بهتر نخواهد شد!

اگر شد

فراوان تر بيابنويس!

که شادي هاي مردم را براي هر که مي خواهي

تمام هستي هر چه هست

ز آدم تابه گرگان بياباني

که خون خوار اند

نگاهت را خريدارند!

ولي گرگ وجودت را نگاهي کن

که هر چه هست واويلا، سيه کاري!

ترا و جمله عالم را

همين گرگ درونت ميخورد هر دم

و تو در غفلت روشن

نشان هستي.

از آن بنويس!

ترا در سختي ايام جان دادند

و هردم نوش جان سختي ايام مي گردي

به هر دردي که تو، هستي

به هر دردي که آدم ها خروشانند

به هر دردي که جريانست

از آن بنويس!

که شايد هم برايت

نوبت فردانخواهد بود

بيا بنويس!

بيابنويس!

اشتراک گذاری:

نظر بدهید